چشمانت را به خورشيد بسپار

 

گوهر سخن

امام صادق عليه السلام

هيچ جيزي گران بهاتر و عزيز تر از قلب و وقتت در اين دنيا نيست

---------

در سال 1914 توماس اديسون تجهيزاتي به ارزش دو ميليون دلار و نيز پرونده ي سال

 ها تحقيق و مطالعات خود را در حادثه ي آتش سوزي آزمايشگاهش از دست

داد.پسر اديسون كه چارلز نام داشت، پس از باخبر شدن از اين رويداد پدرش را در

حالي پيدا كرد كه كنار آتش ايستاده و باد زمستاني موهاي اورا پريشان كرده

بود.قلب پسر از ديدن پدر سالخورده اش به درد آمد.

اديسون با ديدن پسرش فرياد زد : مادرت كجاست؟ اورا به اينجا بياور! بگو كه هرگز

چنين آتش بازي نخواهد ديد.؛

صبح روز بعد اديسون67 ساله در حالي كه ميان خاكستر اميدها و روياهايش قدم می

 زد، گفت: ؛ در هر فاجعه ارزش عظيمي نهفته است! فاجعه، تمامي

اشتباهات ما را مي سوزاند.خدا را شكر! مي توانيم از نو شروع كنيم.؛

------

وقتي اين داستان رو خوندم يادم اومد از اون روزي كه كيفم رو دزد زد و من براي فيش هاي مطالعاتيم

كه حدود شش ماه روش وقت گذاشته بودم چقدر ناراحت شدم و اين ناراحتي مدت ها ادامه داشت!

خوب مسلمه كه با اين ظرفيت هرگز نميشه به جايي رسيد.

-------

چشم به راهت هستم مسافر

ايستاده بر بلندترين قله ي انتظار

نشستگان بزم موعظه

جام شكيبايي تعارفم كردند

جاي درنگ نبود

دستانم را رهانيدم

هياهوي طوفان ِ تمايلات خوك هاي بي درد!

زوزه ي شغالان!

تازيانه شحنه هاي سرمستِ دو رويي و تزوير!

ذهنكم چهارراه عبور بي دردي بود

ثانيه ها امانم را بريدند

خوش قامتي سپيدموي

دستي بر شانه هاي لرزانم گذاشت

بنشين پسرم!!!

او  خود مي آيد!

هر وقت كه بخواهد!

ليكن، دلم آيين نشستن نمي دانست

يادش به خير

آن روزها كه مدرسه مي رفتم

استادم مي گفت:

فرزندم!

انتظار= راست قامتي

در چه قاموسي نشسته را منتظر نامند؟؟؟

انتظار، بر بلنداي حضور رفتن

و ظهور خورشيد ديدن

انتظار نه شكيبايي ،كه استقامت است

نه شعر، كه شعور

نه وِِِرد، كه حركت

نه يك عمل روزمره، كه يك انگيزش

……مسافر تنهايم!

مادرم مي گفت

وساده مي اموخت

رسمِ انتظار را!

تن جامه ي هوس از تن درآر!

برهنه از خودي شو

تا نوازش نسيم ظهور و حضور راحس كني

از نابينايي مهراس!

چشمانت را به خورشيد انتظار بسپار!

بر ساحت خورشيد چشم دوختن عين بينايي است

هرگز مباد!

چشمانت به رقص پروانه ها خيره شوند!

مباد كه دل به گردباد و طوفان بسپري!

پروانه و طوفان را كوتاه عمري ست.

/ 29 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Ashena

سلام دوست گرامی من به روزم . حضور صميمانه شما روشنای انديشه ام خواهد شد .

aminmoj

اين يکی شعرت بدجوری منو گرفت بی دل جان ... خيلی هنرمندی به مولا ... راستی حالا ميتونی اين کاريکاتور کذايی رو ببينی يا نه؟

يوسف

سلام . دعا کن تا اين آدم هلوع هم در زمره منتظران باشد .

دختر شرقی

نمي دونستم بعد از ۹صد و اندی! بار آزمايش تازه نتايج تحقيقات اديسون تو آتیش سوزی از بين رفت! به هر حال مطمئنا به قول خودتون ظرفيت اديسون شدن رو داشت که اديسون شد ... بابت تأخير پست هم ببخشيد ... علتش رو نوشتم ... فعلا علی الحساب چاره ای ندارم تا ايشاالله بعد امتحانا ... سپاس از لطفتون ... فعلا

mehrdad

عشق زيبا نيست وقتی دير ميخواند دلم / چون خروس بی محل شبگير ميخواند دلم / بر تنش نقشی نيآمد خالکوب عاشقی / طرح بی يال و دمی را ـ شير ميخواند دلم/ راه چشمش را به ديگر گونه ديداری که زد ؟ / زخم را گلبوسه شمشير ميخواند دلم / خانه زاد خلوت خود بود پيش از شرزگی / عشق را در خانه. زنجير ميخواند دلم / باز در ابريشم آرامشم دستی که برد / بی دهن چون بلبل تصوير ميخواند دلم / آه ...خورشيدم مگه تبعيدی چشمان کيست/ پشت دشتستان کبکنجير ميخواند دلم / برگريز خواب شيون را که آشفت اين سفر/ کز جوانی های دور ميخواند دلم / (شيون) ..مخلص ..م. شيدا ...///

mehrdad

آتش و ستاره ام ...واژه ها سخت در گلويم ماسيده اند ..فکر ميکنم ..برای کی بخوانم ..با که درد دل کنم ...زخمم را به کی ؟ نشان دهم .وقتی ,واژه از من بيرون بيايد نگاهها ی ديگران آنرا قی فرض ميکنند ..بهتر همانجا در گلويم بماند ..خفه می شوم ..تا نگويند ...تا نبينند ...تا نشنوند ...جون 2005 ..م/ شيدا ...///

نیما

به کانون نیما بپوندید! کانون نیما به تازگی درست شده است ما عده ای جوان هستیم که بر علیه فرهنگ کهنه به مبارزه بر خواسته ایم. ما تعلق سیاسی به هیچ حزب یا گروهی چه در خارج و چه در داخل نداریم. ما فعلا کارمان را انترنتی شروع کرده ایم ولی بزودی علنی فعالیت خواهیم کرد کانون ما یک کنون فرهنگی است. شما می توانید با فرستادن یک ایمیل عضو ما شوید . حتی لازم نیست با اسم واقعی عضو شوید . این کانون شرایط عضویت ندارد. برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ ما سر بزنید. با تشکر

hamidreza

ای مطرب دل زان نغمه خوش/کاين مغز مرا پر مشعله کن

رامين

انتظار واژه‌ايست که هرگاه بيادش می‌آورم... يادم می‌آيد که از ياد رفته‌ام... و هرگز باورم نمی‌شد که چشمانی چنان مهربان، روزی مرا تا ابدیت مطلق، تنها بگذارند...

وحيد

سلام ... واقعا عالی بود ... خيلی .. با اجازتون من شعرتون رو در يه سايت قرار دادم ... مرسی به من هم سر زدين ...