یک تلنگر... یک تفکر!

"حکمت" موضوعیه که گاهی وقتها بهش فکر می کنم

معمولا برای ما بنده های عادی به ندرت پیش میاد که بتونیم حکمت هر چیزی رو بفهمیم... گاهی هم هیچ وقت نمی تونیم بفهمیم

اما همین که گاهی وقتها به ریزترین اتفاقاتی که روزمره برامون پیش میاد ( و معمولا هم ساده و بی اهمیت از کنارشون می گذریم) بتونیم فقط کمی فکر کنیم، جای بسی شُـکر داره!

یکی از این نمونه ها به تازگی برام پیش اومده:

برای رفتن به مشهد ساعت 6 صبح روز 28 صفر بلیط داشتم

شب با خودم یه حساب کتابی کردم که صبح می تونم ماشین رو با خودم ببرم و همون اطراف راه آهن یه جایی پارکش کنم و برگشتنی هم که روز شهادت امام رضا می رسم تهران، بازم طرح ترافیک نیست. پس راحت بر می گردم خونه

صبح ساعت 5 و ربع از خونه بیرون اومدم  که به حساب خودم نهایتا 20 دقیقه به 6 برسم راه آهن و نمازم رو اونجا بخونم و سوار قطار بشم

من همیشه مسیر راه آهن رو از یه راه تکراری و سرراست می رفتم

اصلا نمی دونم چی شد که اون روز صبح یه مسیر دیگه رو انتخاب کردم

به آخرای خیابون جیحون که رسیدم مسیر یه طرفه به خیابونهایی پیچید و منم اجبارا توی همون مسیر جلو می رفتم

تابلوی خیابون قزوین رو دیده بودم اما مسیری که می رفتم برام خیلی ناشناس بود

هوا هم که هنوز تاریک بود. روز تعطیل بود و کسی هم توی خیابونا نبود که لااقل کمک و راهنمایی بگیرم.

ترس از دیر رسیدن به قطار، دلهره از مسیرهای نامعلومی که نمی دونستم به کجا منتهی میشه رو چند برابر می کرد.

بالاخره یه راننده تاکسی رو دیدم و ازش مسیر راه آهن رو پرسیدم. تازه فهمیدم چقدر از راه اصلی دور شدم. مسیری که اون میگفت رو هم اصلا نمی تونستم توی ذهنم نگه دارم. بالاخره با صلوات و دست به دامن خدا و امام رضا شدن مسیرم رو پیدا کردم و ساعت 6 رسیدم جلوی راه آهن.

ماشینو جلوی بیمارستان بهارلو پارک کردم و قفل زدم و تا خود راه آهن دویدم.

وقتی رسیدم 8دقیقه ای به حرکت قطار مونده بود. فقط رسیدم که نمازم رو بخونم و خودمو به قطار برسونم

سوار قطار شدم و چند ثانیه بعد قطار حرکت کرد!!

اولش نفس راحتی کشیدم که از قطار جا نموندم.

بعدش که نشستم کلی فکر کردم

خدایا! حکمت اینکه من امروز مسیرم عوض شد و با این همه اضطراب و دلهره به قطار رسیدم چی بود؟

عقل ناقص که به جایی نمی رسید

اما فکر کردن به ماجرا برام خوب بود....

توی زندگی، اکثر آدما یه هدف و برنامه ای دارن

اصل و اساس ِ هدف ها ، یعنی اونچه که خدا برامون در نظر گرفته، رسیدن به سعادت و رسیدن به رضایت خداست

مسیر رو هم خدا برامون مشخص کرده که کسی توی راه گم نشه

انبیا و امامان رو فرستاده تا راه رو برامون تبیین کنن و راهنمامون باشن

نور پشت نور فرستاده که توی تاریکی جاده، مسیرت رو گم نکنی

شاهراه ها رو هم کاملا مشخص کرده که توی بیراهه و خاکی نزنی

راهنماها هم که همه دلسوز و رئوف و دستگیر 

وقت و بی وقت منتظرن تا دست گمشده ها رو بگیرن و به مقصد برسونن

حالا این وسط اگه یکی مسیرش رو عوض کرد و راه اصلی رو نرفت شاید کلا از مسیر راست و جاده ی خدا منحرف بشه

کـِی و کجای راه "آیا" (تازه آیا) متوجه بشه که از راه اصلی دور شده یا نه...

