ستيزشيرين
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

 

اين متن رو به همراه دلسوز و مهربانم ماری عزيز ودوست صميمی ام محمد مهربون دروبلاگ هميشه خوندنی ديار محبت که در آشنايی بی دل به دنيای پاکی و صداقت نقش ارزنده و فراموش نشدنی داشته و دارند،تقديم می کنم...

محمد شکيبايم چگونه ميتونم بشنوم که تو با درد دست وپنجه نرم می کنی واين مدعی رفاقت کوچکترين کمکی ازش ساخته نباشه...

ولی قول ميدم برم اون جايی که دل تو و ماری براش پر می زنه و از صاحب خونه بخوام کمکت کنه...

--------

نگاه ممتد و خيره کننده اش منو از دنيای پر هياهو و جنجالی ذهنم بيرون کشيد .

گفت : حالت خيلی دگرگونه !

گفتم : شايد ... ولی نشونه دگرگونی حالم چيه ؟؟!! ...

با يه خنده مصنوعی دستی به موهاش کشيد و گفت : رنگ رخساره نشان ميدهد از سـِرّ درون !

با خودم کلنجار می رفتم . می خواستم مسير بحث رو عوض کنم . آخه اون چه گناهی داشت که بايد بيشتر وقتها منو اينجوری ببينه .

گفتم : ما رو نه درونی مونده و نه برونی . از درون ريشه مون پوسيده و از برون هم يه ساقه رنگ باخته ای بيش نيستيم .

خيلی خوب منو می فهميد . می دونست وقتی اينجوری حرف ميزنم ؛ کاملا اوضاع بی ريخته و توی خودم بند نيستم .

گفت : باز هم ستيز !! بهتر نبود ديگه اين لباس ضخيم و بدقواره رو از تنت بيرون بياری ؟ آخه تو که رباعيات خيام رو هم نمی خونی که بگم نگاهی منفی و يأس آور به جهان داری ... هر چی هست ؛ حرفات ؛ چهره ات همه و همه سخت نااميد کننده ست .

گفتم : خيلی وقته ريشه پوسيده اين درخت کهن رو خشکوندم . نمی خواد بگی چهره شناسی ؛ ژست مشاورا و روان درمانها رو هم به خودت نگير . لُـب کلام رو بگو ؛ بگو که امروز رو هم مثل خيلی روزای ديگه اشتباهی اومدی .

يه هو مثل کسی که کشفی کرده باشه نيم خيز از جا بلند شد و با يه شادمانی گفت : آهان ؛ بگو آتيش عشق اينجوری خاکسترت کرده !

گفتم : چی داری ميگی ؟ من حتی الفباش رو هم بلد نيستم ... ولی از استادانی آموخته ام که عشق خاکستر نمی کنه ... عشق شور و نشاط و پويايی و اميد و زندگی رو به عاشق هديه می کنه ... عشق ناخالصی های وجود عاشق رو ذوب می کنه ؛ يعنی نقش ليزر رو ايفا می کنه !

با قيافه حق به جانبی تبسمی بر لبش نشست و گفت : حرف من تنها يک مثَل بود ولی مقايسه خودت هم غلطه ... عشق و ليزر ! ... عشق و آتش !

گفتم : باب تشبيه و تمثيل رو خودت باز کردی ولی بهتره بدونی هرگاه پای تمثيل و تشبيه در عشق به ميون اومد ؛ به وسعت هفت آسمون از عشق فاصله گرفتی !

گفت : بگذار خيالت رو راحت کنم ... ما در مقام محاوره چاره ای نداريم که از الفاظ استفاده کنيم

منطقی را بحث از الفاظ نيست        ليک بحث لفظ او را عارضیست

گفتم : کم کم داريم به يه نقطه مشترک می رسيم . می دونی ! تشبيه از يه جهت مشبه رو به مشبه ٌبـه نزديک می کنه (‌ که همون وجه شبه باشه ) و از صدها جهت ديگه تشبيه ما رو از درک حقيقت دور می کنه . کار تشبيه و تمثيل کوچيک کردن دايره مفهومه . مثلا اگه معشوقمون رو به ماه تشبيه می کنيم ؛ در حقيقت قدر و منزلت يه انسان رو که رنگ و چهره خدايی داره ؛ آورديم پايين .

گفت : حرفات شگفت آوره ... تو فکر می کنی همه شعرا ؛ عارفان ؛ عاشقان بيراهه رفته اند و تو درست ميری ؟؟!!

گفتم :‌اصلا حرف از راه و بيراهه نيست ؛ خيلی زود حرفام يادت رفت ..!!!

ببين عزيزم ؛ درد و رنج و لذت و شادی از مقوله معنوی هستن . شما اگه بخوای مفهوم لذت رو به کودکی تفهيم کنی ؛ چاره ای نداری که از مفاهيم انتزاعی دست برداری و از مفاهيم عينی و ملموس استفاده کنی .

اين اون قصه ايه که بايد نکته به نکته تعقيبش کنيم .

اين داستان رويارويی ما با عشقه

چونکه با کودک سر و کارت فتاد        پس زبان کودکی بايد گشاد

و ما کودکان دبستان عشقيم

گفت : اين رشته سر دراز دارد ... اسرار ازل را نه تو دانی و نه من .... دوست دارم باز هم بشنوم و بدانم

... وتا قرار و مجال و حوصله ای ديگر ... بدرود .