قدر دل
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٢  کلمات کلیدی:

دفتر سياه و سفيد و خط خطی شب و روز دلمو ورق می زدم .

كه دستی رو شونه هام حس كردم.يه هويی از جا پريدم .

با يه آرامشی كه دلم هميشه دنبالشه گفت:

داداش من

كجايي؟ هوای دلت آفتابيه يا ابري؟

گفتم: من هم همينو ميخوام بدونم.

گفت:روشن روشنه . كاملا آفتابي.

ولی يه چيز ديگه. حالا كه آفتابيه ميدونی شعاعش كجاها رو گرفته؟

يه نگاهی بنداز ببين از بام خونه دل خودت اون ورتر رفته يا........؟؟؟

گفتم: باورت ميشه حرفاتو نمی فهمم.!!!

گفت: تعجب نمی كنم آخه هوای دل ما آدما را بعضی وقتا مه ميگيره و ابری ميشه.

و يا همآغوش شب های يخبندون ميشه.

طفلكی آفتابو نديده و نميشناسش.

ميدونی اگه هوای دلت آفتابی باشه بوی خوش ياس های بهاريش همه رو مستت ميكنه و برفای كوه دلتو به چشمه عشق و معرفت تبديل می كنه و توی دشت كويری

حسرت و ناباوری و نا اميدی جاری می كنه .

ميدونی ما آدما عادتمون شده  وقتی هم به گلستان شگفت انگيز دل و جانمون

قدم ميذاريم  شروع می كنيم به چيدن خارهاش و خودمونو ديگرانو زخمی می كنيم.

آره عزيز دلم

اگه می خوای دلت آ فتابی بمونه بسپرش به خورشيد.

بذار ذوبش كنه.

خورشيد دل به همين زوديها طلوع ميكنه.

اون هم تو يه شب.!!!!!!!

يه شبی كه اسمشو قدر گذاشتن.

اندازه دلت همون قدريه كه يه عشق آ سمونی رو تو نسته تو خودش جای بده.

..........

قربون اون دلای آسمونيتون اين بيدل يادتون نره

اينجا رو كليك كن