گمشده !

حتما برای شما هم پیش اومده که یه چیز با ارزش رو گم کنید و مدتها چشمتون به دنبالش بمونه!

چند وقت پیشا یادم اومد که به چیز با ارزش ِ دوران کودکی م رو گم کردم که سالهاست افسوسش رو می خورم و هر موقع هم یادش میفتم حسرت به دلم می شینه.

 

ماجرا از این قرار بود:

 

کلاس سوم دبستان بودم . معلم مون موضوع انشاء هفته ی بعد رو پای تخته سیاه مون نوشت:

"نامه ای به یک رزمنده"

توی اون چند روز نشستم و کلی فکر کردم برای رزمنده هامون چی بنویسم؟ یعنی وقت دارن بخونن؟ با کمک مامان توی یه صفحه ی ورق امتحانی های اون موقع (که شاید خیلی ها یادشون نیاد) با خط کودکانه م چیزایی نوشتم که مضمونش بعد از احوالپرسی و معرفی خودم ، دعا برای اونها و جمع کردن کمکهای ما از پشت جبهه و ادامه دادن راه امام بود ! (بچه و حرفای گنده؟!!)

روز انشاء که نامه ها رو بردیم خانوم معلم گفت بچه ها می خوام نامه هاتون رو بفرستم جبهه برای رزمنده ها...

من؟؟؟ خوشحال بودم خب... دل توی دلم نبود . گفتم یعنی نامه ی منم می رسه و خونده میشه؟ کلی ذوق کرده بودم.

حدودا یه ماه از ارسال نامه ها گذشته بود. یه روز از مدرسه که اومدم دیدم مامان میگه: " نامه داری!"  گفتم : من؟ از طرف کی؟؟؟  گفت: برو ببین! روی کمده

رفتم و دیدم یه نامه روی کمدم جا خوش کرده. یادم نیست از کدوم منطقه جنگی...

با عجله و ذوق بچه گونه م بازش کردم.... مضمونش این بود: از خوندن نامه م خوشحال شده... برای امام و پیروزی حق بر باطل دعا کنیم و خدا رو فراموش نکنیم و درسهامون رو خوب بخونیم که جامعه به ما نیاز داره... اسم هم آخرش نداشت. نوشته بود: "جمعی از رزمندگان اسلام"

یادم نیست نامه رو چند بار خوندم و چقدر بالا پایین پریدم. روز انشاء بردمش مدرسه و توی کلاس خوندمش. برام عین یه گنج بود اون نامه. تا سالها بعد که دبیرستان رفتم نامه رو توی کمدم داشتم. اما بعد نمی دونم کِـی و کجا گمش کردم.

باور کردنی نبود. من گنج م رو گم کرده بودم. خیلی دنبالش گشتم. اصلا نمی دونستم چه جوری از دستم رفت. شاید نتونید درک کنید ارزش اون نامه برای من چقدر بود. نامه ای که یه رزمنده زیر آتیش جنگ برای یه دختر بچه ی 8-9 ساله می نویسه برای من اونقدر ارزشمند بود که حاضر نبودم با چیزی عوضش کنم اما حالا از دست داده بودمش. هیچ وقت پیدا نشد...

هیچ وقت نفهمیدم اون نویسنده نامه کی بود و هیچ وقت نمی تونم بفهمم در چه وضعیتیه. اگه شهید شده خوشا به سعادتش و اگه هنوزم در قید حیاته براش آرزوی سلامتی و سعادتمندی دارم.

 

پ.ن:

 + به گزارش هوا شناسی: آسمون ِ شهر ِ دلم کمی تا قسمتی ابری - آسمون ِ شهر ِ چشمام در برخی ساعات شبانه روز همراه با باران پراکنده! آسمون ِ شهر ِ سینه گرفته و بغض آلود!

+ بارانی باید تا رنگین کمانی برآید!

+ از من به تو...... به گوشی؟؟؟..... دلتنگم...

