انتظار و اميد
ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

با تشكر از هميشه عزيزم شبــگرد انديشمندم كه قطعه ی زير را به همراهان صميمی و فرهيخته ي حريم دل

 

هديه كرده اند.اميدوارم يه روزی فرصت كنه و نوشته های قشنگش رو در بهشت اينجاست ببينيم.

                                                     ----------------

انگار زمان بود كه مي خواند مرا

در آن تيره شب:

وقت تنگ است ، برخيز و بنگر

ساعت چهار بامداد است.

 

ره پيمودم و رسيدم، اكنون به ناكجا

و دريافتم كه در هيچي خود ، مغرورم.

هنوز در خاطرم هست كه

پدرم صدايش لرزان بود آن شب

بغضي در گلويش و غروري شكسته، در چهره ي آتشينش

و برادرم در خواب.

من هنوز مملو از دردم

و خيانت، با صداي كوبنده اش

كه چشمان شرورش را نتوانست پنهان سازد زمن

 

انگار زمان بود كه مي خواند مرا:

ساعت چهار بامداد است.

چشم انتظار مانده ام كنار پنجره

  در سحرگاهي مات

و تبسمي خشكيده

كه جز درد كلامي دربر نداشت.

 

رهگذر نيامد آن شب

چشم انتظار مانده ام كنار پنجره

ندايش را شنيدم وليك نيامد آن شب

انگار شب از آن گربه ها بود

و دستي نبود كه دربر گيرد وجود سردم را

 

و زمان بود كه بار دگر خواند مرا

ساعت ضربه اي نواخت،

موعودم فرارسيد و ابديت فريادي سرداد.

كوله باري تهي و قدم هايي نحيف

كه جز بوي كهنگي چيزي دربر نداشت.