خواسته های بی دل

  خواستم قطره اي آب باشم دردرياي خشكيده ي چشمانم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

خورشيد و باد هماهنگ آن را به يغما بردند.

خواستم شاخه هاي صنوبري را سايه ي دلِ تفتيده ي خويش سازم,

توفاني خشمگين مهمانِ ناخوانده ي خورشيدِ نيم روزش نمود.

خواستم رنگ سيب قرمز باغ دلت را به مجموعه رنگهاي باغ چشمهايم

 بيفزايم,

تكان بي محاباي باغبان آن را از صفحه ي دست نخورده ي خاطره ام

 زدود.

خواستم ستاره هاي شزقي آسمان دنياي بي دلان را در كف اميد گيرم,

و دنياي خودم و تورا در پرتو هميشه خيره كننده شان معني كنم,

خود با چشمان هراسانم حسادت باد را ديدم كه چسان فرمان مي راند,

و سربازان قلعه ي سياه ابر را صف بندي مي نمود,

ستاره ها اسير,!!!

آسمان شرمگين!!!

و همچنان چشم و دستهايم در زاري و التماس مكرر!

خواستم تنها يك روز به تماشا بنشينم

طلوع خورشيدرا!

دختركان ملوس قصر خواب و غفلت,

دست و پاي اراده ام را در كمند زلف خويش به رو’ياي موهومِ طلوع

 بستند...

خواستم سرود تنهاييِ بي دل و دلدار سر دهم!!!!

در همهمه ي كلاغكان بدآهنگ صداي گم شد.

و در عبور ثانيه ها امواج بغض فرو خورده ام را همنشينِ جغد شب ويرانه

 يافتم.

خواستم براي اولين بار روح در مرداب فرو خفته ام غسل تعميد دهم,

و درست همان لحظه مسيح به صليب كشيده شد...

و كلاغكي نا موزون

جهان دلم را فر رو ريخت!!!

"اب ها تبخير شدند,

پاكي از زمين رخت بر بست,

سفري به آسمان بايد,

مسيح منتظر است."

خواستم جامه از تن برگيرم

عريان و بي هراس

و به رسم كهن

تيشه بر دوش,

و دلِ آرام كوه را زخمي كاري زنم,

كه ديگر اين دل

تفسيري نو از عشق را نفهمد و بر نتابد....

عقل, آيه ي نا مفهوم و كدر مدرنيته

و پس آنگاه پست مدرن را چون فريضه روزانه مسلمانان,

در پنج نوبت منظم.

با امواج نا مرئي خود بر دنياي از هم گسيخته ي گوشهايم ,

برمي خواند... كه عمو ...ليلا و مجنون, شيرين و فرهاد, ويس و رامين و...

عشق دوره ي سنت بود!!!

خدايان افسانه اي خود فسانه شدند,

و اينك!

خدايان مدرن...عشقِ...بايد!!!

و خواستم در آزمايشگاهِ دل, عين و شين و قاف را بشكافم

و ليكن به سادگي دريافتم

كه عشق در سنت و مدرن و پسا مدرن و لابراتوار نگنجد

كه گفته اند ظرف و مظروف بايد باهم برابري كنند...

و عزيزي آهسته مرا نجوا كرد

كه عزيز دل!

بي دلان را با عقل و عشق چه كار؟!

لفظ و معني را واگذار و دلت را در ياب

دلت را درياب......

 

 

/ 62 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
*غوغاي عشق در دفتر عشق*

آنگاه كه تو در كنارم نيستي… شب يا روز كداميك بهتر است؟ چه بگويم اما مي دانم كه: هر دو بي ارزشند آنگاه كه تو در كنارم نيستي.

Heaven Searcher

سلام.... ممنون که اومدی و سر زدی .... البته خوشحال می شدم نظرت رو راجع به موضوع وبلاگم هم می نوشتي.. در مورد مطلب آخر وبلاگت هم بگم که ... «دیریست که خواسته ام آن باشم که تو می خوای ولی افسوس که هوس تو تنوع پذیر تر از توان من بود !!!» همیشه موفق باشی

vato vato

هنوز که به روز نکردي بی دل ....منتظرم !

سعيد

سلام عزيز مهربان ... دل عاشقی چون تو شايسته تکريم است ....که چنين عشق فسانه نيست ... ارادتمند

ستاره سحر/شیفته

سلام بيدل عزيز. روز خوش و خسته نباشيد . در دنيای بيدلی چه ميکنيد؟ خوش و سعادتمند باشيد

مرتضی

سلام بی دل جان . خوبی ؟ خوش می گذره ؟ من واقعا شرمنده ام که نتوستم بيام اينجا . الانم باور کن متنتو نخوندم . فقط اومدم بگم ممنون از حضورت . هميشه شاد و موفق باشی . بازم معذرت .تا يه هفته ديگه وبلاگم آپ ميشه . شاد باشی .

سارا (سايبان عشق)

سلام. زيبا و حقيقی نوشتی. عشق متفاوته از هر چيز ديگه! نه ميشه آزمايشش کرد و نه تحميل! يه احساس پاکه! شاد و خوش باشی

گل بی خار

دوباره سلام به دوست گلم .. آپديت نميکنی ؟ منتظرم و يا حق

محمد/ماری

بيا که آماده ی توبه هستم / بچسبون آتيشو تو پشت دستم / اين دل و بردار و بــِبـَر روسيام / يک دل ِ آک دست اول می خوام / يه دل که باطنش بـَدک نباشه / يه دل که توش دوز و کلک نباشه / تو اين ميونه نون ِ دل آجره / چرا که ديگه چوب ِ‌ خطش پُره / تو ديکته ی من اشتباهه اين دل / دل که نگو ؛ سنگ سياهه اين دل / من نمی خوام اين دل ِ بد ؛ مـُرتـَدو / بيا بــِبــَر اين حجرالاسودو / اين دل وامونده نداره بازار / من نمی خوامش ؛ تو ميخوای بـَر ِش دار / نصفه شبه بارون می باره نم نم / از سر شب دلم گرفته يک کم / به يک سکون مقطعی دچارم / حال و هوای شاعری ندارم / فضای خونه پُر شد از رعد و برق / باقی حرفمون بمونه تا بعد ...( ابوالفضل زرويی )

محمد/ماری

سلام . خوبی بی دل عزيز؟ اين شعرو امروز خوندم و حيفم اومد برات ننويسم . خوش باشی و ... اگه بی دلی اينه دعا کن منم بی دل بشم ..../ ماری