حالا اگه متوجه بشه مسیر رو داره اشتباه میره، آیا فرصت برگشتن رو پیدا می کنه یا نه؟

شاید آخرین لحظه ها به مسیر برگرده اما چقدر فرصت تجربه ی لحظات آرامش با خدا بودن و درست زندگی کردن رو از دست می ده؟

اگه من مسیر رو اشتباه نرفته بودم بدون ترس و دلهره به موقع به قطار می رسیدم و توی مسیر هم به جای اینکه استرس دیر رسیدن یا نرسیدن رو تجربه کنم، کلی در مورد این سفر و حرفایی که می خواستم به آقا بزنم فکر می کردم.  اما یه اشتباه ، یه تغییر مسیر سهوی،‌ یه لحظه غفلت،‌ باعث شد نه تنها آرامشم رو از دست بدم بلکه توی قطار تا یکی دو ساعت سرفه های ناشی از دویدن ها دست از سرم بر نمی داشت!

حکمت این اتفاق رو حتی اگه هیچ وقت نفهمم، مهم نیست. همون چند لحظه فکر کردن برام ارزش داشت.

اما شاید دفعه ی بعد انحراف از مسیر باعث بشه هیچ وقت به مقصد نرسم و حسرت و پشیمونی برام به بار بیاره

یا دلیل المتحیرین!

اگر حکمت این اتفاق تلنگر بود، تلنگر رو گرفتم

اما بنده ای که عمری راه رو غلط رفته باشه و کلا از مسیر دور شده باشه شاید از نفس بیفته و به مسیر نرسه

پاهای این از نفس افتاده ی سرگردان و دور از مسیر نه تنها توان حرکت سریعتر نداره بلکه فرصت و نَــفَــس هم نداره!

اما لطف و بزرگی و مهربانی ات می تواند در چشم به هم زدنی گنهکار غفلت زده ای را به تو برساند

چشمانم به خدایی ِ توست

مثل همیشه آغوش باز کن که ملجا’ و پناه همه ی گم گشتگانی

بر من ببخش غلطهایم را  یا غافر الخطایا 

 

ته نوشت!! :

خوبه که آدم این هفته تولدش باشه و تلنگری، پندی، سخن حکیمانه ای هدیه بگیره ... منتظر هدایای دوستان هستم !

 

پ.ن:

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

هرگز به یاد ندارم که در سایه سار مهرت، اندوهی بر دلم باقی مانده باشد مگر در لحظه ی وداع.

دل کندن از بهشت محال است

"پا" امر می کند به رفتن و "دل" به ماندن

و تو می مانی بر سر ِ دوراهی ِ انتخاب بین عقل و عشق

و چه تلخ است که اجبارا عقل را بر عشق اختیار می کنی و راهی ِ خانه و کاشانه ات میشوی هر چند که می دانی بهشت ِ نابی ست حریم و بارگاه حضرت سلطان.

و در بازگشت تنها یک مفهوم در ذهنت می نشیند:

"هبوط" .... هبوط از بهشت و بازگشت به دنیای روزمره ی خاکی.

کاش زمان می ایستاد آن لحظه هایی که در کنار تو می آرامد این روح ِ رمیده ی به نفس افتاده!

 

/ 23 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

سلام ماری جان [گل] تولدتان مبارک [گل][گل][گل] [گل] قال الرضا علیه السلام: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: قال الله تبارک و تعالی: یا ابن آدم لا یغرنک ذنب الناس عن ذنبک، و لا نعمه الناس عن نعمه الله علیک و لا تقنط الناس من رحمت الله و انت ترجوها لنفسک. ترجمه: از آن حضرت روایت شده که رسول خدا (ص) فرمودند: خداوند تبارک و تعالی فرزند آدم را خطاب کرده و فرموده است: ای پسر آدم! گناه دیگران، تو را بی توجه به گناه خویش نسازد و نیز نعمت های خداداد مردم، تو را از نعمت هایی که بر تو ارزانی داشته غافل ننماید و مردم را از رحمت پروردگار مایوس مکن در حالی که در حق خود بدان امیدواری. [گل] ماری جان با خواندن نوشته ات چشمانم کاسه اشک شد برایم دعا کن شرایط بدی دارم میدانم از ضعف ایمانم هست دوراهی گیر افتاده ام ... کاش کسی بود و میگفت چه کنم دعاکن برایم تا راه درست را انتخاب کنم که خدا راضی باشد عقل ناقصم کار نمیکند !!! التماس دعا

