درد فراق
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

دوستان عزيزو صميمی ِ بی دل ؛ سلام و صد سلام

از همه تون ممنـونم كه با گل واژه هاي سرشار از مهــرتون حريــم دل رو عطرآگين می كنيد و با زمزمه های محبتتون درس وفاداری و عشق به بی دل می آموزيد و غباردلتنگی از روح خسته از پرسه زدن ها در خودِ نا پيدايم بر می گيريد.

شرمنده ی همه ی شما همراهانم هستم...اگه منو قابل بدونيد حتما به مهمونيتون

ميام و بهش افتخار می كنم .

------------


آن كه رخسار ترا رنگِ  گل ُ و نسرين داد

صبر و آرام تواند به من مسكين داد

وانكه گيسوي ترا رسم تطاول آموخت


هم تواند كـَرَمش ؛ دادِ من ِ غمگين داد


من همان روز ز فرهاد طمع ببريدم


كه عنانِ دلِ شيدا به لب ِ شيرين داد

گنج ِ زر گر نبود كـُنج ِ قناعت باقيست


آن كه آن داد به شاهان به گدايان اين داد


خوش عروسيست جهان از ره صورت ليكن


هر كه پيوست بدو عمر خودش كابين داد


بعد از اين دستِ من ودامن سرو و لبِ جوي


در كفِ غصه ي دوران دلِ حافظ خون شد

از فراق ِ رخت اي خواجه قوام الدين داد

------------

و اما بشنويد يه ماجرای واقعی از يه دوست

قصه ی هزار و يك شب و افسانه و يا صرفا يه متن ادبی نيست

باور كنيد...

 

 ستاره را گم كرده بودم،

چشمانم پنجره های آسمان را شكستند ؛

دلم تا اوج كهكشان پيش می رفت ؛

شهاب های سهمگين را يكی پس از ديگری در می نورديدم٬

دلم سخت برای ستارگان می سوخت٬

بيچاره ها ...!!

خيره خيره به ديوانه ای می نگريستند كه بزم آرام شبانگاهيشان را بهم ميزد ...

درد هم از دستان ديوانه در امان نبود ..!!!

دستانی نا آرام و خشمگين و آكنده از دردِ رويارويی با شهاب سنگهای مهاجم !

ديگر از درد بی درد شده بود ...

وليكن هنوز دردِ خيره ای ؛ هم آغوشش بود .

دردی برآمده از شوكرانِ سقراط كه از ريشه ی گياه ِ نادانی مريدان برآمده بود ...

زهری بی غوغا !

زهری آرام !

دانايی در كمالِ آرامی و آرامش می سوخت ...!!!

و اما شعله های دلش نا آرام و بی قرار ...

* * *

انتظار ِ ذوب شدن ِ دل ...

انتظار ِ ستاره و روشنايی ...

ستاره ي گم شده را می توان به انتظار نشست

او را می يابی ...

پس از فرو نشستن خشم ابر های تيره ؛

يا پس از پيمايش يك روز گرم تابستانی ؛

وليكن

اگر جهتش را تغيير دهد چي؟؟؟

ستاره و تغيير ؟!!!

جغرافيا را بشكن ...

از مرز نجوم بگذر ....

اگر به ابرها او را سپردند ؛

و اگر با حرارت سوزان خورشيد همراه شد ؛

آنقدر كه خود و چشمان منتظر ِ عابر ِ بی دلِ تنها را ذوب نمود ؟!!!!

* * *

چه خوب شد در آن شب بی فروغ همراهی ام نكرديد ...

خواب ناز و رويای ستارگان ِ هماغوش سحر گوارايتان باد ...

می دانيد ؟؟؟

از قهر بچه گانه ء چشمانم با خواب نمی ترسيدم ...

از فرياد‌گوش خراش سلولهای رنجور هراسی نداشتم ...

از ضربه های تازيانه ی تنهايی بر پيكر ه ی نحيف روحم نمی ناليدم ...

همه را تاب می آوردم .

كوبه های آخرين ِ اميدم زهر خنده های دستانم را به فراموشی می سپرد ...

وليكن گم کردن ستاره را چه كنم؟؟؟

يا گم شدنش را ؟؟؟

آن هم گم شدن از نوع سوم !!!!!

---------

شرح اين هجران و اين درد فراق

اين زمان بگذار تا وقت دگر