خضر راه
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

 

گفتگو با استاد

××××××

روزی غرق در فكر

ناگهان خودرا در دياری يافتم

دور دست و غريب

ديدم كامل مردی در كنار من است

با نگاهی مهربان

به نرمی از من پرسيد

چرا اين طور گرفته اي؟

گفتم:فكرم پريشان است

گفت:شايد كمكی از من ساخته باشد.

گفتم:

به دنبال حقيقت می گردم

گفت:

در خود فرو رو

كليدش را در قلبت می يابی!

چگونه؟

خيال هايت را كنار بگذار

و نيتت را خالص گردان

پرسيدم:

از كجا بدانم كه حقيقت می تابد؟

پاسخ داد در اين مرحله اولياء و انبياء را همه بر حق می بينی

و تفاوتی بين اديان نمی گذاری

يعنی به مرحله خودشناسی گام نهاده ای

مرحله خود شناسي؟

در مرحله ی خود شناسی می دانی كه،

از كجا آمده اي،

چرا به اين دنيا آمده ای

ودر اين جا چه بايد بكنی

 وبعد به كجا می روي؛

گفتم:

نمی دانم در اين جا چه بايد بكنم

گفت:

به وظايفمان عمل كنيم

به ديگران خير برسانيم

و بكوشيم انسان واقعی باشيم

انسان واقعي؟

بله كسی كه

به راستی دلسوز، نيك خو، و نيك خواه باشد

از شادی ديگران شاد شود

 و از غمشان غمگين

ودر پی ياری ديگران باشد.

چگونه؟

با ديگران هميشه همان باشی كه می خواهی با تو باشند

و هرچه بر خود نمی پسندی برديگران مپسند

گفتم:

گفتنش آسان است.

او ادامه داد:

”اما به كار بستنش دشوارتر“

گفتم:

نشيب و فراز زندگی

گاهی عرصه را بر من تنگ می كند

و مطمئن نيستم آيا روزی به سعادت واقعی برسم.!

گفت:

”دراه حقيقت ،سعادت واقعی

بازگشت به سرمنزل ازلی است“

سر منزل ازلي؟

”بازگشت به همان جايی كه از آن آمده ايم

اما داناتر و مهربان تر.“

فكر كردم وپرسيدم

اين همه را از كجا می دانيد؟

لبخندی زد و گفت:

عمرهايی تحقيق و تجربه

.... ممنونم

حالم خيلی بهتر شد.

اما شايد باز سؤالاتی داشته باشم

می شود دوباره شمارا ديد؟

با لبخندی مهربان دستی بر شانه ام گذاشت

 و گفت:

هر وقت كه بخواهي؛

من هميشه هستم....

×××××

قطع اين مرحله بی همرهی خضر مكن

ظلمات است بترس از خطر گمراهی

                                   (حضرت حافظ)