نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

"مبعث " :

روز مرگ قساوتها

روز برانگیختن خردها

روز میلاد عاطفه ها و ارزشها

روز مجد و شرف

روز طلوع سعادت و عزت

روز رشد عقلی

روز آشنایی با لذتهای معنوی

روز دریافت ِ نشان زیبای " رحمه للعالمین"

و روز اتمام و اکمال مکارم اخلاقی

این عید بر همگان مبارک

---------------------------------------------------

شعری از زنده یاد مهدی سهیلی

در آن ایام، خاک فتنه خیز مکه، یعنی مهد بدکاران

درون ظلمت جهل و تباهی دست و پا میزد

توانگر، آتش حسرت بجان بینوا میزد

ستمکش، بر در هر خانه دست التجا میزد

شبانگاهان ـ

نوائی غم فزا در نای مرغ شب گره میخورد

سحرگاهان خروس صبح اگر میخواند ـ

گروهی تیره جان بی سعادت را صلا میزد

***

به هرکس میرسیدی، حربه الحاد در کف داشت

رهی گرپیش پائی بود، راه ننگ و پستی بود

و گر رنگی به رویی بود، رنگ بت پرستی بود

محبت، مردمی، انصاف، پاکی، پاک اندیشی ـ

میان توده ها گم بود .

چپاول، زورگویی، ناجوانمردی، تبهکاری ـ

یگانه کار مردم بود.

در این هنگامه ها، مردی غمین با چشم تر هر شب

به « کوه نور » در « غار حرا » میرفت

همه شب با غمی سنگین به بال مرغ اندیشه ـ

ز « کوه نور » تا عرش خدا می رفت

لبش خاموش بود اما سرا پایش پر از فریاد

به پرواز خدائی تا دل بی انتها میرفت

تنی لرزان، دلی ترسان، ز بیم حق تعالی داشت

و در آن غار تنهائی

روانی روشن از کروبیان عرش اعلا داشت

***

بدان این مرد برتر، آشنای راز سرمد بود

که از دلبستگی ها وز تعلق ها مجرد بود

ستوده بود و پاکان جهان آفرینش را سرآمد بود

نفس را نکهت جاوید می بخشم بنام او

مهین پیغمبر عالم

همای عرش پرواز خدا، سیر فلک پیما

ابر مرد جهان، آموزگار ما « محمد » بود

***

بلی! او، آن یگانه، آن فلک سیر خدا پیوند ـ

بهمراه دلی نورانی و عزمی گران چون کوه ـ

ز « کوه نور » شبها دیده بر « ام القری » میدوخت

و در اندوه جهل مردم ام القری میسوخت

***

یکی شب « کوه نور » آبستن رمزی خدائی شد

شبی رخشان ز بام آسمان آبی مکه

ندانم عرشیان از خوشه پروین

به دربار محمد در « حرا » گل میفرستادند

و یا با ریزش صدها ستاره آسمانیها

زمین را بوسه میدادند

***

شبی حیرت فزا دست خدای آسمانها بر سر کعبه

گل مهتاب میپاشید

بچشم مردم ام القری در آن شب روشن

ز بام لاجوردی سرمه ها خواب میپاشید

در آن مهتاب شب، غار حرا خورشید در خود داشت

محمد در دل « غار حرا » در خویش گریان بود

شبستان وجودش پر ز نور پاک یزدان بود

در آن هنگامه شهر مکه بود و خواب و مدهوشی

محمد بود و شور جذبه و بانگ نفس هایش

در آن شب حال « مهمان حرا » نقشی دگرگون داشت

شراری بود از دنیای غیبی در سراپایش

دل « کوه حرا » شد گرم

گمان کردی که نبضش بی امان می زد

تو گفتی میدود نور خدا در جوی رگهایش

***

به کوته لحظه ای چشم محمد، گرم شد از خواب

ولی در خویش حیران بود .

بناگه برق زد در پشت چشمش، دیده را وا کرد

ز پشت دیدگان تا عرش، نوری را تماشا کرد

بخود لرزید از وحشت

نگاهی پر ز اندیشه بسوی آسمانها کرد

دهانش باز ماند از حیرت نوری شبانگاهی

صدای نبض خود را میشنید از دِهشتی سنگین

به دیدار شگفتی ها ز جای خویشتن بر جست

عرق چون شبنم سردی به چهر روشنش بنشست

غریوش در دل « کوه حرا » پیچید

فغانش از زمین بر رفت و در عرش خدا پیچید

به بانگی پر تضرع گفت:

کریما! کردگارا! پاک یزدانا! خداوندا!

حکیما! مهربانا! بی نیازا! بی همانندا!

ببخشا بر محمد لطف جاویدان سرمد را

بگیر از مهربانی دست لرزان محمد را

مرا در کشف راز غیب، یاری ده

بجان من توان پایداری ده

کریما! سخت حیرانم

چه می بینم؟ نمیدانم .

***

محمد بود و نوری از زمین تا بینهایت ها

محمد بود و در دل زین معماها حکایت ها

دوباره موج آهنگش طنین افکند زیر گنبد گیتی

من امشب سخت حیرانم

چه می بینم؟ نمی دانم .

عجب نوریست این نور شگفت امشب

کجا خورشید و ماه آسمانی این ضیا دارد ؟

نگه چون میکنم دنباله تا عرش خدا دارد

کریما! سخت حیرانم

چه می بینم؟ نمی دانم

***

محمد در سخن با خویش بود آنگاه چون تندر

نوائی آسمانی در دل غار حرا پیچید

صدائی در زمین از سوی عرش کبریا پیچید

محمد، مات و حیران، گوش بر بانگ خدا می داد:

بخوان هان ای محمد!

