ستيز۴

براستي من كيستم؟ دقيقا يادم نيست كي و چگونه اين پرسش در ذهنم نقش بسته، ولي مي دونم

براي هر ذهني ممكنه از اين نمونه پرسش ها در يه مقطع سني پيش بياد و روز به روز عميق تر بشه.

والبته ممكنه كه براي گروهي از آدم ها اصلا زمينه ي انديشيدن و طرح آن وجود نداشته باشه و...

در كلام عارفان حقيقت از انسان هايي كه به خويشتن(به مفهوم مثبت آن يعني درك و دريافت

حقيقت وجود خويش) مي پردارند، به انسان آگاه، بيدار،سالك تعبير ميشه.

اگه حس شامه مون خوب كار كنه و از گلستان هميشه معطر و دل آويز اهل حقيقت سر مست

بشيم و شوريده گي از سر گيريم ، ميتونه محك خوبي براي آگاهي و بيداري ما باشه....

البته خيلي هامون مجال خوندن نداريم ، بعضي هامون هم كه حوصله اش رو ،روي اين حساب

تنها يه نيم نگاه به گلهاي هميشه شاداب بوستان معرفت مي افكنيم.

خب اگه اهل حالي بيا تو.

اندرون از طعام خالي دار       تا در او نور معرفت بيني

--------------------------------

- آدمي پوست هاي بسيار در خود داردكه ژرفناي دل اورا مي پوشانند، از بسا چيزها خبر دارد

ليكن از خود بي خبر است.دردا و دريغا! كه سي يا چهل پوست همچون پوست گاو يا خرس به

همان درشتي و سختي بر گوهر جان فرو افتاده اند.در اصل خود غور و غوص كن

و در آن ژرفنا خود را بشناس.

(اكهارت عارف آلماني)

-و چه زيبا سروده نازنين گل بوستان عشق:

قيمت هر كاله مي داني كه چيست

قيمت خود را نداني زاحمقي است

---------

-احمقان خود را هم اكنون بيدار مي پندارند، دانششان تا بدين پايه به جسم و بدن تعلق دارد،

     چه امير باشند و چه شبان، به هر تقدير، از خود مطمئن و راضي بودن نيز حدي دارد.

(جوانگ دزو فيلسوف دائويي چيني)

-------------

                                 -در ديگر موجودات زنده غفلت از خود جزء طبيعت است،

                                           ليكن در انسان اين غفلت از پستي است.

(بوئتيوس فيلسوف رومي)

----------

-خودشناسي به ما مي آموزدكه از كجا آمده ايم، در كجاييم، و به كجا مي رويم،

از خدا آمده ايم و اكنون در حال غربت و تبعيديم. و چون نيروي عشقِ ما رو بسوي

خدا دارد، از اين حالت غربت و تبعيد آگاه گشته ايم.

(رويسبروك عارف كاتوليك هلندي)

-مولانا جلال الدين بلخی:

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك

چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم

خنك آن روز كه پرواز كنم تا برِ دوست

به هواي سركويش پرو بالي بزنم

من به خود نامدم اين جا كه زخود باز روم

آنكه آورد مرا باز برد تا وطنم

-----------

آگاهانه شاد باشيم و شادماني را آگاهانه هديه كنيم.

 

/ 68 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
K.mehrnoosh

سلام دوست عزيز.......متن زيبايت را خواندم.....عالي بود.......بازم به وبلاگت سر مي زنم... دوست داشتي به وبلاگ من هم سر بزن........فعلا باي

عرشیا جون

سلام .....جملاتتو خوندم ...حرفهای که از ته قلبت از دلتنگيهات گفته بودی راستش ما آدمها هنوز خودمون نميدونيم چی هستيم يا از اين دنيا چی ميخوايم پس توقع نداشته باش کسی به تو بگه چی هستی در کل ما هيچ چی نيستيم ..............

لات جوانمرد

من كيستم خيلي سئوال با حاليه همه به ذهنشون مي ياد ولي هر كي يه جوري مي گه... زت چوغ

محمد/ماری

سلام بی دل ... يه چيزی بگم؟ صبحم رو با انتقاد از وبلاگ ايما شروع کردم .. مواظب خودت باش که گرفتار خشم ماری نشی ..(چشمک).. اگه آپديت نکنی ميان و يه نوشته ی آتشين ناک می نويسم هااااا...حواست باشه... قربونت......./ ماری

myheart_urhome

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود / وين راز سر به مهر به عالم سمر شود / گويند سنگ ؛لعل شود در مقام صبر / آری شود ؛ وليکن به خون جگر شود ... قربانت

myheart_urhome

يار برداشت ز رخ پرده برای دل من ... بـُرد از من دل و بنشست به جای دل ِ من

myheart_urhome

سلام بی دل جان . خوبی؟ از ترس بعضيا ديگه نمی گم عزيز دل برادر!!! .. شوخی کردم .بعضيا به دل نگيرن !

vato vato

سلام .. بيدل عزيز ما چطوره ! می بينم که تهديدت هم ميکنن ! خب بجنب ديگه ..می دونی که ماری وقتی بخواد قشون کشی کنه چی می شه ديگه !

vato vato

بی دل تو راستی می دونی واقعا از کجا اومدی ! اون جوری چپ چپم نگام نکن ..هنوز دو سه قدمی دارم تا خل شدن ! جدی دارم می پرسم .. دوست دارم نظرت رو بدونم