شير باطن
ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ شهریور ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

زان يار دلنوازم شکريست با شکايت

دوست عزيزی با عنوان( غم زمانه يا ...) که نمی شناسمش ، هر از چند گاهی ابيات و جملات كوتاهي رو در باره ی مولا امام منتظر می فرسته که شعر زير رو نيز ايشون فرستادند. باسپاس فراوان از ايشون.

                                                                                بی دل

كاش صاحب برسد، كاش صاحب برسد

و جوانان همه را در ره خود پير كند

كاش روزي بزند تكيه به ديوار حرم

با همان لحن علي (ع) نغمه ي تكبير كند

هيچكس كاش نباشد نگهش بر راهي

چشم بر در بود و دلبر او دير كند

چند سالي ست كه از هجر رخش می‌گرييم

كاش با نيمه نگه از همه تقدير كند

 

*******

مدتی قبل برای چند ماه توی دفتر يکی از شخصيتهای کابينه ی دولت کار می‌کردم . با اينکه آدم خوش‌خـُلقی بود اما هر بار که توی اتاقش می‌رفتم و می‌خواستم باهاش حرف بزنم ؛ به قول معروف جـَو منو می‌گرفت و خيلی آروم و با طمانينه ؛ با يه خشوع و خضوع خاصی باهاش حرف می‌زدم . سعی ميکردم کارم رو به بهترين شکل انجام بدم و کاری نکنم که دور از شأن باشه ؛ هم برای من و هم برای اون .....وقتی جلوش می‌ايستادم ؛ نهايت ادب و احترام رو توی رفتار و توی حرفام به جا ميآوردم ........ تا اينکه .....

تا اينکه يه روز همين ادب و احترام يه تلنگری بهم زد.... يه روز که می‌خواستم دو کلمه با خدای خودم حرف بزنم ؛ يه هو به خودم اومدم که : « بنده ی بی شرم ! تويی که برای يه بنده ی خدا؛ يه انسان ؛ يه همنوع خودت ( که فقط يه دولتمرد و يه شخصيت شناخته شده‌ست) اين همه خشوع و خضوع و تواضع و ادب و احترام به کار می گيری ؛ چطور بلد نيستی حتی همين اندازه رو برای خدای خودت به کار ببری ...اونم حداقل توی نماز..... نماز که نه ! توی نياز خودت ... چه جوريه که مقام يه بنده رو ميفهمی و از درک مقام خالق خودت بی نصيبی ؟؟!!! اصلا هيچ وقت سعی کردی که بفهمی ؟؟؟ ....... راستشو بخواين يه چند روزی اين قضيه فکرمو مشغول کرد اما بازم همون آش و همون کاسه ی هميشگی ...... هنوزم همونم که بودم ... نتونستم حتی يه سر سوزن بيشتر بفهمم ........نمی دونم چرا بايد اينجوری باشه؟!!! چرا اين همه از خودم؛  از واقعيت ؛ از خالق هستی ؛ از بندگی به دورم ؟؟؟ چرا اين امکان هست که وقتی با يه انسان حرف می زنم مراقب لحن حرفام هستم و شش دانگ حواسم به رفتارمه ... اما وقتی می‌خوام دو کلمه با خدای خودم حرف بزنم ؛ فکر و حواسم به همه جا هست الـّا او .... اويی که تنها واقعيت هستيه... اويی که من اين همه هميشه بهش محتاجم و اين همه ازش به دور .... اويی که بی بهونه نعمتش رو نصيبم ميکنه و هيچ توقعی ازم نداره .... چرا اين همه نادانم؟؟؟؟؟

تا حالا برای شما هم پيش اومده؟؟؟ به رفتارتون دقت کردين ؟ خيلی راحت ميشه رفتارهامون رو مقايسه کنيم ... فقط يه کم بايد بيشتر دقت کنيم

                                                                                                   ماری

******

اى باب گشوده خدا بر دل های مردمان و اى رشته پيوند زمين و آسمان! نامت كليد گشايش گره‏هاى فرو بسته و يادت، مايه آرامش دل‏هاى شكسته است. نامت، نردبان صعود دعاهاى مرفوع و يادت پلكان نزول اجابت منصوب است ... تو را با زبان نياز مى‏خوانيم با دلى پر سوز گداز به امداد اين دست هاى خسته...
اى گرداب خشم و غضب را «كاظم»! اى طوفان هاى اندوه را «صابر»! اى بر هدايت خلق خدا «امين»! سلام بر تو اى صاحب «احسان عام» و «گذشت خاص» سلام بر تو اى زندانى بزرگ بصره و بغداد!... سلام بر تو كه شب‏هاى سياه را به چراغ ذكر و دعا به سپيده سحرى پيوند مى‏زدى! سلام بر تو و بر گام‏هاى مجروح بسته به رنجيرت!....تسليت.