می مانم
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

در انتظار سپيده

از پشت پنجره ي دود آلود ابرها

بيگانه با زبان شقايق

در شِِِكوه از بي خيالي ابرها

با كمان رها شده از چشم هايم

با احساس تب آلودِ تشنه ي تنها لغزش شبنمي

آه! ابرها هم بي خيال شده اند

چرا باران نمي بارد؟

رگبارِ آسمانِ چشم هايت بذرِ كدامين دل را سيراب خواهد نمود؟!

در ژرفاي دره ي احساس

وپژمردن ياس هاي باغ اميد و انتظار

و هراس از زخمه ي تبر رهگذران هرزه

و شكوهِ بي اعتبار ابرها

و قهقهه ي مستانه ي تاريكي

و همچنان تنهايي شيرين دل

                                                

و سكوتي به ابديت نشناختن راز گل سرخ

باز هم مي مانم تا او بماند

تمام شبِ ديشب تنها من و شب بوديم

ليكن ازو مستانه قهقهه اي

و ازين دل تبسمي

چونان زهر خنده هاي تمامي ياس هاي سپيد در برابربادهاي بي ترحم

او مست جام پرواز و روياهاي هميشه بي تعبير

و اين دل ديوانه ي تنهاواقعيت هميشه مبهم خويش

واقعيت با خود بودن و از خود رستن!!!

و تو چه گفته بودي؟

به ابرهاي بي خيال!

به احساس تب آلود!

به كمان رها شده!

و دشت غبار آلود انديشه!

و من!!!

درپگاه سلام غريبانه ام

سروده ام، و مي سرايم.....

تو مي روي

و من !!!

به انتظار ستاره، به انتظار سحر

به انتظار سپيده، به انتظار طلوع

و به انتظار تولد خويش مي مانم...