خواسته های بی دل
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

 

خواستم قطره اي آب باشم دردرياي خشكيده ي چشمانم

خورشيد و باد هماهنگ آن را به يغما بردند.

خواستم شاخه هاي صنوبري را سايه ي دلِ تفتيده ي خويش سازم,

توفاني خشمگين مهمانِ ناخوانده ي خورشيدِ نيم روزش نمود.

خواستم رنگ سيب قرمز باغ دلت را به مجموعه رنگهاي باغ چشمهايم

 بيفزايم,

تكان بي محاباي باغبان آن را از صفحه ي دست نخورده ي خاطره ام

 زدود.

خواستم ستاره هاي شزقي آسمان دنياي بي دلان را در كف اميد گيرم,

و دنياي خودم و تورا در پرتو هميشه خيره كننده شان معني كنم,

خود با چشمان هراسانم حسادت باد را ديدم كه چسان فرمان مي راند,

و سربازان قلعه ي سياه ابر را صف بندي مي نمود,

ستاره ها اسير,!!!

آسمان شرمگين!!!

و همچنان چشم و دستهايم در زاري و التماس مكرر!

خواستم تنها يك روز به تماشا بنشينم

طلوع خورشيدرا!

دختركان ملوس قصر خواب و غفلت,

دست و پاي اراده ام را در كمند زلف خويش به رو’ياي موهومِ طلوع

 بستند...

خواستم سرود تنهاييِ بي دل و دلدار سر دهم!!!!

در همهمه ي كلاغكان بدآهنگ صداي گم شد.

و در عبور ثانيه ها امواج بغض فرو خورده ام را همنشينِ جغد شب ويرانه

 يافتم.

خواستم براي اولين بار روح در مرداب فرو خفته ام غسل تعميد دهم,

و درست همان لحظه مسيح به صليب كشيده شد...

و كلاغكي نا موزون

جهان دلم را فر رو ريخت!!!

"اب ها تبخير شدند,

پاكي از زمين رخت بر بست,

سفري به آسمان بايد,

مسيح منتظر است."

خواستم جامه از تن برگيرم

عريان و بي هراس

و به رسم كهن

تيشه بر دوش,

و دلِ آرام كوه را زخمي كاري زنم,

كه ديگر اين دل

تفسيري نو از عشق را نفهمد و بر نتابد....

عقل, آيه ي نا مفهوم و كدر مدرنيته

و پس آنگاه پست مدرن را چون فريضه روزانه مسلمانان,

در پنج نوبت منظم.

با امواج نا مرئي خود بر دنياي از هم گسيخته ي گوشهايم ,

برمي خواند... كه عمو ...ليلا و مجنون, شيرين و فرهاد, ويس و رامين و...

عشق دوره ي سنت بود!!!

خدايان افسانه اي خود فسانه شدند,

و اينك!

خدايان مدرن...عشقِ...بايد!!!

و خواستم در آزمايشگاهِ دل, عين و شين و قاف را بشكافم

و ليكن به سادگي دريافتم

كه عشق در سنت و مدرن و پسا مدرن و لابراتوار نگنجد

كه گفته اند ظرف و مظروف بايد باهم برابري كنند...

و عزيزي آهسته مرا نجوا كرد

كه عزيز دل!

بي دلان را با عقل و عشق چه كار؟!

لفظ و معني را واگذار و دلت را در ياب

دلت را درياب......