ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

 

خواستم در باره ات بنويسم،خودت بهتر از هركسي مي دوني كه دوستت دارم، چرا كه نه!عشق به تو پنهان كردني نيست،درسته كه  معني عشق رو نمي فهمم وبه  شرط و شروط عاشقي خيلي وفادار نيستم، و گاهي وقتا مي زنم جاده خاكي، ولي به خودت قسم اين صفحه رو باز كردم ، تا اون گوشه كناراش كج و معوج و نا خوانا اسمم روميون همه ي خواستگارات بنويسم،

يگانه عزيزِ عزيزِ يگانه ، مي دونم اگه يه روزي خودم رو به ساحل عشقت برسونم، باز هم مثل بچه ها دلم رو به صدف هاي كنار دريا دل خوش مي كنم، مگه اين كه خودت كمكم كني ، از ساحل نشيني و بي دردي و سبد مملو از صدف هاي بي گوهر برهانييم.

ديگه نمي تونم ادامه بدم، نگران و مضطربم، مضطرب از اين كه نكنه يه چيزي كه شايسته تو نيست روي اين صفحه حك كنم....

عارف بزرگ جلال الدين محمد بلخي در كتاب گرانسنگ خودش (مثنوي)ماجرايي رو روايت مي كنه كه در جنگ خندق كه ميان مسلمانان و گروههاي مخالف اسلام در پشت دروازه هاي شهر پثرب رخ ميده و مسلمانان با الهام از سخن سلمان فارسي براي دفاع از شهر به حفر خندق در پيرامون شهر مي پردازند تا شهر از هجوم سريع دشمن در امان بماند ، سر انجام يكي از افراد شجاع سواره نظام دشمن كه جنگاوري كم نظير در شبه جزيره عربستان بوده، خندق را پشت سر گزارده و وارد حريم مسلمانان شده و هماورد مي طلبه، و پس ازتكرار خواسته اش تنها كسي كه در همان لحظه ي اول براي پيكار با او پيشقدم مي شود، علي عليه السلام است، او كه جوان ترين ِ سپاهيانه، در گير و دار جنگ حريف بر روي علي آبِ دهان ميندازه، و بلافاصله علي دست از جنگ مي كشه و شروع مي كنه به قدم زدن...

 

 

در زمان انداخت شمشير آن علي

كرد او اندر غزايش كاهلي

گشت حيرا آن مبارز زين عمل

از نمودن عفوو رحم بي محل

گفت بر من تيغ تيز افراشتي

ازچه افكندي مرا بگذاشتي؟

آن چه ديدي كه چنين خشمت نشست

تا چنين برقي نمود و باز جست

... در شجاعت شير ربانيستي

در مروت خود كه داند كيستي

... اي علي كه جمله عقل و ديده اي

شمه اي واگو از آنچه ديده اي

تيغ حلمت جان مارا چاك كرد

آب علمت خاك ما را پاك كرد

... راز بگشا اي علي مرتضي

اي پس از سوء القضا حسن القضا

چون تو بابي آن مدينه علم را

چون شعاعي آفتاب حلم را

باز باش اي باب هر جوياي باب

تا رسند از تو قشور اندر لباب

باز باش اي باب رحمت تا ابد

بارگاه ما لَه كفوا احد

باز گو اي باز پر افروخته

با شه وبا ساعدش آموخته

باز گو اي باز عنقاگير شاه

اي سپاه اشكن به خود، ني با سپاه

.... در محل قهر اين رحمت زچيست؟

اژدها را دست دادن كار كيست؟

گفت من تيغ از پي حق مي زنم

بنده ي حقم نه مامور تنم

شير حقم نيستم شير هوي

فعل من بر دين من باشد گوا

رخت خود را من زرَه برداشتم

غير حق را من عدم انگاشتم

كَه نِيَم كوهم ز صبر و حلم وداد

كوه را كي در ربايد تند باد

آنكه از بادي رود از جا خسي است

زانكه باد ناموافق خود بسي است

... جز به باد او نجنبد ميل من

نيست جز عشق اَحَد سر خيل من

... بيش از اين با خلق گفتن روي نيست

بحرا گنجايي انر جوي نيست

 

============

 

 

" جبران خليل جبران" که از علماي بزرگ مسيحيت، مرد هنر و صاحب ذوق بديعي است لب به ستايش علي گشوده و چنين مي گويد:" به عقيده من علي بن ابيطالب ( پس از پيامبر) نخستين مرد از قوم عرب است که وجودش، همه فضائل کامل بودن را در قوم خويش دميد و آهنگ آن را به گوش مردمي رسانيد که پيش از آن مانند آن را نشنيده بودند و در بين تاريکي هاي جاهليت از روش روشن او متحير ماندند؛ پس کسي که طريق علي را پسنديد به فطرت سليم بازگشت و آن که از باب خصومت وارد شد جاهيلت را ترجيح داد."

جبران معتقد بود که:" دو طايفه شيفته روش علي بودند يکي خردمندان پاکدل و ديگري نيکو سرشتان با ذوق، علي بن ابيطالب شهيد عظمت خويش گشت او از دنيا رفت در حالي که نماز بر زبانش جاري و دلش از شوق خدا لبريز بود. مردم عرب، حقيقت مقام او را درک نکردند تا گروهي از مردم کشور همسايه آنها( ايران) برخاسته، اين گوهر گرانبها را از سنگ تشخيص داده و او را شناختند."

جبران اضافه مي کند که:" علي (ع) مانند پيغمبران درگذشت، مقام و شأن او در بصيرت و بينايي چون پيغمبران، مختص شهر، بلد، قوم، زمان و مکان نبوده و شخصيتي بين المللي داشت."

جبران هميشه نام علي (ع) را در مجالس خاص و عام به زبان مي آورد،  تعظيم مي کرد و مي گفت علي از جهان رفت درحالي که هنوز رسالتش را به کمال، تبليغ نکرده بود.

========

عيد غدير خم بر رهروان امامت مبارك با د