یا مقلب القلوب

رویاهای کودکی

خاطرات قدیمی

دوران شیرین و لطیف خردسالی و نوجوانی

همه و همه گذشت

بلوغ و جوونی و سالهای بعدش هم یکی یکی به نوبت با سرعت برق و باد از جلوی چشمام رد شد

حالا هم میانسالی و لابد اگه عمری باقی بمونه کهولت و پیری !

چه زود گذشتی عمر

اونقدر زود که گذرت رو یا از زیاد شدن تارهای موی سفید و چروکهای پوست و کم شدن انرژی می فهمم و یا بزرگ شدن بچه ها و تغییرات اونها

امشب برای اولین بار بعد از این همه سال با رسیدن سالروز تولدم اشک حسرت ریختم

این اشک رو فقط تو می دونی که برای تو بود

نه برای وجودت

بلکه برای سالهایی که بیهوده گذشت و من رو قدمی هم به تو نزدیک نکرد

سالهایی که به قول آقا امیرالمومنین فرصتهایی بود که همچون ابر در گذر بود

سالهایی که می تونست الان منو به تو رسونده باشه

سالهایی که می تونست از من یه انسان بسازه

امشب فقط اشک ریختم از این همه دوری از تو

از این همه غفلت این سالها

از اینکه چقدر می تونستم توی آغوش رضایت تو باشم و خودم نخواستم

اما حالا

اگه باور کنم هنوز فرصت هست

اگه خیال کنم می تونم تا تو همه ی فاصله ها رو بدوم

اگه فرض کنم می شه جبران کم کاری ها رو بکنم

اگه رحمانیت و رحیمیت تو رو هم کنار همه ی خیالاتم بذارم

بازم می دونم و باور دارم که نمیشه اونی بشم که می تونستم و بیهوده و در پس غفلت گذروندم

اصلا من امشب، شب ِ تولدم ، شاکی ام خدااااا ..... شاکی

از تو؟؟؟

نه...........

از خودم

که این همه راه رو نشون دادی و من بیراه رفتم

که این همه صدام کردی و من جواب ندادم

که این همه چراغ روشن کردی و من توی تاریکی رفتم

که این همه آغوش گشودی و من پشت کردم

 

دلم می خواد دستمو بگیری و منو برگردونی به ابتدای جوونی

که دوباره وقت داشته باشم قدمی به سوی تو بردارم

می دونم نمیشه

یاد روزی افتادم که آدمای ِ مثل ِ من، آرزوی بازگشت به دنیا و جبران کم کاریهاشون رو دارن اما جواب داده میشه که به قدر کافی فرصت داشتین !

 

یا انیس من لا انیس له!

مهربونیات دلم رو بیشتر آتیش می زنه

تو اینقدر غیر قابل وصفی و من این همه ازت دور بودم

اگه این همه مهر و خدایی توی ذاتت نبود و انتقامت بر جود و رحمتت پیشی می گرفت شاید این همه حسرت به دلم نمی نشست

یا لطیف!

می خواهمت.... همین گونه که هستی........

می خواهی ام؟؟؟؟؟ همین گونه که هستم؟؟؟؟

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

خب چیه؟ مگه این دعا فقط باید شب سال نو خونده بشه؟

می خوام سالروز تولدم دعای تحویل سال بخونم

اشکالی که نداره؟؟؟

 

هم اکنون به دعای خیری از صمیم دل تان نیازمندم !

 

پ.ن:

دلم این روزها داره نا آرومی می کنه آقا

ایام سنگینی پیش رو داریم

رحلت جدّ بزرگوارتون... شهادت غریب بقیع آقا امام حسن و شهادت شما که سلطان دلهامون هستید

نمی دونم ایام شهادت شما رو به کجا باید پناه برد جز به خدا و خودتون

آسمان هشتمین ! السلام علیک یا شمس الشموس

/ 12 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
س.م.ع

سلام... عجب تولد نامه زیبایی... چه جشنی میشه با این نوع اندیشه... نوزایی فکری تون هم که هرسال رو به رشده مبارک...

حاج حمید

با سلام و عرض ادب خدمت خواهر بزرگوارم تولدتونو تبریک میگم . انشالله زیر سایه حضرت ولی عصر (عج) سالیان سال با صحت و سلامت تندرستی زندگی کنی و سایه پر مهر و محبتت بر سر فرزندان گل و عزیزت باشه در این ایام بهترین ها را از درگه احدیت برایت مسئلت دارم موفق و مستدام باشی یا علی مدد .... التماس دعا

مقر...

بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين سلام و تولدتان مبارك انشاالله[گل][متفکر][قلب] . . شهادت نخبه علمي شهيد مصطفي احمدي روشن را هم تسليت عرض مي كنم

امیدوار

یا من انیس من لا انیس له.چقدر قشنگ.سلام ان شاء الله نشونه رو ببینید[گل][لبخند]

طهورا

سلام بر بانو ماری قدم رنجه کردی بانو روزهایت پر از نشاط و سر زندگی باد .

یک من

بابت تاخیر ببخشید . نشد بیام ... این جمله رو خیلی دوست داشتم وقتی خوندم: "دیرینه ترین قصه ی آدم ها ، قصه ی تولدشان است . " تکرار این دیرینه قصه بر تو مبارک.

س.م.ع

عدالت و لطف خدا زنى به حضور حضرت داوود (علیه السلام ) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل ؟!. داوود (علیه السلام ) فرمود: خداوند عادلى است كه هرگز ظلم نمى كند. سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است كه این سؤ ال را مى كنى ؟. زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم ، ریسندگى مى كنم ، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم ، تا بفروشم ، و با پول آن غذاى كودكانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد، و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم كه معاش كودكانم را تامین نمایم . هنوز سخن زن تمام نشده بود، در خانه داوود را زدند، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (علیه السلام ) آمدند، و هر كدام صد دینار (جمعا هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض كردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (علیه السلام ) از آن ها پرسید: علت این كه شما دستجمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟ عرض كردند: ما سوار كشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، كشتى آسیب دید، و نزدیك بود غرق گردد و

س.م.ع

عرض كردند: ما سوار كشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، كشتى آسیب دید، و نزدیك بود غرق گردد و همه ما به هلاكت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن ، مورد آسیب دیده كشتى را محكم بستیم و كشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم ، و ما هنگام خطر نذر كردیم كه اگر نجات یابیم هر كدام صد دینار، بپردازیم ، و اكنون این مبلغ را كه هزار دینار از ده نفر ما است به حضورت آورده ایم ، تا هر كه را بخواهى ، به او صدقه بدهى . حضرت داوود (علیه السلام ) به زن متوجه شد و به او فرمود: پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟، سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد، و فرمود: این پول را در تامین معاش كودكانت مصرف كن ، خداوند به حال و روزگار تو، آگاهتر از دیگران است

خدا همین نزدیکیهاست

آغاز بهاری دیگر و شروعی دیگر به امید آنکه این آغاز، فرصتی باشد برای # دوستی و نزدیکی هر چه بیشتر با لایزال # نگاه با عبرت به گذشته # زودودن زنگار دل و غبار روبی آن # وعشق و عاشقی بیشتر انشالله