 

/ 9 نظر / 5 بازدید
حمید - در کوچه باغ های آسمان

چقدر در آخرالزمان غرق شده ایم! از این روزهای روز مرگی، از روزهایی که با دیروز و فردایمان تفاوتی ندارند، خسته ام ...

شازده کوچولو

سلام چقدر خاطره ات خواستنی بود یک لحظه دلم خواست جای شما باشم افسوس که گم شد اما خاطره اش هم عزیز است

وائل

دل بی قرار را، همان بوی سیب سحرگاه حرم امن کربلایش؛ تا آخر عمر کفایت می کند. . . خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟ . . و چادرش را کشید نامحرم ....تا که سیلی به صورتش بخورد .... در حیرتم چگونه خجالت نمی کشد ...هر کس کفن برای خود از کربلا گرفت . و آقا جان گاهگاهی به نگاهی دل ما را دریاب جان به لب آمده از درد خدا را دریاب اگر از دولت وصل تو مرا نیست نصیب گاهگاهی به نگاهی دل مارا دریاب

کودک اهدایی

جالب بود کلک نگفته بودی از بچگی شروع کردی به نامه نگاری[نیشخند] معمولا گزارشای هواشناسی غلط از آب د ر میاد زیاد جدی نگیرشون

کودک اهدایی

میدونستی تو اولین کلمه پستت اشتباها تایپ کردی جتما بجای حتما[نیشخند]

حـاج حمیـد

سلام خواهر بزرگوارم یاد باد آن روزگاران یاد باد روزهای خوب خدا بود آن ایـام . همه یک دل و یک رنگ بودن . همه با هم مهربون و صمیمی بودن . همه یکی بودن همدل و همراه واقعــاً یادش بخیر آیا میشه باز هم شاهد چنین روزهای خوب و با صفایی باشیم ؟ ؟ ممنونم از تلنگرتون که ما رو به گذشته بردید. موف و مستدام باشید

مقر...

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین سلام[گل][گل][گل] یادمه تو چهار، پنج سالگی تو راه برگشت از مشهد یه مهر محرابی شکل که روش یه آینه بود و روی اون آینه تمثال مبارک امیرالمومنین سلام الله علیه از یه رزمنده های بعد جنگ( که البته اون زمان تشخیصم این بود) هدیه گرفتم، اینقد با دلم این مهر بازی می کرد!!! بعد یه مدتی آینش شکست و بعد هم خود مهر شکست و چند سالی شکسته هاش را داشتم و... هنوز که هنوزه، یاد مهر و تمثال با دلم بازی میکنه... انشاالله که کودکیهامون با خدا گذشته و البته همین طوره... ....................................................................... پ.ن شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت

ابراهیم

سایه ات گر قدمـــــی بـــــر لب دریـــا زده بود موج دریـــــا به تماشـــــای تو در جا زده بود صبحدم صیـــــت تو پیچید به صحرا چو نسیم عطر گیســـــوی تــــو بر دامن صحرا زده بود می چمیــــدی به چمــــن مست چو آهوی خُتَن ماتـــــش آئینــــه ی دل محـــو تماشا زده بود نور در نور شــــد از بارقـــه ات دشت و دمن اهـــــرمـــــن زانـــو مگر پیـش اهورا زده بود سیـــــب آسیــــب نـزد بـــــر یم حیثیّت خـویش تاج گـــــل بـــــر شـــــرف آدم و حـوّا زده بود حاصلی جزعـرق از شرم مگر داشـت به روی هر کسـی طعـــــنه به ســـودای زلیخا زده بود کاش بودی که ببیـنی که چــه خون شد دل من غم علَـــــم بر دل مـــــن در شــب یلدا زده بود با تـــــو می شد سپـری گر شب من تا به سحر جِقـّــــــه ام بیـــــرق خـــود را به ثریّا زده بود عقـــــل در کلّـــــه ی خــود داشت اگر مفتی ما آستیـــــن را بـــه تـــــولای تـــــو بالا زده بود