ستيز۳

 

همه از دل گفتيم و به وسعت آن از او دور بوديم

.

خنديديم و تنها عضلات لب و گونه مان آن را حس كردند

.

كانون دل آكنده از غم موهومي بود

بي دليل و بي رمز و راز

!!!

ياران ندانستند دليلش را،

و رفيقان نگشودند آن راز را،

بيهوده پر و بال زديم

سيمرغ خود تنها بر قاف نشست

.

بر بال و پرش بارها نشستيم،

و با چشمك سبزه زاري كوچك،

دل باختيم،

رهايش كرديم

.

او مي خنديد و بيشتر هاي هاي مي گريست،

و هر دو چه تلخ بودند.

و ما به غنودن در زير شاخه هاي بيدِ آرزوهاي خويش،

مستانه قهقهه اي سر داديم،

و پايكوبان آواي وصل سروديم

.

در پي آشتي حقيقت و واقعيت بوديم،!

دريغ از ثانيه اي انديشه،

كه انديشه مان با وزش نسيم درخت واقعيت،

در خوابي مرگ آلود فرو رفته بود

.

كاش

!

تنها شاخه اي مي شكست،

گونه هاي انديشه جراحتي بر مي داشت،

و فريادي خشمگينانه بر مي كشيد

!!!

آهاي! آدم ها

با شما هستم

!

شما خود آفريدگار خداي واقعيتيد،

خداي حقيقت جاي ديگر است

.

چرا از سيمرغ عطار نمي پرسيد؟

!

چرا با ني جدا افتاده از نيستان مولانا هم آوا نمي شويد؟

!

چرا قالي دل پيماي سليمان را به بهايي ناچيز فروخته ايد؟

!

چرا وِرد سحرگاهان حافظ را زمزمه نمي كنيد؟

!

آري

...

حقيقت را با واقعيت ساخته ذهن انباشته از اوهام بشري محك زديم،

و همچنان بر جاي مانديم

!

وتا چنين است

برجاي خواهيم ماند

و پرواز و عشق هم خيالي بيش نخواهد بود

...

 

 

 

/ 57 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mehrdad

خوابم يا بيدار . ای اومده از خواب . اغوش وا کن . قلب منو درياب . برای خواب من . ای بهترين تعبير . با من مدارا کن . ای عشق دامنگير . من بی تو اندوه سرد زمستونم .پرنده ای زخمی . اسير بارونم . ای مثل من عاشق . همتای من محجوب . بمون با من . ای بهترين . ای خوب (ايرج جنتی عطايی ) خاک پات. مهرداد ......///

mehrdad

.من از سفر ميام ...از کوه قاف ...با داستانی از سيمرغ بلورين عشق.... تا قصه شبهای تنهايی خويش را برای تو باز گويم ./// تنت بناز طبيبان نيازمد مباد ...بيا تا دل بيمارت را شايد دوايی بودم ///خاک پامهرداد///

سید محسن

به نام حضرت دوست .... اللهم صل علی محمد و آل محمد ...اللهمّ عَجّل فی فرجِ مولانا صاحب الزمان ..... اللهم صل علی محمد و آل محمد .... در پناه حضرت دوست

mehrdad

بيا لب وا کنيم هم غصه من / بيا بيدار کنيم خوابيده ها رو / بيا اشتی بديم با قصه هامون / تمام دستای از هم جدا رو / بيا گلخونه کن ويرونه ها رو / که قمری جای زاغا رو بگيره /نمی خوام گلدون مادر بزرگم /رو طاقچه از بوی غربت بميره / قفلای خونی صندوقچه ما / هزارون ساله گم کرده کليده / بيا با قلبامون رستم بسازيم /که اون دشمن ديو سفيده /ا بيا قفل و کليد رو مهربون کن / که سخته سوت و کور ه خونه هامون /بيا بادستای هم پل ببنديم /که رد شه قاصد از رودخونه هامون / اگه شب مصل زندون تنگ و تاره / کليد صبحمون تو دستای ماست / اگه امشب مرگ ستاره ست / چراغ راهمون خورشيد فرداست /ايرج جنتی عطايی .. خاک پا م/ شيدا/// سلام بیدل عزیزم پای نتی ..اگه پيام منو گرفتی بيا تو وب من چت کنيم اين هم يک نوعش است عزيز

mehran

سلام عزيز دل٬مرسی بابت لينک٬لينک وبلاگ قثشنگت را با کمال ميل خواهم گذاشت....زيبا می نويسی٬بقيه متنت را آف می خونم....شاد باشی و عاشق....هميشه....

بهار

سلام بيدل مهربونم. هنوز هم بوی غم مياد !!! نميدونم چرا اما....شاد باشی و بهاری دوست خوبم.

محبت و زيبايي

سلام دوست خوب و مهربان! چه زيبا گفتيد... به دلم نشست... دلتان شاداب!

Haman Sanam

Ahay adamha ba shoma hastam Raha konid in Bonbast ra

sarzamine eshgh

... چرا توقف کنم؟ راه از ميان مويرگهاي حيات ميگذرد کيفيت محيط کشتي زهدان ماه سلولهاي فاسد را خواهد کشت و در فضاي شيميايي بعد از طلوع تنها صداست صدا که جذب ذره هاي زمان خواهد شد چرا توقف کنم؟... به روزم وقت کردی يک سر بزن خوشحال می شم آپ نمی کنی؟

sadr

سلام! و ای کاش دوباره ميشد هم قسم با زمانه از پل اين روزگار سرد و بی روح ، تنها و آرام ، سبکبار و سرخوش اما عاشقانه و پر اميد گذشت ! متن زيبايی بود! موفق باشی .صدر