| بيمار توام |
| ساعت ٦:٠٢ ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۳٠ |
تقديم به تو كه چشمانم هميشه بيمار توست
وبا زخورشيدپرده ي شب را كنار زده بود صبح ِ آن روز تماشايي بود آلاچيق روياهايم روشن ِ روشن بود بوي دلاويز گلها تعبير بي مثال روياي سحر دوشينه بود گلبرگ ها بوسه گاه لبهاي گرم خورشيد بودند نارون منتظر شكفتن گل ها بود او مي دانست گل ها تعبير روياي شيرين چكاوك مليح جنگل است قاصدكي بي قرار با سلام صبح گاهی نغمه ي بلبلان را نويد مي داد و چشم هايم در انتظارشكوفه هاي مست واو نيز منتظر جنگلبان پير! مسيح معرفت ِ امروز و ديروز و فردا معرفت ِرهگذران چشمه ي حيات حيات ِابدي ِ همه ي گل ها و بلبل ها قاصدك مي گذرد هزاران نغمه ي شكفتن گل ِ هستي را سر مي دهد زاغان سياه نوك حسرت بر خشن ترين تنه ي درختان مي سايند چشم فرو مي بندند آغوش گل ها گشوده مي شود دلتنگ مسيح عشق و معرفتند! تنگ تنگ درآغوشش گرفته اند! وا و همچنان افسرده مي نمايد مسيح افسرده است! چشمه ي باورتان را دوباره لايروبي كنيد! او حقيقتا! افسرده است!!! ياس وشقايق و لاله و... همه او را باخود مي برند گل ها وا مي نهد آري! مسيح در انتظار ِ حجله ي وصل ِ تنها گل ِ نرگس است.
و با آغوش مهر تو روءيايم تعبير خواهد شد.
--------------
صبا زمنزل جانان گذر دريغ مدار وزو به عاشق بی دل خبر دريغ مدار به شكر آن كه شكفتی به كام بخت ای گل نسيم وصل زمرغ سحر دريغ مدار حريف عشق تو بودم چو ماه نو بودی كنون كه ماه تمامی نظر دريغ مدار
کلمات کلیدی:
|
|
| سپاسگزا ر توام |
| ساعت ٥:٢٢ ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢۳ |
|
خداي عزيز، سپاسگزار تمام چيزهايي هستم كه بهم دادي و همه ي كارهايي كه برام انجام دادي. خدايا، نمي خوام منتظر نتيجه و يا دريافت پاداش بمونم، ميخوام همين حالا ازت تشكر كنم. عزيز مهربونم، نمي خوام منتظربمونم، تا اوضاع و احوال زندگيم بهتر بشه، بلكه همين حالا ازت تشكر مي كنم. مهربونترينم، دوست ندارم بعد از اين كه اظهار تاسف ها ونيش هاي آدما ناراحتم كرد و حرفاشون حالم رو گرفت، بيام سراغتو از اونا پيشت گله كنم، نه ! منتظر نمي مونم، همين حالا ازت تشكر مي كنم. (آخه تو كه خوب ميدوني، شايد اين حرف و سخن ها و نيش و طعنه ها نتيجه و بازتاب رفتارهاي بد خود من باشه، يا اين كه يه جورايي مي خواي ببيني بي دل چند مـَرده حلاجه؟!!!) اي درمون همه ي درداي پيدا و پنهونم، نمي خوام منتظر بمونم تا دردهام خوب بشن و پي كارشون برن (و بعد بيام سراغت)، همين حالا ازت تشكر مي كنم. خداي من، نمي خوام منتظر بمونم، تا اوضاع ماليم خوب بشه، همين حالا ازت تشكر مي كنم. ( خيلي بايد نادون باشم كه اين جوري باهات معامله كنم.) آروم بخش من، دوست ندارم منتظر بمونم تا سر و صداي گوش خراش بچه ها بخوابه و محيط خونه آروم بشه و پس از يه استراحت دلپذير ازت تشكر كنم، همين حالا ازت تشکر مي كنم. بهترين من، نمي خوام منتظر ترفيع و پيشرفت موقعيت اجتماعي و كاري و شغليم بمونم تا يه كار نون و آب دار گيرم بياد، همين حالا ازت تشكر مي كنم. شادي بخش زندگيم، نميخوام منتظر بمونم تا حوادثي كه موجب درد و رنج و غمم شده رو درك كنم و بفهمم، ( و پس از كشف ريشه ها و علت هاي اين نا بساماني كه بيشترشون در خودمه بيام سراغت ) نه! همين حالا هم ازت ممنونم. همه ي هستي ام، نمي خوام منتظر بمونم تا يه زندگي آروم و آسون و بي دغدغه و بدون كشمكش پيدا كنم، نه! همين حالا ازت تشكر مي كنم. تو به من زندگي بخشيدي، مشكلات زندگيم موجب كمال و رشد و تعالي روحمه، تسليم در برابر خواست محبوب همه ي آرامشيه كه راهش رو خودت بايد نشونم بدي و كمكم كني. -------
