ستيز۵

 

يكي از دوستان بسيار عزيزم نوشته بود كه بي حوصله ام و از اين مبتلاي راه گم كرده راهنمايي خواسته بود!!!

چه عواملي موجب بي حوصلگي ميشه؟

اصلا نشونه هاي يه آدم بي حوصله چيه؟

احساس مي كنم به ندرت خوشحالم و خيلي كم در حالت عادي به سر مي برم، زود از كوره در ميرم،نميخوام كسي رو ببينم و از همه چي و همه كس فرار مي كنم، دستم به قلم و هيچ كاري نميره، گاهي وقتا ساعت ها به گوشه اي خيره ميشم و زل مي زنم، اگه سر كار باشم زودي ميخوام دربرم. تنبلي روح و جسم منو در آغوش مي گيره ، رفتارم با اطرافيانم سرد و منطقي و بعضي وقتا اگه زورم برسه پرخاشگرانه ميشه، مي افتم ته چاه خشم و عصبانيت و مي زنم به تو دنده ي خودخواهي، از اين كه فرمون ماشين عالم در اختيارم نيست دلم يهو مي گيره و باز ميرم تو خودم، با اينكه هميشه از آدماي اخمو و عبوس بيزارم و به شكلي اونا رو دچار يه مشكل رواني ميدونم مي بينم كه....بابا ولش كن حوصله داري ها...

خستت نكنم نه تنها نيمه ي پر ليوان رو نمي بينم كه اصلا ليواني نمي بينم، باور كنين يه جورايي خاليم، خاليِ خالي ،

حالا يه چيز جالب ديگه !!!

از دوست دانشجويي كه مي گفت روان شناسي مي خونه پرسيدم: راستي چرا بعضي وقتها بي حوصله ميشيم؟

خيلي راحت گفت: خب طبيعيه!

گفتم واقعا علتش همينه؟

گفت:خب طبيعيه!

آيا شما هم با اين دانشجوي عزيز موافقين؟ چرا؟

بابا اينا چيه كه مي پرسي؟ بذار بنا بر اصل تعارفات جاودانه و غير قابل خدشه اي كه در ميون ما ايرانيا وجود داره، دوستان بيان (و با يه سلامي.... درسته... با شما موافقم... بسيار زيبا و با محتوا نوشتي....افلاين مي خونم...بهم سربزن... خيلي قشنگ و با احساس مي نويسي...غزلي، رباعي، قصيده اي از شاعري در موضوع عشق و......سخني از عزيز فرهيخته اي از گوشه و كنار عالم) و تو حال خودشون باشند و برن...البته جون ناقابل بي دل به كسي بر نخوره ها، چون من خودم از اين همين جماعتم وبيشتر وقتا حوصله پرسش و پاسخ و اين جور چيزا رو ندارم و به همين دليله كه از خوندن وبلاگهاي باارزشي خودم رو محروم مي كنم....

حالا باشه تا بعد!!!

تو رو خدا مي بينين چه جوري آدما هميشه در ستيزند؟

======

مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هردم

                                    جرس فرياد ميدارد كه بر بنديد محمل ها

يادو خاطره ي حسين پناهي گرامي باد

/ 46 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
vato vato

درمون داره ..حتی درمون جسمی ..آدم وقتی تمام چاکراههای روحش بسته می شه ..هالش ديگه روشن نيست ..ميشه کم کم خاکستری ...هاله هم که خاکستری شد یعنی ديگه تو وجود روح از حرکت واستاده ..ساکن شده یه گوشه تنها ! و داره نگات میکنه ..سنگینی نگاهشو میبینی .. تو هم از حرکت وا می ستی ....زیاد این روزا شرو ور میگم ..شاید اصلن حرفام و قبول نداشته باشی ..خواستم اين شر وور ها بگم بعد شعر بخونم برات که نگی چون بی حوصلم به حرف دلت گوش ندادم رفيق ..خوش باشی عزيز دل واتو

vato vato

ما زنده از آنيم که آرام نگيريم ..موجيم که آسودگی ما عدم ماست

peyman

سلام و خسته نباشيد....ممنون و سپاس از لطف شما و از راهنمايی هاتون سپاسگذاريم....فدای شما...پيمان.

یاسین

سلام . نمی دونم . موفق و پيروز باشی

مرتضی

سلام بی دل جان . خوبی ؟ خوش می گذره ؟ باهات موافقم . اما با اون دانشجوی روانشناسی نه ! خداییش روانشناسی می خونه ؟!! اگه اینطور باشه باید به حال دانشگاهها خیلی بیشتر افسوس خورد ! . همیشه شاد باشی .

**mehdi. daftareshgh**

salam aziz..... khoobin?..... man taze babloget ashna shodam...... khoshhal misham pishe manam biyay.... montazere hozore sabzet hastam ..... dar zemn bloge zibayi dari......... movafagh bashi.........

ستاره سحر/شیفته

سلام . اين شعر رو از حسين پناهی براتون می نويسم . می دونم حرفاش ساده و عميق و زيباست ....... خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش / مانيم كه پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم ؛ هر پسين / اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست / نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين / مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟/ اي راز / اي رمز/ اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين

vato vato

کویر آنجا که همواره طوفان خیز است و همواره آرام ! همیشه دگرگون و هیچ چیز دگرگون ! چون دریا !آنچه در کویر می روید گز و تاق است .این درختان بی باک صبور و قهرمان که علیرغم کویر بی نیاز از آب و خاک و بی چشم داشت نوازشی و ستایشی از سینه خشک و سوخته کویر به آتش سر می کشند ..می ایستند و می مانند هر یک رب النوعی ! بی هراس .مغرور .تنها و غریب .گویی سفیران عالم دیگرند که در کویر ظاهر می شوند .درختان شجاعی که در جهنم میرویند ...گلی نمی افشانند و شور جوانه زدن و شوق شکوفه بستن در نهاد ساقه هایشان می خشکد و می سوزد

لات جوانمرد

با دوست دانشجور موافقم ...براي اين كه فكر مي كنم طبيعيه ...زت چوغ

بابک ( وبلاگ اوشو )

اصلا هم طبيعی نيست ، اين طبيعی که آدم گاهی اوقات اسير بی حوصلگی بشه ولی وقتی بشه اکثر اوقات ، ميشه مثل من .... و من کم کم احساس افسردگی ميکنم و دليلش رو هم خوب ميدونم . ¤ و واقعا ياد حسين پناهی عزيز به خير که کودک ماند و کودکانه زيست ....