صورتک

خُدایــآ حَواسِتــــ هَســـت؟ صدِایِـــ هقـــ هقِـــ گِریــه هآیم، اَز گَلــوییــــ مــی آیـد کِــه تــو از رَگشــ بـِه مَنـــــ.....نَــزدیکــــــ تریــــ.!!! ........ سلام دوست من . خوشحال میشم نگاه رنجه کنی و به کلبه ی حقیرانه ی ما هم سر بزنی . و اگه موافق بودی عضو انجمن بشی تا با هم در مورد یه عالمه چیز صحبت کنیم . ممنون گلم .

مرصاد

هیچ وقت به خاطر هیچ کس از ارزش هایت دست نکش؛ چون، زمانی که آن فرد از تو دست بکشد؛ تو می مانی و یک «منِ» بی ارزش ...!

عقیق

سلام... زیارت قبول بانو... هوم.... /// چه لحظه ی طاقت فرساییه وداع....

مستانه

سلام مستانه هستم انصافا وبلاگ خوبی داری بهت سر زدم تو هم به من سر بزن و آدرستو برام بذار

دختر با وقار

سلام انصافا وبلاگ خوبی داری اینو جدی میگم دلم میخواد هر روز بهت سر بزنم به شرطی که هر روز پست جدید و جالب بدی برای اینکه آدرست داشته باشم بیا هم یه سری به سایت من بزن هم آدرس وبلاگتو تو سایت من ثبت کن منتظر

دوست خوب

سلام اول کادوی تولدت روبهت میدم واون اینکه بهترین ارزوهامو برات ارزو میکنم یهنی اینکه عصرظهورو درک کنی.آمین اما بعدمیگم شما که این قدرامام رضارودوست داری عاشق های امام رضا روهم دوست داری؟اگه داری هزینه سفراین بارکه خواستی بری ژابوس اقا بده من به جات برم اخه منم خیلی دوست دارم برم ژابوس اقا

نقطه

ملا مهدی گفت وقتی عاقله متعادل شود سر و کله حکمت بیدار می‌شود. باز هم نمی‌دانم

داوود...

هنوز صدای سم اسبان بر پیکر عاشورائیان، قلبت را می فشرد. ابوعبید ثقفی ... ادامه دست هایت، ستون خیمه های کربلاست که در آتش می سوزد و شمشیر می زند. بتاز با اسبِ رها در توفان های این حوالی. به آتش بکش خاک مغموم و نا سپاس را .بریز قطره قطره خون ابلیسانِ دوزخ نفس را .بزرگی قیام تو از صفحه تاریخ زدوده نخواهد شد. . ای مرد... تو را می خوانند؛ کودکانی که هراسشان را به تاریکنای بیابان کشانده اند. تو را می خوانند؛ سرهایی که بر فراز نیزه ها، آهنگ آزادی سر دادند. چند سال است که خون بی گناهی شش ماهه، در قساوت اندوهی سه شعبه، بال بال می زند. با هر ماجرایی، کمرت شکست، با هر سنگی که به پیشانی حسین ، نشست، پیر شدی. با هر تیری، مُردی و زنده شدی. هر تازیانه که بر طفلان حسین ، فرود می آمد، زخمی بود که بر جسمت، به یادگار ماند... اکنون هنگامه قیام است.... برخیز مختار... موج بزن پا به پای فرات.... ................................................... اللهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب العصر و الزمان... دلهایتان شوریده نینوا ... یازهرا...

باران

خدایا پاک کن خطاهایم را... مشق هایم را با مداد نوشته ام...