آزمون عاشقی
ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

گويند: روزی مجنون فرصتی يافت و نزد ليلی رفت .( ای بابا ما رو باش فکر می کرديم

مجنون ديگه غير عشق و عاشقی کار ديگه ای نداشته٬)

ليلی از مجنون پرسيد که: در عشق چونی؟

زبان بگشاد مجنون گفت: ای ماه

نه آبم ماند در عشق تو نه جاه

ندارم در جگر آبی که باشد

نه در ديده شبی خوابی که باشد

چو عشقت کرد نقد عقل غارت

کنون جانی است وز تو يک اشارت

اگرجان خواهی ٬اينک می دهم من

يقين بی دان که بی شک می دهم من

ليلی گفت : چه تحفه داری؟( تو رو خدا چه رويی؟ خب بابا جون قد و قامت رعنای

مجنون اگه تحفه نبوده پس.... بگذريم.)

مجنون٬ سوزنی به ليلی داد و گفت: از همه ی جهان همين يک سوزن دارم.

( طفلکی! دلِ آدم می سوزه... ميگن يه شتر هم داشته پس اون چی ميشه...اَه هی

 می پره وسط! داستان رو تموم کن ديگه.... چشم)

حالا سوزن واسه چی؟؟؟

من اين نيز از برای آن نهادم

که در صحرا بسی می اوفتادم

بسی در جستجوی چون تو دلدار

شکستی همچو گل در پای من خار

بدين سوزن منِ افتاده بر جای

برون می کردمی آن خار از پای

ليلی به مجنون گفت:

می خواستم تو را بيازمايم.( حواستون خيلی جمع باشه ها... خب حقشونه... همين

 جوری دل عزيزشون رو بدن به هر کس و ناکسی؟)

اگر در عشق صادق بودی٬سوزن چه می کردی؟ تو تاب بلا نداری٬ وگرنه خاری که در

راه عشق در پای تو رود و چاووش راه وصال باشد٬از گُل لطيف تر است. آن را به

سوزن بيرون نبايد آورد.

درخت گُلی را نمی بينی که به اميد گلی يک سال بار و رنجِ خار می کشد.

(حرف حسابه ديگه...من يکی که تکليفم معلوم شد... شما کجای کار هستيد؟)

-------------

بيابان در بيابان طرح اقيانوس در دست است

و يک صحرا پر از گلهای نامحسوس در دست است

سحر از گريه های روشن همسايه فهميدم

که کاری تازه در مضمونِ( يا قدوس) دردست است