سفرنامه مشهد

نمی دونم چند ساله که داری اینجور افراد رو راهی مشهد می کنی،اما می دونم خیلیهاشون اولین مسافرتهای زندگیشون همین سفرهای مشهدیه که "تو" باعث و بانیشون شدی.

سفرهایی که بخشی از هزینه ش به عهده ی خودت و همسرته و بخشی از اونها رو خیرین تقبل می کنن.

توی این سفر که من اولین بار باهات تجربه کردم احساس کردم خیلی از خونواده ها با تموم سختی های زندگی و سختی های سفر (به دلیل شرایط افراد خونواده) چقدر راضی و شاد به خونه هاشون بر می گردن

مادر سپید، ریحانه ی عزیز، فرشته ی مهربان!

برای خودت و خونواده ت آرزوی سلامتی، موفقیت و برکت در عمر و مال تون رو دارم.

خیلی خلاصه از سفر و همسفران می نویسم تا سوغات من باشه از این سفر به یاد موندنی برای همه ی دوستان

اینم بگم که این پست کمی نسبتا طولانیه!!!  مثلا قرار بود سفرنامه باشه  ... اما دیدم خیلی طولانی میشه برای همینم خیلی خیلی خلاصه ش کردم ... ولی بازم یه کم طولانی شد... شرمنده

 

همونجور که گفتم ریحانه، مادر سپید، مادر "حسن" که از روشندلان جامعه مون هست و می تونید در موردش توی وبلاگش بیشتر بخونید، هر ساله بانی میشه تا خونواده هایی از روشندلان یا اونهایی که فرزندانی با ناتوانی ذهنی و جسمی دارن رو سالی یکبار به سفر مشهد ببره.

نمی دونم این خونواده ها رو چند وقته می شناسه و از کجاها باهاشون آشنا شده اما هر کدومشون در نوع خودشون دلهایی بی نظیر دارن. مثل دل ریحانه

قسمت شد امسال باهاشون همسفر بشم.

ساعت 5صبح روز حرکتمون همگی توی ایستگاه راه آهن... همسرش که تا آخرین لحظه که همه سوار بشن و کسی جانمونه و مشکلی پیش نیاد همراهی مون کرد.

بعد از سوار شدن و جایگزینی افراد نوبت صبحانه ی قطار بود. ساعت 2و نیم عصر هم باید می رسیدیم مشهد

اعتراف می کنم دچار استرس و نگرانی بودم. نمی دونستم می تونم با این افراد ارتباط برقرار کنم یا نه. آخه اولین بار بود که با این تعداد افراد با شرایطی که حالا براتون توضیح می دم روبرو می شدم. نمی دونستم چه جوری باید باهاشون رفتار کنم که حسم دوستانه باشه نه ترحم آمیز.

رسیدیم مشهد. "یوسف-دیده بان برج مینو" و تعدادی از دوستانش توی راه آهن منتظر ما بودن که به افراد گروه کمک کنن

به هر ترتیبی بود 103 نفر (با احتساب همه مون) به محل اسکان رفتیم.

بعد از جابجایی و کمی استراحت راهی حرم شدیم. با اینکه مسافر بودیم و کسی روزه نبود اما قسمت همه ی گروه شد که مهون افطاری ساده ی حرم آقامون باشیم.

قرار بود ریحانه و آقای حسین.ه برای زیارت بچه ها هماهنگ کنن که حرم قُـرُق بشه اما بعد از یه ساعت گفتن صبح ساعت 7 توی حرم باشید تا حرم رو برای زیارت قرق کنن.

دوستان رو برگردوندیم محل اسکان.

صبح ساعت 6 همگی آماده توی لابی نشسته بودن. رفتیم حرم آقا. تا ساعت 8 منتظر موندیم و اعلام کردن حرم آماده شده برای زیارت افراد گروه. برای اولین بار اینچنین آقا رو زیارت کردم. خادمین برای افراد گروهمون مسیری رو قرق کردن به سمت ضریح نورانی آقا. بچه های نابینا، ویلچری هامون به همراه خونواده ها به ترتیب از این مسیر هدایت شدن و ضریح رو زیارت کردن و برگشتیم. باورم نمیشد اینچنین بی هیچ فشار و دغدغه ای ضریح آقا رو ببوسم. ممنون حضرت سلطان. فقط اون لحظه گفتم:

بنازم به بزم محبت که آنجا         گدایی به شاهی مقابل نشیند

بعد از زیارت بچه ها نشستن توی حیاط و یه زیارت عاشورا به اتفاق سلمان خونده شد. از فرشید و حسن جداگانه سوال کردم:

- "بچه ها... شما ها اینجا چه حسی دارین؟"

- یه حس آرامش!

