شگفت انگيز
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٢  کلمات کلیدی:

اين يه تيکه گوشت سمت چپ سينه، ملقب به دل، عجب چيز عجيب و غريبيه !

وقتي مي سوزه هيچ حرارتي توليد نمي کنه، اصلا

سوختنش با قواعد حرارت فيزيک جور در نمياد، ولي پدر آدمو در مي آره!

وقتي تنگ مي شه هم اصلا به قانون انقباض، انبساط کاري نداره

ولي دنده هاي آدمو مي خواد خورد کنه!

و همراه آهي جگر سوز، بپاشه رو زمين!

وقتي هم که به طپش مي افته هزار و يک معني داره

که يکيش خيلي دامنگير منه و هزار جور ديگر قر و اطوار داره!

خوش بحال اونايي که بي دلند! همين .

( بر گرفته ازسايت رهپويان وصال)

---------

زمين وزمان را در دستهايم مي فشارم،

مشتهايم را در مشتهايم مي فشارم.

قحطي عدالت است در اين زمين .

مشتهايم را باز مي كنم،

جز اندكي گرد و غبار چيزي كف دستانم را نپوشانده است.

روزي آدم دستانش را به سوي خدا پياله كرده،

و خدا قطره قطره عدالت را در دستان او مي چكاند

و او اولين سيراب عدالت بود،

اولين وارث عدالت.

من هم آدمم، اما نه آن آدم،

زيرا تنها چيزي كه در دستانم يافت نمي شود عدالت است.

من هم مثل پدر دستانم را به سمت آسمان مي برم،

رو به او مي كنم و ماننداو طلب مي كنم،

اما نه عدالت تنها را،

كه لياقت عدالت را نيز.

اين طلسم را لياقت است كه مي شكند

همه، مانند من دست به آسمان برده اند،

و همه ي آنهايي كه كه در مشتهايم فشرده بودمشان،

آنهايي كه از فقر عدالت به ستوه آمده بودند.

كي باران خواهد باريد؟

-----

                          متن از فائزه نوري زاده(با تصرفي اندك)

                                                                                       مهمونی نمياي؟پس ...بريم ديگه....

                                                           ديار محبت