ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

 

حسيـــــن جـــــــان

تو بهتر از هرکسی می دونی که لايق نيستم در باره ات بنويسم ٬

بعضی ها ميگن به جای اينکه حرف و اسم حسين تو دهنای ماست

بايد تفکر حسين در انديشه و زندگی ما موج بزنه.

حرفشون رو کاملا قبول دارم٬

اما باورم اينه که حرف زدن از تو مقدمه ی انديشيدن

 در باره تو و شيوه و رسم و راه توست.

راستش خودت می دونی که با بسياری از اين سفره ها و نذر هايی

که به اسمت سر پا ميشه ميونه ی خوبی ندارم٬

خوب می دونی که با يه درصد ناچيزی از اون برای خيلی ها ميشه کار جور کرد

گرسنگان واقعی رو سير کرد و خيلی از دختر و پسرها رو خونه ی بخت فرستاد...

آره عزيز دل زهرا خيلی کارا ميشه کرد.

 خودت می دونی که اگه داشته باشم همين کار رو می کنم اگر چه مردم نپسندن ٬

به خدای حسين همين پسند ها بيچاره مون کرده و می کنه.

يه چيز ديگه هم ميگم وعنان سخن رو ميسپرم دست اهلش٬

استاد سخن ٬زنده ياد دکتر علی شريعتی٬

ميگم حسين جون در سوگ فقدان تو می نشينم

و اشک شوق و حسرت از چشمان آلوده ام جاری می سازم

هرچند که ريشخندم کنند...

خودت می دونی که با همه ی بديهام دوستت دارم.

 مگه عشق تو گناهه....

*********

شهادت نه يك باختن بلكه يك انتخاب است.

و شما دو تن:

اي خواهر! اي برادر!

اي شما كه به انسان بودن معني داديد، و به آزادي جان، و به ايمان و اميد، ايمان و اميد، و با مرگ شكوهمند خويش به حيات، زندگي بخشيديد!

آري اي دو تن!

از آن روز دردناك- كه خيال نيز از تصورش مي هراسد و دل از دردش پاره مي شود- چشم هاي اين ملت از اشك خشك نشده است.

توده ما قرن هاست كه در غم شما و در عشق به شما مي گريد، مگر نه عشق تنها با اشك سخن مي گويد؟

يك ملت، در طول يك تاريخ، در اندوه شما ضجه مي كند. به جرم اين عشق، تازيانه ها خورده و قتل عام ها ديده و شكنجه ها چشيده و هرگز براي يك لحظه، نام شما دو تن از لبش، و ياد شما از خاطرش، و آتش بي تاب عشق شما از قلبش نرفته است.

هر تازيانه اي كه از دژخيمي خورده است، داغ مهر شما را بر پشت و پهلويش نقش كرده است...

اي زينب،

اي زبان علي در كام،

اي رسالت حسين بر دوش!

اي كه از كربلا مي آيي،

و پيام شهيدان را، در ميان هياهوي هميشگي قداره بندان و جلادان، همچنان به گوش تاريخ مي رساني،

زينب!

با ما سخن بگو.

مگو كه بر شما چه گذشت،

مگو كه در آن صحراي سرخ چه ديدي،

مگو كه جنايت آن جا تا به كجا رسيد،

مگو كه خداوند، آن روز، عزيزترين و پرشكوهترين ارزش ها و عظمت هايي راكه آفريده است، يك جا، در ساحل فرات، و بر روي ريگزارهاي تفتيده بيابان طف، چگونه به نمايش آورد، و بر فرشتگان عرضه كرد،

تا بدانند كه چرا مي بايست بر آدم سجده كنند؟

آري، زينب!

 

مگو كه در آن جا بر شما چه رفت،

مگو كه دشمنانتان چه كردند، دوستانتان چه كردند...؟

آري اي پيامبر انقلاب حسين!

ما مي دانيم،

ما همه را شنيده ايم،

تو پيام كربلا را، پيام شهيدان را به درستي گزارده اي،

تو شهيدي هستي كه از خون خويش كلمه ساختي،

- همچون برادرت كه با قطره قطره خون خويش سخن مي گفت-

اما بگو،

اي خواهر،

بگو كه ما چه كنيم؟

لحظه اي بنگر كه ما چه مي كشيم؟

دمي به ما گوش كن تا مصايب خويش را با تو بازگوييم،

با تو اي خواهر مهربان!

اين تو هستي كه بايد بر ما بگريي،

اي رسول امين برادر،

كه از كربلا مي آيي و در طول تاريخ، بر همه نسل ها مي گذري و پيام شهيدان را مي رساني،

اي كه از باغ هاي سرخ شهادت مي آيي و بوي گل هاي نوشكفته آن ديار را، در پيرهن داري،

اي دختر علي،

اي خواهر،

اي كه قافله سالار كاروان اسيراني،

ما را نيز، در پي اين قافله، با خود ببر!

و اما تو اي حسين!

با تو چه بگويم؟

"شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل"

و تو ای چراغ راه

اي كشتي رهايي، اي خوني كه از آن نقطه صحرا، جاودان مي طپي، و مي جوشي، و در بستر زمان جاري هستي، و بر همه نسل ها مي گذري، و هر زمين حاصلخيزي را سيراب خون مي كني،

و هر بذر شايسته را، در زير خاك، مي شكافي، و مي شكوفايي، و هر نهال تشنه اي را به برگ و بار حيات و خرمي مي نشاني،

اي آموزگار بزرگ شهادت!

برقي از آن نور را بر اين شبستان سياه و نوميد ما بيفكن،

قطره اي از آن خون را در بستر خشكيده و نيم مرده ما جاري ساز، و تَفي از آن آتش صحراي آتش خيز را به اين زمستان سرد و فسرده ما ببخش.

اي كه مرگ سرخ را برگزيدي تا عاشقانت را از مرگ سياه برهاني،

تا با هر قطره خونت، ملتي را حيات بخشي، و تاريخي را به طپش آري، و كالبد مرده و فسرده عصري را گرم كني، و بدان جوشش و خروش زندگي و عشق و اميد دهي!

ايمان ما، ملت ما، تاريخ فرداي ما، كالبد زمان ما،

 

به تو و خون تو محتاج است