شراب تلخ
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

 

جام عشق از دست پيران  بر گرفتن ،رسم و راه بی دل است

بی حضور پير كامل ،بر ستيغ ِ عشق ماندن، مشكل است

 

 

با اين كه چيزهايی از قبيل فالگيری ،طالع بيني،شانس و بخت و اقبال رو امور موهوم

و ساخته ی ذهن آدم ها ميدونم،(بنا به اقتضای رشته ی تحصيليم) كه تنها اشتغالات

ذهنيِ خوش خيال ها، و اگر بر من خرده نگيرند توجيه زيبايی است برادامه ی تنبليِ

 بعضی ازما،اونايی كه از رويارويی با واقعيت ها می هراسندو ترس و دلهره ها حاكم

مطلق و بی چون وچرای روح سرشار از انرژی و توانمنديشون ميشه، وبرای تسكين

خودشون ، هويت شون رو تسليم كف بين و فالگير و... می كنند.....

آره عزيز، با يه چنين باوری و يا هم از روی تنبلی و فرار از انديشيدن برای نوشتن

مطلب جديدِوبلاگ ،ناچار و ناگريز ، پس از بجای آوردن ادب و احترام به ساحت قدسی

حضرت حافظ ( خوندن سوره حمد با  ژستِ زيبای دختران دم بخت، و انجام عمليات

يوگو )دروازه ی مهرو محبت آن پير عشق رو گشودم....

با بازشدنِ يه صفحه٬ صفحه ی آهنی و زنگار گرفته ی دلِ نداشته ی بی دل هم

با صدای گوش خراشی كه باز شنوندش تنها دلِ بی دل بودنيز گشوده شد...

جالبه كه همون غزلی اومد كه مدت ها دنبالش می گشتم٬ با مطلعی كه زمزمه ی

قناری زخمی و پر شكسته ی دل خسته و تنهای من و توست!!!

×××××

شراب تلخ می خواهم كه مرد افكن بود زورش

كه تا يك دم بياسايم زدنيا و شر وشورش

سِماط دهرِدون پرور ندارد شهدِ آسايش

مذاقِ حرص و آز ای دل ٬بشواز تلخ و از شورش

بياور مي،كه نتوان شد زمكر آسمان ايمن

به لعب زهره ی چنگيّ ومريّخ ِ سلحشورش

كمند صيد بهرامی بيفكن٬ جام جم بردار

كه من پيمودم اين صحرا٬ نه بهرام است و نه گورش

بيا تا در می ِ صافيت راز دهر بنمايم

به شرط آن كه ننمائی به كج طبعانِ دل كورش

نظر كردن به درويشان مُنافيِ بزرگی نيست

سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

كمانِ ابروی جانان نمی پيچد سر از حافظ

و ليكن خنده می آيد بدين بازوی بی زورش

====

و اما اين غزل زيبای حافظ رو كه ترنم بارانِ پيوسته ی دلهای آسمونيه

به عزيز هميشه همراه بی دل myheart_urhome تقديم می كنم.

او كه زندگی اش خود تفسيری گويا ازاين غزل است.