ستيز۳
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

 

همه از دل گفتيم و به وسعت آن از او دور بوديم.

خنديديم و تنها عضلات لب و گونه مان آن را حس كردند.

كانون دل آكنده از غم موهومي بود

بي دليل و بي رمز و راز!!!

ياران ندانستند دليلش را،

و رفيقان نگشودند آن راز را،

بيهوده پر و بال زديم

سيمرغ خود تنها بر قاف نشست.

بر بال و پرش بارها نشستيم،

و با چشمك سبزه زاري كوچك،

دل باختيم،

رهايش كرديم.

او مي خنديد و بيشتر هاي هاي مي گريست،

و هر دو چه تلخ بودند.

و ما به غنودن در زير شاخه هاي بيدِ آرزوهاي خويش،

مستانه قهقهه اي سر داديم،

و پايكوبان آواي وصل سروديم.

در پي آشتي حقيقت و واقعيت بوديم،!

دريغ از ثانيه اي انديشه،

كه انديشه مان با وزش نسيم درخت واقعيت،

در خوابي مرگ آلود فرو رفته بود.

كاش!

تنها شاخه اي مي شكست،

گونه هاي انديشه جراحتي بر مي داشت،

و فريادي خشمگينانه بر مي كشيد!!!

آهاي! آدم ها

با شما هستم!

شما خود آفريدگار خداي واقعيتيد،

خداي حقيقت جاي ديگر است.

چرا از سيمرغ عطار نمي پرسيد؟!

چرا با ني جدا افتاده از نيستان مولانا هم آوا نمي شويد؟!

چرا قالي دل پيماي سليمان را به بهايي ناچيز فروخته ايد؟!

چرا وِرد سحرگاهان حافظ را زمزمه نمي كنيد؟!

آري...

حقيقت را با واقعيت ساخته ذهن انباشته از اوهام بشري محك زديم،

و همچنان بر جاي مانديم!

وتا چنين است

برجاي خواهيم ماند

و پرواز و عشق هم خيالي بيش نخواهد بود...