- می دونید منظورم چیه ؟ مثلا ماها جدا از اینکه اینجا رو حریم اماممون می دونیم ، دیدن فضای معنوی و اینهمه آدم یه حس خاص دیگه بهمون می ده. شماها که این مکان رو نمی بی نین چه جوری حس می کنین؟

- اینجا از معنویت پُـره. ما این آرامش رو حس می کنیم. اینجا عالیه!

و این همه ی حسی بود که فرشید و جسن خیلی ساده دریافتش می کردن و من عاجز از دریافتی بودم. چقدر به حالشون غبطه خوردم.

به هتل برگشتیم. ریحانه برای شب برنامه ی پارک داشت. کار هر ساله ش بود. دلم می خواست ببینم بچه های نابینا از پارک ملت و بازی های برقی چه لذتی می برن

ریحانه.... تو محشری... فقط همین!

بچه ها و خونواده هاشون سوار بازیهایی می شدن که ریحانه بلیطهاشون رو تهیه کرده بود . هیجان و شادی بچه ها غیر قابل وصف بود. وقتی تعدادی نابینا و حتی بچه هایی که ناتوانی جسمی داشتن مثل "رضا" ، سوار اون ماشین برقی های کوبنده شدن، واقعا هیجان و رانندگی شون دیدنی بود.

 

بازیها تموم شد و باز هم برگشتیم محل سکونت مون. زهرا تا اونجا گریه کرد. دیدن این بچه ها ، خونواده شون، شادی و هیجان شون، سختی ها و محرومیت هاشون، سادگی و لطافتشون زهرا رو متاثر کرده بود.

فرداش روز آخر سفر بود. تا ساعت 4 عصر گروه در اختیار خودشون بودن. قرار بود روز آخر که هم پنجشنبه بود و هم شب عید، برای مراسم توی حرم باشیم.

حضرت سلطان مثل همیشه مرحمت فرمودن و با تبرک هایی از جمله نمک و نبات نمک گیرمان گردند و شیرینی این سفر را به دلمان بیشتر کردند. آقاجان... ممنون که منو توی جمع مهمونای عزیزتون پذیرفتین.

دعای کمیل حرم ، دعای آخرین پنجشنبه ی ماه مبارک رمضان جای همه ی دوستان سبز بود. جمع دوستان دنیای مجازی و حقیقی رو دعا کردم. انشاالله خدا قبول کنه

ساعت 5 صبح روز جمعه راهی تهران شدیم. همه شاد از زیارت آقاشون و لبریز از امید و انرژی برای مقابله با مشکلات و موانع زندگی.

نمی دونم هر کدوم از اون افراد با آقاشون چی گفتن و چی خواستن اما خدایا... به حرمت دلهاشون خودت آرزوهاشون رو برآورده به خیر، عاقبهاشون رو ختم به خیر و سلامتی رو مهمون زندگیشون کن

 

عکسها شرح بهتری در مورد سفر می ده:

 

خورشید به من بتاب و تطهیرم کن

چون آینه ها بشکن و تکثیرم کن

یک بار سر سفره لطف و کرمت

بنشانم و یک عمر نمک گیرم کن

(شعری که پشت نمک های تبرکی نوشته شده بود)

 

افطار ساده اما تبرکی از سفره ی حضرت سلطان

 

فرشید- حسن (پسر ریحانه)- پدر ریحانه در حرم

 

امیر (برادر رضا که عکس اونو هم می ذارم)- شب عید فطر

 

قُـرُق شدن حرم برای افراد گروه توسط خادمین

 

رضا در شهر بازی

 

 پیاده شدن فرشید از قطار و کمک های سلمان

 جمعی از بچه های نابینا و کم بینا

 

 دو خواهر نابینایی که خواهر دیگه شون همراهی مهربون براشون بود

 

علی- معصوم و فرشته ... آروم و مهربون

 

 شر و شور های گروه ... پر سر و صدا اما دلسوز و کاری

به ترتیب از راست : سلمان (دو سه باری مهمون زیارتنامه خوندنش شدیم) - حمید - سعید و علی

به غیر از علی بقیه شون کم بینا بودن. اینم بگم که سلمان سال گذشته عقد کرده و با نامزدش و مادرش اومده بود. لیسانس حقوق داره و تازه امتحان داده برای دفتر وکالت!