يه دوست بسيار عزيز كه همه تون ميشناسنيش، يه متن زيبا براي بي دل فرستاده كه ضمن تشكر از ايشون اون رو براتون اينجا مي نويسم ... بله، شبگرد عزيزم نويسنده ي توانمند وبلاگ بهشت اينجاست كه همه مون دوسش داريم و مي خوايم دوباره بر گرده و پيشمون باشه، به اميد آن روز.... --------- ديدم آن كودك تنهاي ملول كه در آن بن بست غريبانه ي شهر مي فروخت عشق ، نگاه و تبسم را و همه پاكي را فرياد مي زد و مي گفت: بخر از من ، يك روزنامه آه كه چه تنها بود كودك و افسوس و دريغ بر اين حال عجيب كه در آن ازدحام و شلوغي در آن تمدن محو شده ي جغد نما كس نبود بنگرد ، پاكي را ببيند آن دريچه ، كه پر است از رازها كه نگاه كودك بر آن دوخته بود و بفشارد تنها لحظه ای ، دستان سرد كودك تنها را آه... به كه بايد گفت از اين حال عجيب...؟! ----------
عيد سعيد فطر روز بازگشت به سرشت پاكی انسان مبارك باد
کلمات کلیدی:
|
|
| رشک ملک |
| ساعت ٢:٥٩ ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٥ |
|
از او نمي نويسم كه باور و ايمانم به او بيشتر شود، بلكه مي نويسم تا بيشتر به پيروي اش افتخار كنم و بر خود ببالم، وبار ديگر به خود يادآور شوم كه:بي دل! بايد درد و سوز انسانيت داشته باشي تا از اولين مرحله ي عشق بگذري... چنان كه عـلـــــي (ع) داشت.
يك دهن خواهم به پهناي فلــك تا به گويم وصفت اي رشك ملـك گرچه شايد درازي متن ملال آورباشد،وليكن ترجيح مي دهم توسن تيزرو قلم را به دست انديشمنداني بسپرم كه كم و بيش دوستان عزيزم آنان را مي شناسند يا نامشان را شنيده اند.چه گفته اند: خوشتر آن باشد كه سر دلبـــرانگفتــــه آيــد در حديث ديـــــگران 1- " جبران خليل جبران" که از دانشمندان برجسته ي مسيحيت ، مرد هنر و صاحب ذوق بديعی است لب به ستايش علی گشوده و چنين می گويد:" به عقيده من علی بن ابيطالب (پس از پيامبر) نخستين مرد از قوم عرب است که وجودش، همه فضائل کامل بودن را در قوم خويش دميد و آهنگ آن را به گوش مردمی رسانيد که پيش از آن مانند آنرا نشنيده بودند و در بين تاريکی های جاهليت از روش روشن او متحير ماندند ؛ پس کسی که طريق علی را پسنديد به فطرت سليم بازگشت و آنکه از باب خصومت وارد شد جاهيلت را ترجيح داد." جبران معتقد بود که : " دو طايفه شيفته روش علی بودند يکی خردمندان پاکدل و ديگری نيکو سرشتان باذوق، علی بن ابيطالب شهيد عظمت خويش گشت او از دنيا رفت در حاليکه نماز بر زبانش جاری و دلش از شوق خدا لبريز بود. مردم عرب ، حقيقت مقام او را درک نکردند تا گروهی از مردم کشور همسايه آنها ( ايران) برخاسته، اين گوهر گرانبها را از سنگ تشخيص داده و او را شناختند." جبران اضافه می کند که : " علی (ع) مانند پيغمبران درگذشت، مقام و شأن او در بصيرت و بينايی چون پيغمبران، مختص شهر ، بلد ، قوم ، زمان و مکان نبوده و شخصيتی بين المللی داشت." جبران هميشه نام علی (ع) را در مجالس خاص و عام به زبان می آورد، تعظيم می کرد و می گفت علی از جهان رفت درحاليکه هنوز رسالتش را به کمال، تبليغ نکرده بود.
