الحمدلله

چند وقتی از دنیای مجازی وبلاگها و نوشته ها دور شدم

اصلا گویی هیچ کششی برای بازکردن وبلاگ نبود

هر از گاهی به نظرات سر می زدم و تایید می کردم و جوابی می دادم.

اما کلا از این دنیای مجازی نوشته ها دور شدم... هرچند که دنیای وبلاگها رو بیش از هر صفحه ی اجتماعی دیگه ای دوست داشتم

نتونستم دلیل خاصی هم براش پیدا کنم

شاید یکی از دلایلش اهل دل و قلم نبودنم باشه.

آدمهای اهل دل و قلم حرفهای زیادی برای گفتن و نوشتن دارن.

من اما، گاهی باید موردی برای گفتن و نوشتن داشته باشم . سوژه ای که سر انگشتام رو روی کیبورد به حرکت در بیاره

بگذریم....

 

* چشم به هم گذاشتم چهلم عمویم رسید. برای شادی روحش اگر می شود لطفا فاتحه ای قرائت کنید

 

* چند روز پیش قرار بود دوستم مادر بشه. پسرش که به دنیا اومد چند ساعت بعدش گفتن فشار ریه ش رفته بالا. آمپولی بهش تزریق شد برای کاهش فشار ریه. متاسفانه ضربان قلبش رو هم پایین آورد و یک شب بعد نوزاد از دنیا رفت. نمی دونم چه بر دل اون پدر و مادر گذشت. فقط پیش خودم می گفتم خدایا... تو حکیمی و هیچ کس بر حکمتت آگاهی نداره. ای چاره ساز... یا ما بنده های ضعیفت رو قوت و توانایی ببخش یا چنین امتحانات سختی رو از ما بنده های ضعیف نگیر... نیاز داریم به کلاس های تقویتی. وگرنه توی تموم امتحانات رد می شیم ...!

 

* هفته پیش خدا به زندگی مون و به دخترم و شاید هم به خودم رحم کرد... الحمدلله.

زهرا دو ساعت خونه نبوده. وقتی برمیگرده می بی نه که تموم خونه رو مه پوشونده و صدای بدی به همراه بوی گاز توی خونه پیچیده. فوری پنجره رو باز می کنه و می ره آقای همسایه بالایی رو خبر مبکنه. اونم شیرگاز ساختمون رو می بنده و شیر گازمون رو که با یه افتادن ِ ساده ی سینی ِ چای شکسته بود، تعمیر می کنه.

خدایا شکر که زهرا توی خونه خواب نبوده

خدایا شکر که به موقع رسیده و خونه روی هوا نرفته

خدایا شکر که بازکردن ِ در، موجب هیچ جرقه و انفجاری نشده

خدایا شکر که خطر رو از سر من و بچه هام و خونه مون گذروندی

الحمدلله ... شکراً لله

 

* دو هفته پیش از اداره یه سفر مشهد برای تعدادی از بچه ها جور شد. هرچند دلم رو تسلی دادم که : "چون سفر 5 روزه ست، من نمی تونم بچه هام رو این همه تنها بذارم پس برای همین نرفتم"، اما از خودم و خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون تَه ِ تَهـــِ ش گفتم آقا دعوتت نکرده ماری... چرا اینقدر توجیه برای خودت میاری.... نخواست... پس نشد... تمام!

 

پ.ن:

السلام علیک یا ابالحسن یا علی بن موسی الرضا المرتضی

حضرت سلطان... امام رئوفم!

این چند وقت که دستم به نوشتن نیامد، خواستم حداقل دو خط نوشته ی همیشگی را برایتان بنویسم به عوض ِ نوشته های وبلاگی.

نشد.... شاید هم شما نخواستید

مثل ِ همان نیامدنم به زیارت شما. که انگار نخواستید بیایم.

به ظاهر با وبلاگم قهر بودم

و شاید هم دلتنگ از ندیدنتان

اما درواقع به دنبال اصل ماجرا هستم

یا شمس الشموس!