 

حامد و شیرین- خواهر و برادری ساده و مهربون با ناتوانیهای ذهنی 

حامد بعد از زیارت امام رضا توی مسیر شهربازی می گفت: من دلم خیلی برای امام رضا تنگ میشه. می گفت من از امام رضا یه ماشین می خوام ...

 

محمد (همیشه گرسنه ی گروه) و برادرش هر دو نابینا به همراه مادرشون 

 

افراد گروه در راه آهن مشهد

 

رضا و برادرش امیر به همراه مادر و خاله شون

ویلچری سمت چپ رضاست. همیشه آروم بود. ته نگاهش انگار غم بود و مظلومیت. لبخندهاش از ته دل بود و دلنشین

 

شب عید - هدایایی که ریحانه برای همه ی خونواده ها تهیه کرده بود. شوق و شور و خوشحالیشون توی عکس و فیلم قابل توصیف نیست

 

و این :

دختری به نام ملکه

ملکه واقعا نمونه ی صبر و استقامته. معرفیش اینجا توی چند خط جا نمیشه. وصف حالش رو توی آپدیت های بعدی می نویسم.

ملکه متولد سال ۶۱ هست . علت نابیناییش متاسفانه خطای انسانی بوده است . باز هم پرستاری که نوزاد از دستش سریده است ، گفته اند اگر سلول های بنیادی جواب بدهد ممکنه برای بهبودی چشم او امیدهایی باشه !در انتظار نوبت پزشکش است که وقت جراحی به او بدهد . ملکه تا ۱۴-۱۵ سالگی از وجود مدارس نابینایان بی اطلاع بوده و بعد از آن شروع به تحصیل کرده است . تا دیپلم را که گذرانده به دلیل فقر مالی با برادر کوچکترش نوبتی درس خوانده اند . اول برادر کوچکتر تا مقطع کارشناسی خوانده است و بعد ملکه ، باز برادر در مقطع کارشناسی ارشد رشته خلبانی پذیرفته شده ولیکن بعد از دو ترم به دلیل عدم توان پرداخت شهریه از تحصیل وامانده است . اما ملکه در مقطع کارشناسی ارشد ادبیات قبول شده و ترم سوم هست .....

 فعلا شرح حال ملکه رو توی وبلاگ مادر سپید بخونید تا بعد. مشکلات ملکه بیش از این حرفهاست که ریحانه نوشته. این پنجشنبه یه سر می ریم خونه شون. اگه کسی تمایل داشت به هر نحوی کمکی به این خونواده برسونه توی پیغام خصوصی بهم خبر بده .

 

عکسهای بیشتری داریم اما فعلا همینا کافیه.

با تشکر از دختر گلم زهرا که به همراه آنا عکاسی های این سفر رو به عهده داشتن. برای هردوشون آرزوی عاقبت به خیری و سلامتی دارم

پ.ن:

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

دلتنگ شده ام برای دیدار دوباره تان. انشاالله که در روز جشن میلادتان مرا نیز در زمره ی میهمانانتان بپذیرید.

این سفر ، بهترین هدیه ی شما به من بود. در میان آنها بود که فهمیدم شما به بهانه ی چه کسانی مرا نیز میهمان می کنید. در میان آنها بود که فهمیدم هیچ وقت بنده ی شکر گزاری نبوده ام.

می خواهم اینبار که آمدم از شما بخواهم چنین الفت و انسهایی را در دل من نیز ایجاد کنید ... همانند ریحانه

برای ریحانه از شما آن می خواهم که بهترین باشد برای خودش و خانواده اش.

حضرت سلطان... دلتنگتان هستم.

 

 

/ 27 نظر / 89 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باران

سلام دوست من!!!! به خودم تبریک میگم بخاطر داشتن دوست خوبی مثل شما. امشب تولدمه. گمونم تو هدیه خدا به من باشی برا شب تولدم. اینکه گفتی این مطلب برا گذشته ست معنی ش اینه که از اون موقع تا حالا مطلب تازه ای ننوشتی یا من اشتباه میکنم؟ این آدرس ایمیلمه .اگه با یاهو کار میکنی منو به لیست دوستات اضافه کن لطفا و ادرست رو هم برای من بذار بازم لطفا. ممنون بابت همه چی. jahanbasi@yahoo.com