گفت: من خواندن نمی دانم

ندا آمد: بخوان ! با من بخوان ای امی مکه !

بناگه چشمه نوری بجان پاک او تابید

دوباره این ندا آمد:

بخوان ای بارگاه کبریا را بهترین بنده

بخوان بر نام قدس پر شکوه آفریننده

خداوندی که انسان را ز خون بسته می سازد

بخوان بر نام پاک خالق اکرم

بنام آنکه دانش را به نیروی قلم آموخت

بنام آن خداوندی که از رحمت ـ

بجان مردم نادان چراغ معرفت افروخت .

***

محمد از شکوه وحی می لرزید

در آن ساعت ـ

محمد بود و شهر مکه و وحی خداوندی

پس از آن شب جهان داند که در گفتار پیغمبر ـ

سخن از عشق حق بود و حدیث آرزومندی

***

محمد از دل « ام القری » این نغمه را سر داد ـ

که: ای انسان! خدا یکتاست

بجز یکتا پرستی هیچ راه رستگاری نیست

بدیگر راهها گر پا گذاری غیر خواری نیست

در این آیین جاویدان

لب خود را فرو بند از سپیدی وز سیاهی ها

تو را تا کی سخن از قصه رنگ است

در این آئین سخن از رنگها ننگست

به کیش راستین ما

گرامی تر بود آنکس که در وی گوهر تقواست

گر از شرق است، ور از غرب است

گر از روم است، ور از زنگست

 

چه گویم از شکوهت؟ ای محمد ای مهین فرزانه عالم !

مرا پای سخن لنگست

ز تو فرزانه تر در پهندشت آفرینش کیست ؟

ستایش را توانم نیست میدان سخن تنگست

ولی با جاودانه نام تو هر روز و هر شب در دل گیتی

بهین گلبانگ جاویدست

سخن از تو ببام هفت اورنگست

ابر مردا! زوالی نیست گلبانگ حقیقت را

بیاد تو ز مهد خاک، تا نه گنبد افلاک

همیشه، هر زمان، هر شب

نوازشگر، نسیم بانگ توحید است

طنین افکن نوائی گرم آهنگ است

 

====================================

 

چند نکته ی مهم:

 

اسلام کارش را با قرائت و علم و قلم آغاز کرد و اولین فرمان خداوند به پیامبرش فرمان فرهنگی بود. آغاز تحصیل علم باید با نام خدا باشد. قلم بهترین وسیله انتقال دانش است .

 

(برگرفته از تفسیر نور - حجت الاسلام قرائتی)

 

 

پ.ن:

چقدر دلتنگت شده باشم خوب است؟

بین خودمان بماند... پشت پنجره ی فولادت هر بار قرار دیدار ِ من و دلم است

نه اینکه بخواهم حالش را جویا شوم ...نه!

یقین دارم کنار تو حال ِ دلم خوب است

می آیم تا مطمئن شوم دلم در پی بازیگوشی نرفته و همانجا بند بند ِ وجودش بندِ توست.

منتظر دیدارت هستم ضامن تمام آهوهای دنیا... منتظر دیدارم هستی؟ 

/ 12 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حـاج حمیـد

با عرض سلام و ادب و احترام خدمت شما خواهر بزرگوار مبعث پیامبر نور و رحمت،گوهرهدایت،منادی توحید و پیام آور صلح و دوستی حضرت محمدمصطفی(ص) بر شما مبارک باد انشالله بزودی زائر آقا علی بن موسی الرضا ع بشید و ما رو هم دعا کنید

زهیر

سلام . چند روزی مهمان حرم امام رئوف بودم . یادتان بودم[لبخند] یادمان باشید

بهار

دوبار، سه بار،... چند بار پی نوشت ات را خوانده باشم خوب است؟!!.... اینبار که راهی شدی، رو به ضریح غریب مولا، سمت راست، آن سه گوشه دیوار، زیر ادعیه هایی که روی هم چیده شده اند، دل بهار من را هم ببین که هنوز نشسته آنجا و ساکت و بیصدا زل زده به پنجره های ضریح!... خوش به سعادتت خواهر نازنین من!

س.م.ع

با سلام و احترام.... این روزهای خاطره انگیز و تجدید حیات طیبه بشریت بر شما نیز مبارک باشه و در سایه محمد و آل محمد صلوات الله علیهم روزگار شما بی نقص و در کمال مسرت باد

س.م.ع

یامبر اسلام صلی الله علیه و آله می فرمایند: لا یزال الشیطان ذعرا من المؤمن ما حافظ علی الصلوات الخمس فاذا ضیعّهن تجرأ علیه و اوقعه فی العظام؛( بحارالانوار، ج 81، ص 372) تا زمانی که مومن بر نمازهای پنج گانه محافظت می کند، شیطان از او هراسان است،و هنگامی که آن ها را ضایع کرد بر او جرأت پیدا کرده و در گناهان کبیره او را وارد می کند.

بهار

فدای پاکترین قلب دنیا بشم که متعلق به خواهر عزیزمنه![بغل][قلب] ببین من چقدر پیش خدا عزیزم که تو رو تو زندگیم دارم!

احمدی

به به ! چه خوب که میروی ! عیدتان مبارک و دعا کن مارا ... و بگو به آقا که ... ضامن آهوان چرا ضامن ما نمی شود؟

زائر

عجیب بامرام هایی هستید برای زائر .... دعاگویتان بودم حرم امام هشتم علیه السلام امضا زائر سلام

یاس حسینیه

دلمون تنگ شده خب کی هستین ما بیایم! شما بیاید فایده نداره! [گل]