شگفت انگيز

اين يه تيکه گوشت سمت چپ سينه، ملقب به دل، عجب چيز عجيب و غريبيه !

وقتي مي سوزه هيچ حرارتي توليد نمي کنه، اصلا

سوختنش با قواعد حرارت فيزيک جور در نمياد، ولي پدر آدمو در مي آره!

وقتي تنگ مي شه هم اصلا به قانون انقباض، انبساط کاري نداره

ولي دنده هاي آدمو مي خواد خورد کنه!

و همراه آهي جگر سوز، بپاشه رو زمين!

وقتي هم که به طپش مي افته هزار و يک معني داره

ک

ه يکيش خيلي دامنگير منه و هزار جور ديگر قر و اطوار داره!

خوش بحال اونايي که بي دلند! همين .

( بر گرفته ازسايت رهپويان وصال)

---------

زمين وزمان را در دستهايم مي فشارم،

مشتهايم را در مشتهايم مي فشارم.

قحطي عدالت است در اين زمين

….

مشتهايم را باز مي كنم،

جز اندكي گرد و غبار چيزي كف دستانم را نپوشانده است.

روزي آدم دستانش را به سوي خدا پياله كرده،

و خدا قطره قطره عدالت را در دستان او مي چكاند

و او اولين سيراب عدالت بود،

اولين وارث عدالت.

من هم آدمم، اما نه آن آدم،

زيرا تنها چيزي كه در دستانم يافت نمي شود عدالت است.

من هم مثل پدر دستانم را به سمت آسمان مي برم،

رو به او مي كنم و ماننداو طلب مي كنم،

اما نه عدالت تنها را،

كه لياقت عدالت را نيز.

اين طلسم را لياقت است كه مي شكند…

همه، مانند من دست به آسمان برده اند،

و همه ي آنهايي كه كه در مشتهايم فشرده بودمشان،

آنهايي كه از فقر عدالت به ستوه آمده بودند.

كي باران خواهد باريد؟

-----

                          متن از فائزه نوري زاده(با تصرفي اندك)

                                                                                       مهمونی نمياي؟پس ...بريم ديگه....

                                                           ديار محبت

                                                                بهشت اينجاست

                                                                     هفت اقليم    

                                                        

/ 22 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محبت و زيبايي

سلام دوست خوبم! ای داد از اين دل! شگفت انگيز ...تعجب انگيز ... با ظرفيت بينهايت.... اين هديه فوق العاده ارزنده الهی .... فقط بايد راه استفاده اش را ياد بگيريم ... هر روز پاکش کنيم و مراقبش باشيم ...دلت نورانی باد!

گمنــــــــــــــــام مــــــــــــــــــــــرد

سلام دوست عزيز...ممنون از حضور گرم و صميمانه شما...ممنون که افتخار دادين و به کلبه حقير ما امدين..ارزو ميکنم اونقدر غم داشته باشی تا بتونی يک ادم بمونی و انقدر شاد که بتونی زندگی رو راحت سپری کنی....اپدیت کردم....ارزو مند ارزوهای طلايی شما....منتظر حضور مجدد سبز شما هستم...گمنام مرد

محمد/ماری

سلام بيدل عزيز. وقتی که دل از دست ميره چی کار بايد کرد؟

مهـــــدي(دفــــــــتـــــــر عشــــــــــــق)

سلام .....خوبى؟.........خوش ميگذره؟......متنت خيلي زيبا بود.......مرسي كه به دفتر عشق سر زدي و با حضورت دفتر عشق را گرم نگه داشتي .........موفــــــــــق و پيــــــــــــــروز باشي.......... ــــــــــــــــــــــخداوندا!… باغ سجاده ام را رو به قبله گاه بخشايشت مي گسترانم و با نيلوفران دعا و شبنم اشك هايم ، دو ركعت نماز عشق را اقامه مي كنم و بار دگر با پيمان شكني و لحظه هاي غفلتم مي آيم و تو باز هم مهرباني و آمرزشترا نثارم مي كني و قلبت آغشته به كينه و هوس مرا ، به تسبيح و ستايش مي آرايي پس مبارك بدار بر من ، اين لحظه هاي پاك و صميمي وصال را…!

مهرزاد

سلام مرسی که اومدی . به ياری خدا اميدوارم که هميشه پر شور بنويسی. موفق باشی

شاهده

سلام خوبی...واقعا متن زيبا و جالبی را از کانون رهپويان وصال انتخاب کرده بوديد....خیـــــــــــــ-لی زيبا بود.....موفق باشيد...ياعلی

رامین

و زيباتر از اون، دل زيبای تو هست که... اينقدر قشنگ آنتن ميده و ميگيره چيزی رو که خيلی از دلها نمی‌گيرن...

محمد

سلام دوست عزيز از اينکه به وبلاگه من سر زدی ممنونم .بازم بيا ما رو خوشحال کن.خدانگهدار

محمد/ماری

سلام بی دل جان . تو هم مثل ما آپديت هات دير ميشه؟؟؟ هرچند اين نوشته خيلی قشنگه .

كامران/شبگرد

آن لحظه كه از نياز انسان ، دارد نه كم از حواي حيوان....يك دانه ي گندم طلايي ، از تشت طلا گرانبها تر....در حادثه هاي ناگهاني، سالم ز مريض مبتلا تر ....آسوده مباش كه بي نيازي ، يك آن دگر پر از نيازي...آن جا كه تو فرعون زماني ، در تيررس باد خزاني.... با آرزوي پويايي براي تو