مرا چه می شود؟
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

و باز دوري

باز زخمي ديگر

باز اشكي جاري

در نهان گاه زمان

بارها نزديك شدم

بارها يافتم

موهبت همدمي راز تورا

ليك باز گام ها گسست!

باز عزم ها شكست!

وباز، بازگشت به تاريكي ها

باز فراموشي ها !

همچو بادي سنگين

ساخت  خاموش شمع دل وجانم را

 

و دو باره

نه،كه چندين باره

باز گشت به مرداب جدايي از خود!

چشم هايم مي چرخند

دور تا دور همه مرداب است!!!

و تو مي بيني كه

آدميان!!!

پر شتاب و سيال!

آب گنديده ي اين مردابند

و چه مشتاق و شتابان

همگي در راهند!!!

----------

سود من چيست، كه فرياد زنم؟؟؟

دست و پايي بزنم؟؟؟

تو كه خود مي داني!

راه بر من بسته است!!!

سنگ ها را مي بيني؟

خويشتن سنگ مسير خويشم!

چيست چاره؟؟؟

يادم آمد!

دست بر دامن خورشيد زنم

كاري از دست كسي ساخته نيست

 

آري آري

تو بتاب

اي فداي تو همه هستي من

گر بخشكد مرداب

گرچه سوزد جانم

گر كه تفتيده شود جان و دلم

مي دانم!!!

راه هشياري و وصل

سوختن جان و دل است

پس تو اي مهر بتاب

 

********

                             براي آنكه انسان كمال يابد

صدسال كافي نيست،ولي براي بدنامي او يك روز كافي است

---------

چه جمعه ها كه يك به يك غروب شد نيامدی

چه بغض ها كه در گلو رسوب شد نيامدی

زابتداي هفته من به جمعه چشم بسته ام

دوباره صبح، نه ظهر! غروب شد نيامدی

خليل آتشين سخن تبر به دوش ِ بت شكن

خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي...