ستيز۲

 

سلام عزيزان همراهم

عنوان پست قبلی ستيز بود ،بعضی نوشته بودند چرا ستيز؟؟؟متاءسفانه اين متن هم

ستيزه،شما بگين چرا ستيز؟؟؟ چون به باور بی دل عشق هم يه نوع ستيزه!

متن قبلی و نوشته ی فعلی برگرفته از ماجرای غم انگيزيه كه دوست عزيزی

دردانشكده به منظوركمك گرفتن برايم تعريف كرد، و من هم به دون هيچگونه داوري،

 اون رو با زبون خودم اينجا براتون نوشتم.

....اميدوارم خسته نشيد....

                                             قربون همه تون

----------------

با چشمان خويش نظاره گر فرياد خاموشت بودم

رگهايم منجمد<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

و نفس نفس زدنهاي قلبم قابل شمارش

خوب يادم هست

آن روز مهمان گلبرگ هاي نازك مهر تو بودم

گلبرگ هايي آراسته با شبنم عشق

و توحضورم را برسفره چشمانت مي خواندي

حضوري يخ زده

ولبخند هميشه گرم خورشيد

آه، كه آن روز

روحم در گريزاز آن لبخندپر شتاب

وتنم از حرارت اوملتهب

شگفتا!

تصورش هم دشوار است

آن روز،

روز تولد رنگ هاي خاكستري و سياه بود

جشن نفس هاي زهرآگين ِشب و ابر

عربده هاي مستانه ابرها

رقص هاي پياپي شب

وهبوط!

بازهم هبوط!!!

آه!

مرا با خورشيد چه كار!

آن روز ذوب شدن خورشيد كه با تازيانه هاي پياپي بي دردي هاي دلم

مواجه شده بود را،ديدم.

تازيانه بر پيكر نور!

آشتي دل ورقص شب

همآغوشي خورشيد و شب!!!

آن روز، مزه ها در كام زلال چشمه تنها تلخِ تلخِ تلخ بود.

كام تشنگان باچشمه يكي بود.

همه در كنارهم،و به وسعت ابديت دور از هم!!!

آن روز شوم!

دست و پايم رها بود وجانم در بند!

چشمانم گشوده وديده هايم تار!

زبانم با كهكشان هم آوا،وبيانم كندتر از خنجر چوبين!

لبانم متبسم و بهشتي سبز،ودرونم كشنده تر از شوكران!

همه چيز عادي بود!!!

و شعله هاي گريزِاز خورشيد،تاروپودحقيقتم را به تلي از خاكستر تبديل مي كرد!

رقص جادوگران شب

جام هاي بي خبري

كرشمه هاي دختركان بهشت فراموشي

همه چيز عادي بود....

دل گريخته بود

...

 

/ 55 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mehrdad

با صدای بی صدا . مث يه کوه بلند . مث يه خواب کوتاه .يه مرد بود ...يه مرد .. با دستهای حقير .با چشمهای محروم .با پاهای خسته .يه مرد بود يه مرد .شب با تابوت سياه .نشست توی چشمهاش . خاموش شد ستاره .افتاد روی خاک .سايه اش هم نميمونه .هرگز پشت سرش .غمگين و خسته .تنهـــــــــــای تنهــــــــــــــــــا .با لبــــــــــــــهای تشنه .به عکس به چشمه نرسيد تا ببينه .قطره ...قطره....قطره اب .. در شب بی تپش .اين طرف ...اون طرف می افتاد تا بشنفه ...صدا ....صدا ...صدای پا...صدای پا....خاک پات / م/ شیدا...///

mehrdad

مسلمانان مرا وقتی دلی بود / که با او گفتمی گر مشکلی بود / دلی همدرد و يار مصلحت بين / که استظهار هر اهل دلی بود . (حضرت حافظ ) ///...

رسول عشق

سلام دوست خوبم . خسته نباشی . با تشکر. مطلب تازه ای در وب«گوهرعشق» آوردم . فرصت کردی بخونش

saboor

وتومحکومی به شرکت در جشن تولدی که در آن هیچ نیست جز درد دل و سیاهه های قلم پس میهمانم باش و مرا در روز تولدم تنها نگذارو شنونده دل تنگم باش،پایدار باشی و توانا ، در پناه مهر.

محبت و زيبايي

سلام دوست خوبم! من دير کردم ولی بالاخره آمدم... نمی دانم چه بگويم شعر زیبایی بود ... کلمات زیبا اما درونش...نمید انم... به قول مولانا هر کسی از ظن خود شد یار من ... دلت شاداب!

mehrdad

من کولی غربت نشينم. برهنه در افتاب ...تنهايی را درتنگ غروب دلم می تکانم ...تنهایی امد ...و از سکوت برایم ارمغانی نو اورد ...جولای ۲۰۰۴ / م/ شيدا مخلص تو .چاکرتو ..خاک پای تو ///

پروين

دوست عزيز سلام..ممنون که سرزدی....چه تنهائی چه تنهائی دل من...غريب و نا شکيبايی دل من....به کنج سينه تنها می نشينی...مگر مجنون وشيدايی دل من....موفق باشی..غريب..