ستيــــــــــــز نابـــــــــــرا بـــــــــر
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

 

دوستي دارم به نام علي رضا،از كي با من دوست شده نمي دونم، شايد يه نياز و

ياهم يه چشمه محبت علي رو به سمت من كشونده،۲۷- ۲۹سالش شايد باشه ،به

عنوان ديوونه و خل مي شنا سن!خب راست ميگن چون ملاكهايي كه براي عاقلا

ساختيم و پرداختيم در علي نيست.اين علي آقاي ما يا فرامرز خان(اسم شناسنامه

ايش)بازن و سه تا دختر قد ونيم قد هر چي بگين ساده و رك و راسته، گاهي وقتا

غبطه مي خورم كه كاش حالا كه دل ندارم مث اون ديوونه هم بودم،آدمي كه ساعت

ها در روزهركاري، از باربري و كيسه كشي تا واكس زني، ظرف و رخت شويي،

نظافت دستشويي و توالت و.... براي سير كردن شكم زن و بچه هاش مي كنه، و

كفتارهاي انسان نما بر لاشه ي دسترنجش پنجه ميندازن و حقش رو ميخورن.و در

اين ميونه روبهاني حيلت گر نيزگرده ي نوني يا استخون مونده هاي سيري و بي

دندونيشون روعوض تلاش 12 ساعته ي او مي كنن.و يا شايد شيراني سير ازسرِ

عقل منفعت انديش ِ خويش نيم پولِ سياهي تقديمش مي كنن...

دو ماهي بود كه ازش خبري نداشتم،چون محل كارم عوض شده بود،دلم بد جوري

هواشو كرده بود.بعضي و قتا كه يادش مي افتادم بغض راه گلوم رو مي گرفت،تا اين

كه دو سه روز پيش خودش زنگ زد.

( حالا از كجا شماره رو گير اورده بود با اون ديوونه گيش!!!).

گفت ميخوام بيام ببينمت! اجازه ميدي؟!

خاك بر سرم، چه روزگاري شده تو رو خدا!

يه ديوونه و به تعبير بي دل يه آدم ساده هم مي فهمه كه با اون سرو وضع هرجايي

راش نميدن!!!(قضيه آستين نو پلو بخوره)

با خودم بيا كه جشن عاطفه هاي من تويي، اوني كه منو به خودم مياره تويي،كسی

 كه غرور و خودخواهي و درس و مشق هاي بيماري زا رو ازم دور مي كنه تويي،

 بيا بياعزيزم!

 بيا كه خيلي وقته دست لاك پشتا رو هم از پشت بستم!

بالاخره سرو كله ي علي پيدا شد، ساعت 9 صبح بود، بساط صبحونه ي يه نفره هم

پهن بود،(يه ضرب المثل مشهدي ها دارن، اوني كه سر سفره ميرسه، ميگن مادر

زنش مهربونه) گفتم علي بيا كه مادر زن مهربوني داري نه؟

نميدونم اصلا به حرفم گوش داد يا نه، يه هو گفت يه چايي برام مي ريزي؟ صبح چايی

 نخوردم،وقتي حسابي سير شد، شرو ع كرد به تعريف كردن، از همه چي و همه

جا،يه تكيه كلام جالبي هم داره، با همون تكيه كلامه شروع كرد.

راستي يه خبرجديد!(اين اون تكيه كلامشه)گفتم خدايا چي ميخواد بگه؟؟؟ گفت:

 معصوم مرض قند داره( زنش رو مي گفت) وصيت كرده اگه مردم، سرپرستي بچه

هام با داداشاش باشه،داشتم آتيش مي گرفتم، يه زن جوون با يه شوهر اين جوري ،

سه تا دختر! سرم داره سوت ميكشه،مي گفت: معصوم سلامت رسونده( معصومي

كه نه من ديدمش و نه او منو ميشناسه، اين جاست كه فهميدم محبت خودش

بهترين و قوي ترين گل خوشبوي دنياست كه بوي دل انگيزش تا اون دور دورها

ميره،....)خيلي ازت تشكر كرده، گفته بهت بگم چند تا دفتر و قلم براي مدرسه ی

 دخترا بدي،(البته ريا نشه ها، چون بي دل هركي و هر چي باشه يه ناخن بچه هاش

هم نمي ارزه و...)

آقاي... راستي يه خبر جديد ديگه!.....

با دوچرخه زدم به يه پسر بچه، ازم شكايت كردن، بردنم پاسگاه،روز بد نبيني يه شبانه

روز با آدماي بد و ناجوروقت گذروندم!!

بيچاره علي!

نمي دونم به چه جرمي؟! لباسش رو بالا زد، چند جاي بدنش بد جوري كبود شده بود!

مي گفت بعدش منو بردن دادگاه، برام شش ماه حبس بريدن،

رو كردم به امام رضا بهش گفتم: تو كه مي توني معجزه بكني!!!

تو بگو معصوم رو چه كارش كنم؟ دخترام چي ميشن؟ اونا حتي نميدونن كجا هستم!

سه بار صداش زدم، به قول خودش پروندم رو به اون قاضي بالاتري دادن، بهش گفتم

منو امام رضا پيشت فرستاده! اون هم آزادم كرد. (باز جاي شكرش باقيه كه تو اين

گردونه بعضي ها يه چيزايي حاليشون ميشه،و مردونگي سرشون...)

مي گفت اون پاسبونه رفت دوچرخم رو گرفت ولي بهم پس نداد، گفت اگه دستت

باشه ممكنه يه نفر رو بكشي! واقعا چه توجيهات قشنگي واسه مال مردم خوري!

مي گفت همون قاضي خوبه منو به بهزيستي معرفي كرد، از اين ماه مي خوان به

معصوم پول بدن،(باز هم خدا رو شكر، واقعا خبر جديدي بود...)

از وضعيت دختراش ، درس و مشقشون پرسيدم،

يه هو وسط حرفم پريد و گفت: اكرم( دختر بزرگه رو مي گفت) ديگه قد كشيده، برو

رويي داره، خواستگارايي هم براش اومدن، (اكرم دانش آموز سال سوم راهنماييه)اما

تا وضعيت ما رو مي بينن، ديگه پشت سرشون رو هم نگاه نمي كنن!

همين يه ماه پيش براش يه خواستگار اومد ، اما جاي جاش كه معصوم از مهريه و

سكه ي طلا حرف زد، دوماده گفت: اين همه واسه يه گــــــــــــــــــدا!!!

يه ريز مي گفت، دوست نداشتم حرفاش تو دلش بمونه،آخه من كه چيزي نداشتم

بهش بدم،عرضه ي اينو هم ندارم كه واسه اكرم برادري كنم و سر سفره ي عقد ازش

 دفاع كنم!

حالا هم به خاطر سلامت روح و روانم بكوبم تو دهنشو خفش كنم!!!!

تنها با خودم غرولند مي كردم و خيره خيره نگاهش مي كردم تا مباد اشكي از سر

دلسوزي و ترحم بر مردمك چشمش نقش ببنده!

مدام مي گفتم: خدا جون يه دختر 13-14 ساله وقت عروسيشه؟

اگه هست اون حق يه زندگي خوب رو نداره؟

به كي ميشه و تا كي اين حرفا رو زد؟