ستيز۵
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

 

يكي از دوستان بسيار عزيزم نوشته بود كه بي حوصله ام و از اين مبتلاي راه گم كرده راهنمايي خواسته بود!!!

چه عواملي موجب بي حوصلگي ميشه؟

اصلا نشونه هاي يه آدم بي حوصله چيه؟

احساس مي كنم به ندرت خوشحالم و خيلي كم در حالت عادي به سر مي برم، زود از كوره در ميرم،نميخوام كسي رو ببينم و از همه چي و همه كس فرار مي كنم، دستم به قلم و هيچ كاري نميره، گاهي وقتا ساعت ها به گوشه اي خيره ميشم و زل مي زنم، اگه سر كار باشم زودي ميخوام دربرم. تنبلي روح و جسم منو در آغوش مي گيره ، رفتارم با اطرافيانم سرد و منطقي و بعضي وقتا اگه زورم برسه پرخاشگرانه ميشه، مي افتم ته چاه خشم و عصبانيت و مي زنم به تو دنده ي خودخواهي، از اين كه فرمون ماشين عالم در اختيارم نيست دلم يهو مي گيره و باز ميرم تو خودم، با اينكه هميشه از آدماي اخمو و عبوس بيزارم و به شكلي اونا رو دچار يه مشكل رواني ميدونم مي بينم كه....بابا ولش كن حوصله داري ها...

خستت نكنم نه تنها نيمه ي پر ليوان رو نمي بينم كه اصلا ليواني نمي بينم، باور كنين يه جورايي خاليم، خاليِ خالي ،

حالا يه چيز جالب ديگه !!!

از دوست دانشجويي كه مي گفت روان شناسي مي خونه پرسيدم: راستي چرا بعضي وقتها بي حوصله ميشيم؟

خيلي راحت گفت: خب طبيعيه!

گفتم واقعا علتش همينه؟

گفت:خب طبيعيه!

آيا شما هم با اين دانشجوي عزيز موافقين؟ چرا؟

بابا اينا چيه كه مي پرسي؟ بذار بنا بر اصل تعارفات جاودانه و غير قابل خدشه اي كه در ميون ما ايرانيا وجود داره، دوستان بيان (و با يه سلامي.... درسته... با شما موافقم... بسيار زيبا و با محتوا نوشتي....افلاين مي خونم...بهم سربزن... خيلي قشنگ و با احساس مي نويسي...غزلي، رباعي، قصيده اي از شاعري در موضوع عشق و......سخني از عزيز فرهيخته اي از گوشه و كنار عالم) و تو حال خودشون باشند و برن...البته جون ناقابل بي دل به كسي بر نخوره ها، چون من خودم از اين همين جماعتم وبيشتر وقتا حوصله پرسش و پاسخ و اين جور چيزا رو ندارم و به همين دليله كه از خوندن وبلاگهاي باارزشي خودم رو محروم مي كنم....

حالا باشه تا بعد!!!

تو رو خدا مي بينين چه جوري آدما هميشه در ستيزند؟

======

مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هردم

                                    جرس فرياد ميدارد كه بر بنديد محمل ها

يادو خاطره ي حسين پناهي گرامي باد