ستيز۲
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

 

سلام عزيزان همراهم

عنوان پست قبلی ستيز بود ،بعضی نوشته بودند چرا ستيز؟؟؟متاءسفانه اين متن هم

ستيزه،شما بگين چرا ستيز؟؟؟ چون به باور بی دل عشق هم يه نوع ستيزه!

متن قبلی و نوشته ی فعلی برگرفته از ماجرای غم انگيزيه كه دوست عزيزی

دردانشكده به منظوركمك گرفتن برايم تعريف كرد، و من هم به دون هيچگونه داوري،

 اون رو با زبون خودم اينجا براتون نوشتم.

....اميدوارم خسته نشيد....

                                             قربون همه تون

----------------

با چشمان خويش نظاره گر فرياد خاموشت بودم

رگهايم منجمد

و نفس نفس زدنهاي قلبم قابل شمارش

خوب يادم هست

آن روز مهمان گلبرگ هاي نازك مهر تو بودم

گلبرگ هايي آراسته با شبنم عشق

و توحضورم را برسفره چشمانت مي خواندي

حضوري يخ زده

ولبخند هميشه گرم خورشيد

آه، كه آن روز

روحم در گريزاز آن لبخندپر شتاب

وتنم از حرارت اوملتهب

شگفتا!

تصورش هم دشوار است

آن روز،

روز تولد رنگ هاي خاكستري و سياه بود

جشن نفس هاي زهرآگين ِشب و ابر

عربده هاي مستانه ابرها

رقص هاي پياپي شب

وهبوط!

بازهم هبوط!!!

آه!

مرا با خورشيد چه كار!

آن روز ذوب شدن خورشيد كه با تازيانه هاي پياپي بي دردي هاي دلم

مواجه شده بود را،ديدم.

تازيانه بر پيكر نور!

آشتي دل ورقص شب

همآغوشي خورشيد و شب!!!

آن روز، مزه ها در كام زلال چشمه تنها تلخِ تلخِ تلخ بود.

كام تشنگان باچشمه يكي بود.

همه در كنارهم،و به وسعت ابديت دور از هم!!!

آن روز شوم!

دست و پايم رها بود وجانم در بند!

چشمانم گشوده وديده هايم تار!

زبانم با كهكشان هم آوا،وبيانم كندتر از خنجر چوبين!

لبانم متبسم و بهشتي سبز،ودرونم كشنده تر از شوكران!

همه چيز عادي بود!!!

و شعله هاي گريزِاز خورشيد،تاروپودحقيقتم را به تلي از خاكستر تبديل مي كرد!

رقص جادوگران شب

جام هاي بي خبري

كرشمه هاي دختركان بهشت فراموشي

همه چيز عادي بود....

دل گريخته بود

...