دعوتنامه

نفس که می کشم این روزها، نسیم رمضان جانم را می نوازد

وقتی تصور می کنم دوباره سفره ی مهربانی ات را می گسترانی و همه را به این ضیافت دعوت می کنی و من می توانم در تمام این ماه با خیالی آسوده صدایت کنم، آنوقت شور و شعف تمام وجودم را در بر می گیرد.

اگر تمام  ِ  12ماه ِ سال را شرم داشتم از صدا کردنت، اما این را می دانم که در این ماه ِ پربرکت، تو مرا صدا می زنی و به یقین من ِ عاصی و گناهکار نیز می توانم بی هیچ دغدغه ای این نامت را فریاد کنم که : "یا اله العاصین"

نگاه کن!

این منم ... آلوده دامنی که شرمسار است از همه ی سالهای عمرش

آمده ام تا در نهر جاری رمضان بشویی ام...

آمده ام تا بگویم دلتنگم برای از دست دادن تمام لحظه هایی که بی تو گذشت

آمده ام تا بگویم تو همانی هستی که من می خواهم... چیزی از عمر کوتاهم باقی نیست... این چند صباح مرا آن کن که تو می خواهی

آمده ام تا بگویم ...

نه نیازی به گفتن نیست که تو خود می دانی و می خوانی آنچه در دل دارم

پس بنواز این بنده ات را به هر آنچه تو ناز می کنی که نیاز من در ناز ِ توست

ای مهربان ترین میزبان!

مرا میهمانی لایق و در خور ِ خوان ِ الهی ات قرار بده.

 

وزیدن نسیم ِ رمضان بر تمامی میهمانان سفره ی رحمت الهی مبارک

 

پ.ن:

السلام علیک یا معین الضعفا و الفقرا

السلام علیک یا سلطان یا ابالحسن یا علی بن موسی الرضا

و رحمه الله و برکاته

(دلخوشم به مستحبی که جوابش واجب است!)

.......

حضرت سلطان!

مهمونی باشکوهی در راهه و دارم خودم رو برای رفتن به اون آماده می کنم

اما .....

سالهای قبل مهمون خوبی نبودم و یقین می دونم صاحبخونه رو رنجوندم

شما که در ضمانت آهوان دنیا، شهره ی شهر که نه، شهره ی عالمید

خیال کنید که من هم غزالم

میشه ضامنم  بشید برای حضور در مهمونی با شکوه خدا؟

...

می دونم حداقل تا یه ماه دیگه هم پابوسی تان نصیبم نمیشه

اما حضرت ِ سلطان ِ رئوف!

خسته ام و دلتنگـ ، با کوله باری از غبار ها و زنگارهای بر دل نشسته

هیچ کس نداند شما که می دانید مرهم تمام خستگیها و زخمهای دلم عنایت و دیدار شماست

این روزها دلم زبان گرفته است و می خواند:

 

چند ساله کار من شده شمردن لحظه ها

این نفسای خسته که دارن میفتن از پا

بذار بیام که خسته از گذشته ی تباهم

بذار بیام که خسته از یه لحظه اشتباهم

ضامن هشتمین بی رقیبم

ستاره ی مشرقی غریبم

سوی کبوتری که شد فراموش

میشه که وا کنی دوباره آغوش؟

میشه که وا کنی دوباره آغوش؟

میشه که وا کنی دوباره آغوش؟

 

(دوستان بلاگفایی! همچنان امکان بازکردن وبلاگهاتون رو ندارم)

 

/ 57 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیدوار

سلام. باور می کنید تقریبا هر رور میام وبلاگتون تا مز=طالب گیله مرد رو بخونم؟آنقدر برخی هایش قشنگ هستند که دلم می خواهد آنها را بگذارم تو وبلاگم[گل] وقتی بچه بودم توی داستان هایم-گاهی-از اسم "خدیجه"استفاده می کردم.چه علاقه ای داشتم به این بانوی بزرگوار.اولین بانوی مسلمان در مکه.پیشاپیش وفاتشان را به شما تسلیت می گویم.

گیله مرد

من شرمنده ام اقا از حکمت خدا و مهربانی شماست که غایبی این جمعه و جمعه های دیگر حرف است آدم بشوم سه شنبه هم می آیی

گیله مرد

رابطه ها در دو حالت قشنگ میشن: اول : پیدا کردن شباهت ها دوم : احترام گذاشتن به تفاوت ها

گیله مرد

تنها بنایی که هر چه بیشتر بلرزد محکمتر می شود، دل آدمی است.

گیله مرد

دنیا پر از تباهی است، نه به خاطر وجود آدمهای بد، بلکه به خاطر سکوت آدمهای خوب

گیله مرد

هنگام خوابیدن با خود قدری فکر کنیم … امروز چه کرده ایم که فردا لایق زنده ماندن باشیم …

گیله مرد

بگرد دنبال یک دل بزرگ؛ تا برای ورود به آن مجبور نباشی خودت را کوچک کنی.

گیله مرد

خــُدایا چـِگونه بخوآنــَمَت دَر حآلی که نآفــَرمآنی اَت کَرده اَمـ؟ وَ چگونه نَخوانَمَت دَر حآلی که به لُطف میشنآسَمَت؟

گیله مرد

کلاغ هم زیباست ! به شرط آن که : زیبایی های طاووس را ، در آن جستجو نکنیم ... !!!

ساحل

سلام عیدتون مبارک طاعات شما قبول