بین الحرمین! می آیم
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ 

لطفت همیشه شامل حالمه

اصلا تو خیلی فرق داری با همه

اجازه دادی به تو دل ببندم

تا فهمیدی به تو علاقه مندم

خودت دلیل این علاقه بودی

چه بد بودم روزایی که نبودی

نه آبرو داشتم نه شور و میلی

تو خیلی با محبتی تو خیلی

باز اومدم آبرو داری کنی

برای دردم تو یه کاری کنی

بهت بگم از همه دل بریدمو

تموم مردونگیاتو دیدمو

باز اومدم تا که بگم:

دار و ندارم! ...صبر و قرارم!... گره افتاده به کارم

سلام آقا سلام خدای احساس

درمون درد من حضرت عباس

صد دفه گفتم و دوباره می گم

آقای من آقای خوب دنیاس

 

انگار دوباره لطف خدا و مهربونی آقا اباعبدالله (ع) نصیبم شده و دعوت شدم به سرزمینی به نام کرب بلا

دلتنگ نجف بودم و بین الحرمین

اجازه و دعوت که صادر شده

باقی با خداست. انشاءالله 19 بهمن عازم هستیم

 

اما این بار یه چیزایی پیش اومده که بد نیست شما هم نظرتون رو بهم بگید

دوستان و همکاران چند جور نظر در مورد این سفر دارن که می گم براتون:

 

می گفت: توی این اوضاع و بحبوحه ی شلوغی، کربلا رفتنت اصلا درست نیست.

گفتم: آخه این چه حرفیه. قسمت همه ی ما معلومه و اگه قرار بر مردن باشه هر جای دیگه ی دنیا هم که باشم می میرم.

می گفت: این حرف یعنی اینکه من برم زیر تریلی بخوابم و بگم اگه قسمت باشه زنده بمونم تریلی از روم بشه هم زنده می مونم.

گفتم فرق داره. عقل سلیم همچین کاری نمی کنه.

گفت: پس چرا تو می کنی؟

گفتم : زیارت امام حسین رو با رفتن زیر تریلی مقایسه می کنی؟

گفت : آقا هم راضی نیست توی این شرایط بری اونجا. این کار خودکشی کردنه! این که جهاد نیست که واجب باشه توی آتیش بری. این زیارته و مستحب. حفظ جون واجبه

 

اون یکی گفت: حالا خودت هیچی. بچه هات رو با چه حقی داری می بری؟ نمی گی اگه اتفاقی براشون بیفته چه می کنی؟

گفتم : چرا همه تون اینجوری فکر می کنین؟ مگه من حافظ خودم و بچه هام بودم تا حالا که برای رفتن به کربلا اینا رو بهم می گید؟

گفتن : داری بچه هات رو به خطر می ندازی. داری می بریشون توی دل آتیش. تو همچین حقی نداری!

 

از این قبیل گفته ها توی این چند روز زیاد شنیدم. اما هنوزم ته دلم به این باور نرسیدم که رفتن به زیارت امام حسین در این شرایط کار غلطی باشه. اصلا احساس می کنم کربلا رو ناامن کردن که مردم رو از زیارت آقا اباعبدلله منع کنن. اگه من بترسم اگه تو بترسی اگه ما بترسیم و کربلا رو یادمون بره فکر می کنین چیز دیگه ای برای از دست دادن داریم؟؟؟؟

 

منتظر گفته ها و نظرات شما هستم. انشاءالله به لطف خدا که به سلامت برگشتیم حرفاتون رو می خونم.

نایب الزیاره شما هم هستم.  حلالم کنید


کلمات کلیدی: کربلا ، زیارت
 
نمی دونستم که معتادم!!!
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ 

سلام

اعتیاد از هر نوعی که باشه بَده... مگه نه؟

البته اعتیاد به کارای خوب رو نمی گم ها....

راستش تازه فهمیدم که معتادم

اونم از نوع بد

به چی؟

خوب معلومه... به کامپیوتر و نت

این چند روز که هارد کامپیوترم توی اداره سوخته بود آمپر ِ وبلاگ گردی و وبلاگ خونی ِ  خونم شدیداً پایین اومده بود!!!