شبلی شميل" دانشمندی است که در سال 1335 هجری درگذشت ، وی شاگرد برجسته مکتب داروين بود و نخستين کسی است که نظريه " قوه " را در شرق منتشر کرد سپس برخلاف مکتب استاد خود که فردی الهی بود ، به انکار مقدسات و جهان ماوراء طبيعت برخاست وتا لحظه مرگ از مکتب ماديگری پيروی نمود. وی با اصراری که در انکار توحيد داشت، در برابر شخصيت علی ( ع) سرتعظيم فرود آورده و در مورد او چنين می گويد:" امام و پيشوای انسانها علی بن ابيطالب بزرگ بزرگان و يگانه نسخه ای است که با اصل خود «پيامبر ( ص)» مطابق است هرگز اهل شرق و غرب، سخنرانی نظير او در گذشته و حال نديده است ---------------- ميخائيل نعيمه" که از دانشمندان مسيحی است در مقدمه ای که بر کتاب " صوت العدالة الانسانية" نوشته درباره حضرت علی (ع) چنين می گويد: " پهلوانی امام ( ع) تنها در ميدان جنگ نبود بلکه او در روشن بينی ، پاکدلی ، بلاغت ، سحر بيان ، اخلاق فاضله ، شور ايمان ، بلندی همت ، ياری ستمديدگان و نااميدان ، متابعت حق و راستی و بالجمله در همه صفات پهلوان بود. اگرچه مدت زيادی از حضور او گذشته ، اما هرگاه بخواهيم بنياد زندگی نيکو و سعادتمندی را بگذاريم بايد به روش او رجوع کرده و دستور و نقشه را از او بگيريم." --------- جرج جرداق" مسيحی ، نويسنده معروف لبنانی در کتاب " صوت العدالة الانسانية " درباره علی ( ع) چنين مي نويسد: ای دنيا چه می شد اگر همه نيروهايت را در هم می فشردی و دوباره شخصيتی مانند علی با آن عقل ، قلب ، زبان و شمشير نمودار می کردي؟" --------- کارلايل" فيلسوف انگليسی ، هر گاه به نام علی (ع) می رسيد بزرگی علی چنان او را به وجد مي آورد و نيروی عظمت آن حضرت چنان تحريکش می کرد که از بحث علمی بيرون می شد و بی اختيار شروع به مديحه سرايی او می کرد ، او درباره علی چنين می گويد: " ما نمی توانيم علی را دوست نداشته باشيم و به وی عشق نورزيم زيرا هر چه خوبی هست که ما آن را دوست داريم همه در علی جمع است. او جوانمرد شريف و بزرگواری بود که دلش سرشار از مهر و عطوفت و دليری بود، از بشر شجاعتر، اما شجاعتش آميخته با مهر و عطوفت و لطف و احسان بود. پيش از رحلت خود درباره قاتلش از او نظر خواستند ، فرمود: اگر زنده ماندم خود می دانم چه کنم و اگر درگذشتم اختيار با شماست ، اگر می خواهيد او را قصاص کنيد يک ضربت بيشتر به او نزنيد و اگر عفو کنيد به تقوی نزديکتر است." ---------- "لامنس" يک کشيش بلژيکی است که در زبان عربی و تاريخ عرب مهارت داشت. او درباره علی (ع) می گويد:" برای عظمت علی اين بس که تمام اخبار و تواريخ علمی اسلامی از او سرچشمه مي گيرد. او حافظه و قوه شگفت انگيزی داشت. علمای اسلام از مخالف و موافق، از دوست و دشمن مفتخرند که گفتار خود را به علی مستند دارند چه گفتار او حجيت قطعی داشت ، او باب مدينه علم بود و با روح کلی پيوستگی تام داشت. ----------- مادام ديالافوا" ، در مقام تعريف حضرت علی (ع) چنين می نويسد: " احترام علی (ع) در نزد شيعه به منتهی درجه است و حقاً