عبور تو
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

 

دير گاهي بود زلال باران را حس نكرده بودم

 

بوي دلاويز ياس و شقايق برايم نا آشنا بود

 

صداي آسموني آب در غوغاي كركس ها گم شده بود

 

احساس نازك شكوفه هاي بهاري در دستان هرزه رهگذران كوير ناداني به نفس افتاده بود.

 

خوب يادم هست

 

پگاه را با لبخند خورشيد مي شناختم

 

 و شامگاه را با ابروان درهم كشيده اش

 

تو آمدي

 

 و لبخند آرام بخشت

 

 

 

تو گفتي مي توان مهمان شب بود و خورشيد را مهمان كرد

 

آن روزها

 

در دخمه ي تاريك دنياي خيالم

 

به دنبال شمعي اين سو و آن سو پرسه مي زدم

 

 

 

در كوير تب آلود انديشه ي گريخته از حقيقت خويش

 

مشرق نسيم روحبخش تورا جستجو مي كردم

 

نا چيز نا شناخته اي

 

 در پي نا شناخته ي محسوس

  

سنگين بار

 

 پاي برهنه

 

و خارهاي دشتستان مبهم ذهنم

 

خليده بر سلول هاي نيمه جان روح كوچكم

 

خسته و درمانده از حقيقت نا پيداي زندگيم.

 

---------

هيچ رد پايي بر سنگ فرش هاي كوچه هاي قديمي چشمانم ديده نمي شود

 

عابران سايه نشين

 

و خوش نشين ديروزي

 

امروز

 

گرد و غبار شن بادهاي گرداگرد شهر را ترجيح مي دهند

 

گريزي مبهم!!!

 

سنگ + فرش

 

سنگ

 

 

شگفتا!

 

واژه اش سنگين

 

و مفهومش شكننده

 

احساس سنگيني مي كنند

 

و شايد من نيز

 

چه زيبا بود عبور تو

 

سنگ ها را آينه ديدي

 

در آيينه خورشيد را

 

و در خورشيد پويايي را

 

 ودرآن خودرا

 

و مرا

 

نه نه!

 

همه هستي را

 

و صلايم دادي.....

 

رهايي از دخمه ي تاريك را

 

گريز آگاهانه از كوير ناداني را

 

آوازت

 

ديواره هاي سنگي دلم را فرو ريخت

 

با بيرون جستن اولين  گدازه ي آتشفشان آن حنجره ي طلايي

 

تولدم آغاز گشت

 

و سال ها گذشت تا مذاب شدم

 

و از خاكسترم

 

 ققنوسي ديگر زاد

 

و اينك

 

 من به تو مي انديشم

 

به آيينه

 

به خورشيد

 

به آن دخمه ي تاريك

 

سنگ فرش كوچه ي قديمي

 

به آن آوا

 

و التهاب هميشگي آتشفشان

 

و آن آواز سحرگاهي

 

به فرو ريختن دل

 

در چشمك هاي مشرق حقيقت

 

و تو اي حقيقتِ هستي

 

 بار ديگر

 

 صلايم ده

 

ققنوسي ديگر در راه است.

 

 

--------------

 

 

ما غبار قدوم يارانيم

 

جان فداي هواي جانانيم

 

واژه ها كور وكر ز صحبت يار

 

هرچه گوييم ناتوان مانيم

 

دل ما خلوت محبت يار

 

گر چه رسم محبتش نمي دانيم

 

تنگ چشمان نظر به باغ كنند

 

ما دل آرام ياس بستانيم

 

ما نگوئيم جز حديث صحبت دوست

 

دوستدار الفباي آن دبستانيم

 

هرچه جز يار بر دل ما بگذشت

 

خون كنيم و زديده افشانيم

 

ترك عالم كنيم و در گذريم

 

،، ترك يار عزيز نتوانيم؛؛