راز عشق
ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٢  کلمات کلیدی:

تقديم به آنكه سحر و ستاره هايش را نشانم داد، و مرا به ديار محبت خويش
رهنمون ساخت. و بر بام خورشيد نشاند و با عنقای عشق همراهم كرد.

 

× × × × ×

 

جوهر آموزه هاي عارفان حقيقت يك سخن است.

 « اگر خواهي به حقيقت رسی  ، تو در ميان مباش ،

 خواست خود را در خواست حضرت دوست بدان.»

 

× × × ×

 

آن يكي آمد در ِ ياري بزد

 گفت يارش: « كيستي اي معتمد؟»

 گفت : « مـن » . گفتش : برو؛ هنگام نيست

 بر چنين خواني مقام ِ خام نيست

 خام را جز آتش هجر و فراق

 که پزد؟ كه وارهاند از نفاق ؟

چون تويي ِ تو هنوز از تو نرفت

 سوختن بايد تو را در نار تفت

 رفت آن مسكين و سالي در سفر

 در فراق يار سوزيد از جگر
 
پخته شد آن سوخته ، پس بازگشت

 باز گِـردِ خانه ي انباز گشت

 حلقه بر در زد به صد ترس و ادب

 تا بـنـَجهد بي ادب لفظي ز لب

 بانگ زد يارش كه: « بر در كيست آن؟»
 
گفت:« بر در هم تـويي اي دلستان»

 گفت:« اينك چون منی ، اي من ، درآ »

نيست گنجايي دو من  ، در يك سرا

 ( حضرت مولانا)

 

 ..... اين همان رمز و راز عشق است كه عقل سوداگر هرگز آن را در نيافت.

 و هر چند فاش و بي هراس به هزار زبان گفته آمد، همچنان از ديده ي
 
عاقلان پنهان ماند که :
 

 چگونه توان از ميان برخاست و باز در ميان بود؟؟؟!!!!