هم بايد اين طور باشد زيرا اين مرد بزرگ علاوه بر جنگها و فداکاريهايی که برای پيشرفت اسلام کرد ، در دانش ، فضائل ، عدالت و صفات نيک بی نظير بود و نسلی پاک و مقدس نيزاز خود باقی گذارد. فرزندانش نيز از او پيروی کردند و برای پيشرفت مذهب اسلام مظلومانه تن به شهادت دادند. علی (ع) کسی است که در قضاوت به منتها درجه عدالت رفتار می کرد و در اجرای قوانين الهی اصرار و پافشاری داشت. علی کسی است که اعمال و رفتارش نسبت به مسلمانان منصفانه بود، او کسی است که تهديد و نويدش قطعی بود. " مادام ديالافوا در ادامه اين بحث می گويد: چشمان من گريه کنيد، اشکهای خود را با آه و ناله من مخلوط نماييد و برای اولاد پيامبر که مظلومانه شهيد شدند، عزاداری کنيد --------- پطروشفسکي" استاد دانشگاه لنينگراد می گويد: علی (ع) تا سرحد شور و عشق پای بند دين، صادق و راستگو بود.... و مقام صفات اولياءالله در وجودش جمع بود. -------- اي ابر مرد براي توگريه نمي كنم كه گريه بر تو و براي تو منتهاي جهالت من، و بزرگ ترين ستم بر توست.اگر مي بيني بي اختيار باران اشكم سرازير است، براي آبياري درخت عدالتي است كه تو آن را بر زمين نشانده بودي، و امروز چشمانم گواه تشنگي درخت پژمرده عدالت تو است.وچنين است كه تاب و توان ازكفم ربوده شد. پس اي باران ببار...بي درنگ و بهاري ببار
کلمات کلیدی:
|
|
| ستيز مقدس |
| ساعت ٦:۳٧ ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۸ |
|
Don,t be a slave Follow society to the point you feel is needed But always remain master your own destiny اين جمله از كتاب الماس هاي او شو هست بعد از مطالعه و خواندن اين جملات با الهام از اين كتاب وديگر نامداران عرصه ي بي نامي شروع كردم به نوشتن... عارفان حقيقت شاگردان مكتب خويش را به رهايي و آزادي فرا مي خوانند اساسي ترين پايه هاي اسارت را در وابستگي هاي آدميان مي دانند بسان زنجيري فولادين و قفل زده بر دست و پاي لطيف و نازنين روح. روح و جان آدمي به خودي خود آزاد و رهاست، و سرشتي آزاد دارد. كاستي ها و زشتي ها٬وقيد و بندهای موهوم هويت٬ ميوه ي گنديده روح خفته در مرداب غم و اندوه آدمييست. پليدي ها زاييده روح و روان گرفتار دردام درهم تنيده ي تن و تن هاست. تن های سرشار از گورستان خواستن های خيال٬ و آکنده از قهقهه ی مستانه ی کوير غرور و هوس در برابر تنها مسافر تنها. من ٬تو٬و ما همه مي ترسيم بيم و هراس هاي ناخوانده ثانيه ثانيه زندگي شادمانه ي ما را در نورديده و گلستان زيباي حيات معقول آدمي را خاكستر نموده است. آيا دستت به ريشه ی هراس رسيده تا آن را از بن بخشکانی؟ يا خود بر شاخه ی ترس نشسته ای تيشه بر دست و خشم آلود بنيان خويش می کنی!!! آيا به راستي بيم و هراس ميوه درخت تناور روح است ! يا حنظل تلخ و مسموم روييده در .....؟؟؟ نمي دانم! چرا كه هم اينك دفتر و مداد روحم اسير رنگ ها و ننگ هاي بيشماراست! و پيکر تنومند قلم بر شاخه های بيم و غم! خوب مي دانم كه چه مي گويم! خوب مي فهمم كه چه مي خواهم! اي واي...... مي خواهم!! با خواستن بيم و غم آغاز شد! و انگهی نغمه ی دوری از خود ساز شد آري و تا مي خواهم و انرژي خواستن فرمان رواي دل و روحِ من است بايد شجاعانه فرياد برآورم كه بنده ي خواهش خويشم اسيري مجهول برده اي بي مقدار يادمان نرود كه آن بزرگ گفت: آن خواهم كه نخواهم!!! و ناشناخته اي گويد: از عشق به غايتي رسانم كو ماند و من دگر نمانم اگر تو مي خواهي پس او چه مي شود؟؟؟ عشق و خواستن!!! شنيده ام كه عشق همه اش رهايي است و آزموده ام كه اساسي ترين رهايي، رهايي از خودِمطلق گراست... و ما در بندِترس و غمِ خويشيم نه آزاده ي عشق!!!! ديگر بس است... برده را نشايد راه و رسم آزاده گي آموختن!!! و بي دل را نشايد از دلدارگفتن!!! دلدارِ من آن است كه از خود بگريزد عاشق به همه عالم و با خود بستيزد شرح اين هجران و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر --------- خجسته ميلاد کريم کريمان الگوی بردباران و شکيبايان امام مجتبی (ع) بر شيفتگان مکتبش مبارک باد التماس دعا
کلمات کلیدی:
|
|
| آزمون عاشقی |
| ساعت ٦:٢٦ ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱ |
|
گويند: روزی مجنون فرصتی يافت و نزد ليلی رفت .( ای بابا ما رو باش فکر می کرديم مجنون ديگه غير عشق و عاشقی کار ديگه ای نداشته٬) ليلی از مجنون پرسيد که: در عشق چونی؟ زبان بگشاد مجنون گفت: ای ماه نه آبم ماند در عشق تو نه جاه ندارم در جگر آبی که باشد نه در ديده شبی خوابی که باشد چو عشقت کرد نقد عقل غارت کنون جانی است وز تو يک اشارت اگرجان خواهی ٬اينک می دهم من يقين بی دان که بی شک می دهم من ليلی گفت : چه تحفه داری؟( تو رو خدا چه رويی؟ خب بابا جون قد و قامت رعنای مجنون اگه تحفه نبوده پس.... بگذريم.) مجنون٬ سوزنی به ليلی داد و گفت: از همه ی جهان همين يک سوزن دارم. ( طفلکی! دلِ آدم می سوزه... ميگن يه شتر هم داشته پس اون چی ميشه...اَه هی می پره وسط! داستان رو تموم کن ديگه.... چشم) حالا سوزن واسه چی؟؟؟ من اين نيز از برای آن نهادم که در صحرا بسی می اوفتادم بسی در جستجوی چون تو دلدار شکستی همچو گل در پای من خار بدين سوزن منِ افتاده بر جای برون می کردمی آن خار از پای ليلی به مجنون گفت: می خواستم تو را بيازمايم.( حواستون خيلی جمع باشه ها... خب حقشونه... همين جوری دل عزيزشون رو بدن به هر کس و ناکسی؟) اگر در عشق صادق بودی٬سوزن چه می کردی؟ تو تاب بلا نداری٬ وگرنه خاری که در راه عشق در پای تو رود و چاووش راه وصال باشد٬از گُل لطيف تر است. آن را به سوزن بيرون نبايد آورد. درخت گُلی را نمی بينی که به اميد گلی يک سال بار و رنجِ خار می کشد. (حرف حسابه ديگه...من يکی که تکليفم معلوم شد... شما کجای کار هستيد؟) ------------- بيابان در بيابان طرح اقيانوس در دست است و يک صحرا پر از گلهای نامحسوس در دست است سحر از گريه های روشن همسايه فهميدم که کاری تازه در مضمونِ( يا قدوس) دردست است
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |





