دوستت دارم
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٢  کلمات کلیدی:

تنها چيزي كه به ياد مي آورمپدرم هميشه وقتي مي خواست با من حرف بزند، مي گفت:

- امروز به تو گفته ام كه چقدر دوستت دارم؟

احساسات عاشقانه ما پيوسته متقابل بود و در سالهاي واپسين عمر، آن زمان كه شعله حيات در چشمان پر عاطفه او خاموشي مي گرفت ما از هر زمان ديگري به يكديگر نزديكتر شده بوديم و اگر مي شد كه از آن پس نيز...

در 82 سالگي او آماده بود كه از دنيا درگذرد و من آماده كه بگذارم رنج او پايان گيرد. ما با هم مي خنديديم، گريه مي كرديم، دستهاي يكديگر را مي گرفتيم، از عشق خود به يكديگر سخن مي گفتيم و هر دو قبول داشتيم كه وقتش رسيده است. من مي گفتم:

- بابا! بعد از آن كه رفتي مي خواهم نشانه اي برايم بگذاري كه بدانم حالت خوب است.

پدرم از عجيب و غريب بودن اين پيشنهاد خنده اش گرفت. او اعتقادي به زندگي دوباره نداشت، ولي من با آن كه نمي توانستم اثبات كنم كه چنين چيزي وجود دارد، بر اساس تجارب متعدد متقاعد شده بودم كه مي توانم «از آن سوي مرز دو جهان» علائمي را دريافت كنم.

 

از آنجا كه من و پدرم ارتباطي بسيار صميمي با هم داشتيم، هنگامي كه مرد، درد سكته قلبي او را در قفسه سينه خود احساس كردم. بعدها بسيار سوگوار بودم كه چرا بيمارستان، با آن اتاق قرنطينه معقولش اجازه نداد در لحظه اي كه او از اين جهان درمي گذشت، دستهايش را در دستهايم بگيرم.

روزها گذشتند و گذشتند و من دعا مي كردم كه خبري از او بگيرم، اما هيچ اتفاقي روي نمي داد. شبها به درگاه خدا ناله مي كردم كه خوابش را ببينم. و با اين وجود چهار ماه طولاني گذشت و من نه چيزي ديدم، نه شنيدم و نه حس كردم و جز اندوه فقدانش هيچ چيز با من مأنوس نبود.

مادرم پنج سال پيش، از بيماري آلزايمر فوت كرده بود و من با آن كه دخترهاي خودم را بزرگ كرده بودم هنوز احساس يتيمي مي كردم.

يك روز، روي تخت خوابيده و منتظر بودم. ناگهان احساس كردم دلم براي پدرم ضعف مي رود و اشتياقي دردناك، روحم را تسخير كرد. مدتها بود كه سراپا شوق، منتظر دريافت پيامي از سوي او بودم. متوجه شدم كه ششدانگ حواسم جمع است و ذهنم از چنان وضوحي برخوردار است كه تا آن روز تجربه نكرده بودم. در آن لحظه مي توانستم هزاران رقم را بدون كوچكترين اشتباه ذر ذهن خود جمع بزنم. خودم را جمع و جور كردم تا مطمئن شوم كه خواب نيستم و ديدم حالتم ابداً ربطي به رويازدگي و خواب ندارد. هر انديشه اي كه به ذهنم خطور مي كرد مثل قطره آبي روي يك بركه آرام مي افتاد و من از آرامش مطبوعي كه هر لحظه از گذر زمان در قلب من پديد مي آورد، مجذوب شده بودم.

 

ناگهان صورت مادرم را پيش رويم ديدم... صورتي كه قبل از ابتلا به بيماري داشت و به مرور زمان از ذهن من پاك شده بود. آن صورت مشفق، آن حالت انساني و آن چهره مدوّر و گونه هاي گرد. موهاي نقره اي با شكوهش همچون تاجي صورت شيرينش را زينت داده بود. آن قدر واقعي و آن قدر نزديك بود كه احساس مي كردم مي توانم دستم را دراز و او را لمس كنم.

با همان حالتي نگاهم مي كرد كه سالها پيش، قبل از آن كه دست روزگار او را از من بگيرد، من حتي بوي عطر محبوبش را مي شنيدم. انگار منتظر بود تا من حرف بزنم. دلم مي خواست بدانم چگونه است كه من به پدرم فكر مي كردم و مادرم به سراغم آمده بود و از اين بابت احساس گناه هم مي كردم كه چرا او را صدا نزده بودم. گفتم:

- مادر! مادر متأسفم كه آن قدر از آن بيماري دردناك زجر كشيدي. سرش را با همان عادت مأنوس به يك طرف خم كرد، انگار مي خواست به من بفهماند كه از اندوهم آگاه است. بعد لبخند زد- لبخندي زيبا- و آشكار و واضح گفت:

- ولي تنها چيزي كه من به ياد مي آورم عشق است و بس!

و از جلوي چشمم محو شد.

من چنان بر خود لرزيدم كه انگار هواي اتاق يخ كرده بود و با همه وجود احسا س مي كردم: تنها چيزي كه مي بخشي و مي گيري و مي ماند عشق است و بس. رنج مي رود، عشق مي ماند!

سخنان مادرم مهمترين سخناني بودند كه در عمرم شنيده ام و آن لحظه براي هميشه در قلب من حك شده است.

من هنوز هم پدرم را نديده ام و يا پيغامي از سوي او دريافت نكرده ام، ولي ترديد ندارم روزي كه ابداً انتظار ندارم، او نيز جلوي نظرم آشكار مي شود و مي گويد:

« امروز به تو گفته ام كه چقدر دوستت دارم؟»

«بابي پراب اشتاين»