حسی غریب دارم. بگویید چه کرده ام که محرومم کردید از زیارت و از گفتن و نوشتن برای شما؟

/ 15 نظر / 53 بازدید
نمایش نظرات قبلی
س.م.ع

گفته اند: روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍست ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍنش ﺣﺮﻑ ﺑﺰند… ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭ را ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰند ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ نمیشود. ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ، یک اسکناس هزار تومانی به پایین می‌اندازد ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ کند. ﮐﺎﺭﮔﺮ اسکناس ﺭا ﺑﺮمی‌دارد ﻭ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ می‌گذارد ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند مشغول کارش می‌شود. ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 10 هزار تومان ﻣﯿﻔﺮستد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند پول را در جیبش می‌گذارد!!! ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭا می‌اندازد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ برخورد می‌کند. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮش را ﺑﻠﻨﺪ می‌کند ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ می‌کند ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ کارش را به او می‌گوید..!! ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ می‌فرستد ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎسگزار ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮمان می‌افتد ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻧﺪ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽﺁﻭﺭﯾﻢ. بنابراین هر ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﭙﺎسگزار ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯿﻔﺘﺪ.

ارحم الرحماء

سلام دوست عزیز، چه ماجراهای عجیبی دور و برمون اتفاق میافته تا باز هم بیشتر از قبل بفهمیم خدا رو و مصلحت هاشو ... من که به شخصه خیلی شرمنده ی خدام .... توی تاخیر در رسیدن به بعضی چیزها باز هم لطفش رو دیدم ... الحمدلله علی کل حال

طهورا- همنفس طلبه

هو المحبوب باسلام . خواهر خوبم این حس جا ماندن را خوب می فهمم . اینکه چاقو برمی داری و تمام زوایای وجودت را زیر و رو می کنی که آخر چرا ؟! چرا مرا نپذیرفتی ... سخت است بانو خیلی سخت ... من این سختی را می فهمم

خانم معلم

سلام عزیزم اولا خدا عموتون رو رحمت کنه فاتحه هم براشون خوندیم . شاید یکی از علل بی حوصله گی تون در نوشتن همین باشه . وقتی یکی از نزدیکانمون فوت میکنن یا پناه میاریم به وب یا کلا ازش دور میشیم ... خدا همیشه جای شکرش رو برامون باقی میزاره ...واقعا خدا رو شکر مطمئنا صدقه بیرون گذاشتی ... به هر شکل کارهای خدا بی حکمت نیست ... در مورد طلبیدنمون هم چیزی نمیتونم بگم . شاید مث همون میوه ی نارسی هستیم که باید یه کم بیشتر بمونیم تا برسیم و لایق چیدن بچیم ... انشا الله که در نگاهشون هستیم حتی از راه دور ... یا علی

اشعار فاطمی

سلام بر شما خداوند عموی عزیز شما و فرزند شهیدش را با شهدای کربلا محشور بفرماید. این هفته بیشتر وبلاگ نویسان ک کار کردند حالا شاید دلایل اجتماعی داشته باشه . یه بخشی هم درگیر عوض کردن ویندوز و مشکلات رایانه ای هستند. اما بجز 22 بهمن و دهه فجر انگیزه قوی برای نوشتن وبلاگ نبود. یک آیت الکرسی با دست بنویسید و در محل مناسبی از درب ورودی قرار دهید. الحمدلله رب العالمین. خدا را شکر که مشکلی بوجود نیامده است. این دعای رفع هم و غم را از وبلاگ ما ذخیره کنید و در گوشی همراه کپی کنید . بعد از نماز ها یا در اوقات دیگر مثل سفر بخوانید. انشاءالله که مفید است. در پناه امام رمان (عج) سلامت و سربلند باشید.

بهار

[ناراحت] حتی تصورشم داغونم می کنه و تمام بدنمو می لرزونه خواهری.... خدا رو صدهزار بار شکر که حافظ و نگهبان زندگیت و جگرگوشه ت بوده و هست... اینا همه ش از شفاعت همون سلطان رئوف و بزرگ دلی ه که هیچ فقیری رو دست خالی از در خونه کریمانه ش رد نمی کنه.[لبخند] شاکر خدا و کرامت ضامن آهو باش ماری عزیزم، مطمئنم سال تحویل امسالم توی صحن و مقابل بارگاه عظیم شاه خراسانی و بهار حقیر و سراپا گناهم دعا می کنی....

طلوع آخر

زیارت دلت قبول

ح . ح

الحمــدالله . خـدا رو شکـر

انسان

سلام اول عرض تسلیت و خدا رحمتشون کنه دوم واقعا خدا بهتون رحم کرده کاش قربونی یا صدقه میدادید سوم ماشالا شما که تو صحن آقا اتاق اجاره کردی این دفعه نشد سری بعد غصه نخور اما رفتی ما رو هم دعا کن حتما ممنون