مركز زباله هاي عفن زمينيان
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

پايي برهنه

صخره هاي سخت

ستاره ها در زنجير اسارت ابر سياه شب

زمين لغزنده

و زمان لرزان

لب ها تكيده از خشم سرماي نگاه آدميان

عربده ي كريه بي دردي

قهقهه مستانه ي انديشه هاي كر

تازيانه ي پياپي شبح عدالت بر ستون فقرات زمان

دست هاي مهرباني رعشه گرفته اند

واژه ها ابزار حيله هاي چريدن و لميدن

غزل ها مرداب وقت كشي

واي!

آدميان مردگاني جنبنده

و جنبندگان ستمديدگاني متحرك

تنها انعكاس صدايي است

بايد آگاهانه بميرم ، اگر مجالي باشد!!

آه قلبم!

بايد از جا کنده شود!

حركت در ميانه ي هسته ي هويت

شگفتا !بازهم انعكاس همان آواز!

دستي بر قلبم فشار مي آورد!

آه قلبم!

همچون عضو زايدي پرتش مي كند!

آه! چه مي كني؟

همه ي گنجينه ي من، سرمايه ام همين است!

خرمني شعله ور است

مرا ياراي رويارويي نيست

نگاهش آتشم مي زند!

مي خواهي سرمايه ات را بازگردانم؟

ترديد بيشتر آتشم مي زند!

وباز انعكاس صدايي

پشيماني مهر لبانم و قايق نجاتم مي شود

اشاره ام را مي خواند

گامي چند به پيش

با پاي خويشتن ، آن مردار عفن را لگدمال مي كنم

ديگر آن دل نبود!

و دو باره صدايي!

طپشي و فرسايشي!

آه!

ديگر سوزشي نيست

گرمايي خوشايند

و چهارسوي را مي نگرم

رقصي آرام

وباز بسم اللهي

وسرآغازي ميمون در دامن نيلوفرين او

كنده مي شوم از زمين و زمان!

پرنده اي، فرشته اي!

شگفتا ! پس كو آن جاذبه ها

راستي گفته اند زمين اجسام را مي بلعد

و گريز از مركز ثقل زمين

و گريز از خود

از خودگرايي

از هر چه رنگ زمين دارد

مي فهمم!

آن كه دل نبود!

مركز زباله هاي عفن زمينيان بود

كوه و صخره ها فرو ريختند

آينه ها ي مرصع من و ما شكستند

آه !

مي نگري

و باز رستخيزي ديگر

هر روز رستاخيز است

دلت را به سازمان بازيافت فرشتگان الهي بسپار

زهر خنده هاي هوس دلت را به تيشه پولادين فرهاد معرفت بسپار

آهاي كجاييد!!!

نه!

آهاي كجايي!

رستخيز ديگري خواهم و دلي ديگرگون

اي يگانه دلربا!

دلربايي كن

وه چه زيباست گريز از خويشتن

وه چه زيباست به او پيوستن

----------

سلام بر تو ای آرزوی عصرها و نسل های اسير

همــــه هست آرزويـــم که ببينــــم از تو رويی


چه زيان ترا که من هم، برسم به آرزويی


به کسی جمـــــال خود را ننـــــــــموده و ببينم


همه جــا به هر زبانی، بود از تو گفتگويی


نه به باغ ،ره دهندم که گلـــــــــی به کام بويم


نه دمـاغ آنکه از گل شــــــنوم به باغ بويی


همه خوش دل اينکه مطرب بزند به تار، چنگی


من از آن خوشم که چنگی بزنم به تارمويی


همه موسم تفرج به چمـــــــــن روند و صحرا


تو قدم به چشم من نه ، بنشـــين کنار جويی


چه شود که از ترحم ، دمی ای سحـاب رحمت


من خشک لب هم آخر، زتو تر کنم گلويـــی