شیما

سلام خوشبحالتون که خادم این همه دل پاک و صاف و زلال بودین. هم خدا و هم آقا جور دیگه به شما نظر کردند.مطمئن باشن. نمیدونم .شاید قسمت بشه و آقا رخصت بدن که برا میلاد منم حرمشون باشم که اگه رفتم حتماً هم نایب الزیاره شما و هم اون جمع103 نفرتون هستم. نوشتین شمام برا میلاد اونجایین.خییییلی دوست دارم از نزدیک با این بنده آشنای خدا ،آشنا بشم. التماس دعا

tarahomiasl

سلام و عرض ادب؛ به روزم با نیمه پنهان اعتدال-یک: آیا اعتدال میانه ای است بین حق و باطل یا وسط در بین افراط و تفریط؟! اگر اعتدال را حد وسط دانسته و چپ و راست آن را افراط و تفریط معرفی کنیم راه به خطا برده ایم! چرا که در این صورت حق را بر روی تعادل استوار کرده ایم، در حالی که این تعادل است که در کنار حق معنی می یابد، به سخن دیگر برای داشتن مَنشی به دور از افراط و تفریط، ابتدا باید حق را شناخته و نقاط افتراقش با باطل را مشخص نمائیم و سپس خط قرمز های آن را تبیین کنیم و بعدا قدم در وادی تعادل نهیم؛ در حالی که آن چه امروز مطرح می شود، دقیقا نقطه مقابل قضیه است، چرا که تعادل را به عنوان یک اصل تعریف می کنند و سپس حق را تنزیل کرده و با افکار مثلا معتدلانۀ خویش هم سطح می سازند، در نتیجه اعمال چنین رویکردی بخش کمی از حق با بخش زیادی از باطل مخلوط گشته و بر مبنای این تفسیر به رأی شیطانی از اعتدال مقوله ای شبیه نفاق مدرن شکل می گیرد... http://www.tarahomiasl.ir/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D9%84-%DB%8C%DA%A9/

شیما

سلام لطف بانوست . چشم.حتماً ایشالا بزودی قسمت شمام بشه[گل]

یاس

سلام خواهرم این سفرتون رنگ و بوی دیگه ای داشت لطف الهی بود که شما رو جزء سعادتمندان خویش قرار داده است به حال خودم افسوس می خورم که چقدر از غافله دور افتادم

کاغذ و قلم

این زیارت از اون زیارت های مقبوله... خوش به سعادتتون

س.م.ع

سلام... زبونم بند اومده و مغز و اعصابم انگشتانم را کمک نمی کنند چیزی بنگارم. خدمت به این گروه از زیارت کعبه هم با ارزش تره قدرش رو می دونم که می دونید.

بهار

اشکام همینجوری رازیرن با خوندن خط به خط سفرنامه و عکسهای زیبایی که هنر دست زهراست.[ناراحت] واقعاً سخته باورش که هنوزم انسانهایی تا این حد بزرگ با قلب بزرگتر وجود داشته باشن و برای شادی اون فرشته های معصوم، بی هیچ چشم داشت و توقعی از جان و دل و مال مایه بگذارن[لبخند] ریحانه بی شک نظرکرده آقاست، اگه نبود چنین توفیق و سعادت بزرگی نصیبش نمیشد. من معتقدم شریک کارهای خیر شدن لیاقت میخواد که هرکسی نداره.[لبخند] خوس به حال تو و زهرا که همسفرشون بودین ماری، سعادت تو ام کمتر از ریحانه و اون فرشته ها نبوده و نیست خواهر گلم.

بهار

راستی تا یادم نرفته یه عذرخواهی بزرگ بکنم بابت تاخیر و دوری این روزام از وبلاگ آسمونیت... ناشکرتر و ناسپاس تر از همیشه شده ام ماری!... همیشه ناله می کنم از سختی هام و امتحانای این روزای زندگیم.... کم طاقت و عجولتر از همیشه ام... برای صبورشدنم دعا کن خواهری[ناراحت]

مادر سپید

بلاخره خواندمت ! :) چقدر تعارف و تمجید تیکه پاره کردی ! خوشم نمیاد !! :( کجا من باعث و بانی ش شدم !؟ خیلی هام هستند که من باعث بانی شدم که نیاند !:( اینقدر بادکنک اسم منو گنده نکن ! یه دفه میترکه پوچ در میاد !! :(‌ ممنون که سفرنامه رو نوشتی وبلاگ من هک بود نتونستم بنویسم الانم که دیگه اینقدر ازش گذشته که تاریخ مصرفش سر اومده :( بازم ممنون از سفرنامه و عکس ها.. هرچند از عکس های منم کش رفتی و ذکر منبع نکردی !:))