باز آ... باز آ...
ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ مهر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

سلام .... باز هم سلام بر تو ای رمضان ! ای ماه زيبای خدا !

و سلام بر تو ای صاحب اين ميهمانی با فضيلت

خدايا ! به سرعت برق و باد بيش از دو هفته از اين ماه عزيز رفت و تا چشم به هم بگذاريم سفره ی ضيافتت جمع ميشه و ما می مونيم و حسرت ِ گذراندن ِ ۱۲ ماه ديگر که آيا تا رمضانی ديگر زنده ايم و می‌توانيم آن را دريابيم؟

خدايا! اين مدت از ماه پربرکتت رفت و گوشم صدای دعوتت رو نشنيد .. اگر هم شنيد ؛ سستی و جهالت اجازه ی اين رو نداد که دلم رو بذارم کف دستم و بهت تقديمش کنم تا خودت زنگارهاشو پاک کنی... اما خدا جون ! حالا می خوام بيام ... توی اين شبها .... شبهای قدر ... می خوام بيام و بگم : خدايا ! برات دل ِ مريض آوردم ... غيبت اين بيمار رو توی اين روزايی که گذشت و به در ِ خونه ت نيومد ؛ موجه کن ... می‌خوام بگم منم هستم .... منم يه حنجره بغض بيصدا دارم ... منم هنوز ته دلم چند تا ياد خوشبوی محمدی ؛ چند تا صلوات و دلدادگی پيدا ميشه ... هنوز جيب مهر و محبتم به دوستات خالی نشده ...

آهای فرشته ها .... بوی خوش آشتی داره مياد ... آره ... دارم ميام .... من ... منی که مدتهاست با خدای خودم قهرم ... منی که اگه می دونستم اون چقدر مشتاق منه ؛ از شوق جون می دادم ... اگه می دونستم اون چقدر مهربونه ؛ شايد زودتر از اينا ميومدم .... دارم ميام... ديره ؛ می دونم ..... اما برای با اون بودن هيچ وقت دير نيست ... می خوام آشتی کنم .... توی ليست پشیمونا اسم منو هم بنويسيد... همون آخرای ليست هم منو جا بدين خوبه ....

خدای شبای قدر هم اومد... می دونم که قدر اين شبها رو هم نمی دونم... خودت به پيامبرت گفتی که : « تو چه می دانی شب قدر چيست ؟» .. اما اينو می دونم که شب قدر برای هر کس به اندازه‌ی خودش مقدر ميکنی ... پس اول قدرم رو بالا ببر ؛ بعد مقدراتم رو مقدور کن....

ديگه چيزی به آخر اين مهمونی نمونده ... می دونم ؛ مثل هر سال وقتی سفره جمع بشه تازه حسرت من شروع ميشه ... تازه به اين فکر می افتم که چقدر کم از برکاتش رو به دست آوردم ... تازه می بينم تا تونستی توی اين ضيافت سنگ تموم گذاشتی؛ حتی خوابم رو عبادت می دونستی و غفلت و بيخبری حساب نمی کردی ... ولی من توی اين ۳۰ روز چی کار می کردم؟؟؟؟ .... دخل اعمالم با خرج گناهام نمی خونه .... وای خدای من !... يعنی سال ديگه هم هستم تا حواسمو بيشتر جمع کنم و فيض ببرم؟ .... مگه نه اينکه رمضان بهار دلهاست؟ وای به حال من که توی خزون موندم و رنگ بهاری به خودم نگرفتم ...

اما خدای من ! ماری با تموم بديها و زشتيها و سياهيهای دلش ؛ تنها و تنها يه چيز داره که دلش به همون خوشه.... اونم يه چشم اميد به لطف و بزرگواريته... چيکار کنم؟ خودت گفتی اين درگه ما درگه نوميدی نيست .... « لا تقنطوا من رحمة الله » رو که من نگفتم... تو گفتی... منم از همه ی حرفات همينو خوب ياد گرفتم ... مگه نه اينکه گفتی : صد بار اگر توبه شکستی باز آ .. ؟؟!! گر کافر و گر تو بت پرستی باز آ ... اومدم .... مگه نه اينکه ميگی از رگ گردن به ما نزديکتری؟.. پس اگه نمی خواستی  برگردم ؛ همون موقع که گناه ميکردم؛ با اون همه نزديکی به رگ گردنم؛ چرا شاهرگ زندگيمو قطع نکردی؟...... مگه نمی گی که تو بخشنده ترينی؟ مگه نمی گی که توبه پذيرترينی؟ مگه نمی گی که مهربون‌ترينی؟ پس معطلش نکن..... ايناهاشم ... منم ... همون ماری روسياه هميشگيت .... اومدم تا خودت از آلودگی ها نجاتم بدی... اما اينم يادت باشه که ستارالعيوبی.... مبادا کسی بفهمه من چی هستما... می دونم نمی ذاری.... که اگه می خواستی ؛ تا حالا هزار باره اين تشت گناه آلوده رو چنان به زمين می زدی که همه ی اينايی که دور و برم هستن از سر و صداش بفهمن من کی هستم .......

خدايا ! می دونم زيادی دارم حرف می زنم ... اما اينا تلافی اين چند روزيه که ازت دور بودم .... نذار اينجوری يادت رو از دلم با گناه دور کنم... آخه تو که منو يادت نمی ره ... نمی دونم من چرا اين همه فراموشکارم .... خدايا! بعد از اينم اين من و اين دستگيری تو ... اين دستای خالی من و اين محبت بی‌کران تو ... کشکول گداييمو خالی برنگردون که دست خالی بودن من عيب نيست اما از لطف و کرم تو دوره که منو دست خالی برگردونی..... خدا جون ! همون جوری که تو دوستم داری ؛ بهم ياد بده منم دوستت داشته باشم .........

------------------------------

* انديشه را می‌توان از ديگرى گرفت ، اما انديشيدن را نمی‌توان

-------------------------------

 فرا رسيدن ايام شهادت مولی الموحدين حضرت علی (ع) رو به همه ی دوستان و دوست دارانش تسليت عرض می کنيم