دل و جان
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

رساله دل و جان(1)

------------

چنين گويد مؤلف اين رساله، نديم حضرت باري، خواجه عبدالله انصاري،

كه دل از جان پرسيد كه «اول اين كار چيست، و آخر اين كار چيست، و ثمره اين كار چيست؟»

جان جواب داد كه «اول اين كار فناست و آخر اين كار بقاست، و ثمره اين كار وفاست.»

دل پرسيد كه «فنا چيست، و وفا چيست، و بقا چيست؟»

جان جواب داد كه «فنا از خودي خود رستن است، و وفا عهد دوست را ميان بستن است،

 و بقا به حق پيوستن است.»

الهي! عاجز و سرگردانم، نه آن چه دارم دانم، و نه آن چه دانم دارم.

الهي! اگر بردار كني رواست، مهجور مكن، و اگر به دوزخ فرستي رضاست، از خود دور مكن.

الهي! مكش اين چراغ افروخته را، و مسوز اين دل سوخته را.

الهي! هر كه خواهي براندازي، با درويشان دراندازي.

الهي! همه تو، ما هيچ؛ سخن اين است، برخود مپيچ.

الهي! گفتي كريمم، اميد بدان تمام است، تا كرم تو در ميان است، نااميدي حرام است.

الهي! طاعت فرمودي، و توفيق باز داشتي؛ و از معصيت منع كردي، بر آن داشتي؛

اي دير خشم زود آشتي، آخر مرا در فراق بگذاشتي.

الهي! اگر نه امانت را امينم، آن زمان كه امانت را مي‏نهادي دانستي كه چنينم.

الهي! تا از مهر تو اثر آمد، همه مهرها سرآمد.

الهي! من كيم كه ترا خواهم؟! چون من از قيمت خويش آگاهم.

دل و دوست يافتن پادشاهي است.

++++++++++++

خاك قدمت سرمه چشمم باشد

و تقديم به دلبري كه هر آدينه بر بلنداي شيفتگي به انتظارش ايستاده ام

دلبرا كيست كه سرگشته و بيمار تو نيست

عاشق و شيفته ي روي چو گلنار تو نيست

كيست كز شوق نبندد به سر زلف تو دل

كيست جانا به حقيقت كه گرفتار تو نيست

كيست جان را چو غباري مفشاند به رهت

كيست از قطره و دريا كه خريدار تو نيست

عالمي را دل و دين بسته ي خال و لب توست

نتوان گفت كه صيد دل و جان كار تو نيست

نيست از مشت گل افزون به خدا اي همه جان

دل، كه در تير رس ديده ي بيمار تو نيست

خاك بر آن دهني كه سر شيدايي و عشق

گفت و گويش تو وكوي تو و بازار تو نيست

دل شوريده ي عشاق به ياد تو تپد

خون شود ساحت آن دل كه گرفتار تو نيست

دوخته ي چشم براهت همه بيدار دلان

كور آن ديده كه او تشنه ي ديدار تو نيست