خدایا شکرت که ...
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳ 

سحر با خودم فکر می کردم چه خوبه که تو مثل ما نیستی

چه خوبه که تو منو با چوب خودم نمی رونی

چه خوبه که تو تلافی کردن بلد نیستی

چه خوبه که همیشه گذشت می کنی

چه خوبه که تو هزار و یک اسم داری و با هر اسمت هزار و یک امید به دل آدم می تابونی

چه خوبه که تو مهربون ترینی

چه خوبه که تو بیش از خودم به فکر منی

چه خوبه که تو همیشه به یاد منی هر چند من اکثراَ از یادت غافلم

چه خوبه که تو نعمتهاتو ازم نمی گیری هر چند که من شکرشون رو به جا نمیارم

چه خوبه که تو همیشه برای من وقت داری هر چند من هیچ وقت برات وقت ندارم

چه خوبه که تو همیشه گوش به زنگ صدای منی هرچند که من هیچ وقت صداهای تو رو نمی شنوم

چه خوبه که تو همیشه و هر لحظه منو می بینی هر چند که من هیچ وقت و هیچ جا بهت توجهی ندارم و حتی خودم رو به ندیدن می زنم

چه خوبه که تو خدایی هرچند که من فقط اسمم بنده ست اما بویی از بندگی نبردم و جز سرکشی کاری یاد نگرفتم و رسم و رسوم بندگی رو فراموش می کنم

چه خوبه که تو ......... هر چند که من .......

خدایا شکرت که « تو » خدایی و راه و رسم خدایی رو خوب می دونی.

خدایا شکرت که گاهی این دل سیاه و آلوده رو یه تکونی می دی و از زیر فرسنگها خاک و گرد و غبار بیرون میاری و متوجه خودت می کنیش

خدایا شکرت که ستار العیوبی

خدایا شکرت که بنده های عاصی و فراری رو بازم می پذیری

خدایا ... اگر چه روسیاهم و شرمنده اما باز هم این منم... بنده ی ناچیز و بی مقدارت

شبهای قدر داره میرسه و می خوام این دل سیاه رو به پیشگاهت بیارم تا خودت نظری بهش بندازی

گفتی آلوده ها رو هم می خری.... نه؟

منتظرم باش

میام پیشت

همین شبا

منتظرم باش

باهات کار دارم

خیلی زیاد

راستی... می دونی خیلی وقته بهت نگفتم دوستت دارم؟

اما می دونی که

خیلی دوستت دارم خداجون


کلمات کلیدی:
 
تمنای حضور2
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٥ 

دوستان سلاملبخند

دیشب چند جمله کوتاه که نمی دونم اسمش رو چی میشه گذاشت رو برای همراه و همدلی به عنوان پیامک فرستادم،امروز پیش از نمازظهر باخودم گفتم همون جملات رو تقدیم شما هم بکنم. بعد از نماز و نهار اومدم و تکمیلش کردم .فقط سر نماز یه جمله به ذهنم خطور کرد گفتم خدایا! چیزی بر اندیشه و زبانم جاری ساز که خیر ما و رضایت تو در آن است

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید

*************

و شنیدم که می گفت مراقب باشم

و دگر بار و دگربار

بر سر راه به ایست

هی !حواست جمع است؟

تا که چشم بازکنی او رفتست

و تو می مانی و صدها افسوس

و آنگهی

 می شود سر خط هر جمله ات ای کاش ای کاش!

 

و شنیدم که سحرگاه و غروب

دور از فاصله ها

دست در دست خدا،

خنده شان فرش ره عابر این جاده است

 

آری! بر سر راه به ایست

نیم نگاهی کافیست

آن نگاه می بردت تا به تمنای حضور

بال هایت بگشا

نیست منزلگه تو ویرانه

آری!

و دگربار بزن بال وپری

هجرتی باید کرد

و دلی باید داد

نیست هنگام درنگ

جامه ی شهرت و شهوت به در آر

آری! به همین زودی

به همین آسانی

آمد

 

مرکب عزم و اراده زین کن

تا که با شهپر عشق

همره و همدل و همگام

رهسپارحرم یار شویم

و بمانیم همراه

با حضور رمضان

تا شب قدر

تا تمنای حضور حاضر

 

 

 


کلمات کلیدی: