سپاسگزا ر توام
ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

 

خداي عزيز،

سپاسگزار تمام چيزهايي هستم كه بهم دادي و همه ي كارهايي كه برام انجام دادي.

 

خدايا،

نمي خوام منتظر نتيجه و يا دريافت پاداش بمونم، ميخوام همين حالا ازت تشكر كنم.

 

عزيز مهربونم،

نمي خوام منتظربمونم، تا اوضاع و احوال زندگيم بهتر بشه، بلكه همين حالا ازت تشكر مي كنم.

 

مهربونترينم، 

دوست ندارم بعد از اين كه اظهار تاسف ها ونيش هاي آدما ناراحتم كرد و حرفاشون حالم رو گرفت، بيام سراغتو از اونا پيشت گله كنم، نه ! منتظر نمي مونم، همين حالا ازت تشكر مي كنم.

(آخه تو كه خوب ميدوني، شايد اين حرف و سخن ها و نيش و طعنه ها نتيجه و بازتاب رفتارهاي بد خود من باشه، يا اين كه يه جورايي مي خواي ببيني بي دل چند مـَرده حلاجه؟!!!)

 

اي درمون همه ي درداي پيدا و پنهونم،

نمي خوام منتظر بمونم تا دردهام خوب بشن و پي كارشون برن (و بعد بيام سراغت)،

همين حالا ازت تشكر مي كنم.

 

خداي من،

نمي خوام منتظر بمونم، تا اوضاع ماليم خوب بشه، همين حالا ازت تشكر مي كنم.

( خيلي بايد نادون باشم كه اين جوري باهات معامله كنم.)

 

آروم بخش من،

دوست ندارم منتظر بمونم تا سر و صداي گوش خراش بچه ها بخوابه و محيط خونه آروم بشه و پس از يه استراحت دلپذير ازت تشكر كنم، همين حالا ازت تشکر مي كنم.

 

بهترين من،

نمي خوام منتظر ترفيع و پيشرفت موقعيت اجتماعي و كاري و شغليم بمونم تا يه كار نون و آب دار گيرم بياد، همين حالا ازت تشكر مي كنم.

 

شادي بخش زندگيم، 

نميخوام منتظر بمونم تا حوادثي كه موجب درد و رنج و غمم شده رو درك كنم و بفهمم، ( و پس از كشف ريشه ها و علت هاي اين نا بساماني كه بيشترشون در خودمه بيام سراغت ) نه! همين حالا هم ازت ممنونم.

 

همه ي هستي ام،

نمي خوام منتظر بمونم تا يه زندگي آروم و آسون و بي دغدغه و بدون كشمكش پيدا كنم، نه! همين حالا ازت تشكر مي كنم.

 

تو به من زندگي بخشيدي،

مشكلات زندگيم موجب كمال و رشد و تعالي روحمه،

تسليم در برابر خواست محبوب همه ي آرامشيه كه راهش رو خودت بايد نشونم بدي و كمكم كني.

 

-------

 

يه دوست بسيار عزيز كه همه تون ميشناسنيش، يه متن زيبا براي بي دل فرستاده كه ضمن تشكر از ايشون اون رو براتون اينجا مي نويسم ... بله، شبگرد عزيزم نويسنده ي توانمند وبلاگ بهشت اينجاست كه همه مون دوسش داريم و مي خوايم دوباره بر گرده و پيشمون باشه، به اميد آن روز....

---------

ديدم آن كودك تنهاي ملول

كه در آن بن بست غريبانه ي شهر

مي فروخت عشق ، نگاه و تبسم را

و همه پاكي را

فرياد مي زد و مي گفت:

بخر از من ، يك روزنامه

 

آه كه چه تنها بود كودك

و افسوس و دريغ بر اين حال عجيب

كه در آن ازدحام و شلوغي

در آن تمدن محو شده ي جغد نما

كس نبود بنگرد ، پاكي را

 ببيند آن دريچه ، كه پر است از رازها

كه نگاه كودك بر آن دوخته بود

 و بفشارد تنها

لحظه ای ، دستان سرد كودك تنها را

آه...

به كه بايد گفت از اين حال عجيب...؟!

----------

 

عيد سعيد فطر روز بازگشت به سرشت پاكی انسان مبارك باد