الان از یه کامپیوتر نه چندان غصبی! اومدم جهت اطلاع رسانی

بعدا سر فرصت خدمت می رسم

التماس دعا


کلمات کلیدی:
 
یادآوری!
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧ 

پیر بود .

چهره ش هم دلت رو آروم می کرد و هم می لرزوند.

یه قاب عکس بزرگ توی دستش بود که چند عکس از پسر شهیدش توی اون جا خوش کرده بودن.

دسته ی عزاداری بزرگ و طویلی جلوی مسجد آماده ی حرکت بود.

قبل از حرکت دسته ی عزاداری راه افتاد وسط دسته. از اول تا آخرش

با غرور و افتخار قاب رو توی دستش گرفته بود و وسط جمعیت راه می رفت و پسرش رو با خودش می برد.

انگار می خواست یه چیزایی یادم بندازه. یعنی اونم می دونست من دچار فراموشی شدم؟ هر قدم که جلوتر میومد یه چیزی یادم مینداخت

یادم انداخت اونایی رو که قیام حسینی رو سرلوحه ی زندگیشون کرده بودن

یادم انداخت قیام حسینی شون رو و قربانی شدن علی اکبرها و قاسم ها رو

یادم انداخت که خیلی چیزا رو یادم رفته

یادم انداخت که اینا فقط عکس و قاب نیستن و همیشه زنده اند و همراه با ما

یادم انداخت هنوز هم اونها حسینی عمل می کنن و عزای سیدالشهدا رو یادشون نرفته

یادم انداخت که بهشون بدهکارم

یادم انداخت چقدر شرمنده شونم

 

پیرمرد داشت به اونجایی که من وایستاده بودم نزدیک می شد. سعی کردم خیلی چیزا یادم بیاد

تا اومدم به خودم بجنبم و فکر کنم این پیر با این عکس چیا می خواد یادم بندازه گلوم فشرده شد و یه موج زد و تصویر پیرمرد توی چشمام خیس شد و بعد آروم آروم همون مسیر رو برگشت!

 


کلمات کلیدی:
 
خیز و جامه نیلی کن، روزگار ِماتم شد
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٥ 

مُحـرّم از راه می رسد اما هنوز احساس می کنم دلم مَحـرَم نشده است.

یاد خرداد ماه به خیر.

کربلا...

اون لحظه که می خواستم وارد خیمه گاه مولا بشم تموم وجودم به لرزه افتاده بود که من مَحرم هستم برای ورود یا نه؟ و اومدم بمونم توی این خیمه ها یا قراره نیمه شب توی تاریکی با بقیه ی اشباح راه بیفتم و جونم رو بردارم و برگردم؟؟؟

بین الحرمین! دلم برایت تنگ است......

باز هم مرا به آن خلوت راه هست؟؟؟ امید دارم به لطف خدا

*  *  *  *  *  *

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام
خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاک بود
وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کـَن سنگ لحد را گـِل گرفت
بالش ِ زیر ِ سرم از سنگ بود
غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
ناله می کردم ولیکن بی جواب
تشنه بودم تشنه ی یک جرعه آب
خسته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد
هر که آمد پیش حرفی راند و رفت
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت
نه شفیقی نه رفیقی نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند از راه نزدم دو ملک
تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا بگو نام تو چیست
آن یکی فریاد زد رب تو کیست
ای گنهکار سیه دل بسته پر
نام اربابان خود یک یک ببر
در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو
گفتنم عمر خودت کردی تباه
نامه ی اعمال تو گشته سیاه
ما که ماموران حق داوریم
اینک تو را سوی جهنم می بریم
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود
ناامید از هر کجا و دلفگار
می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهای رحمت باز شد
مردی آمد از تبار آسمان
نور پیشانیش فوق کهکشان
چشمهایش زندگانی می سرود
درد را از قلب آدم می زدود
گیسوانش شط پر جوش و خروش
در رکابش قدسیان حلقه به گوش
صورتش خورشید بود و غرق نور
جام چشمانش پر از شرب طهور
لب که نه سر چشمه ی آب حیات
بین دستش کائنات و ممکنات
خاک پایش حسرت عرش برین
طره یی از گیسویش حبل المتین
بر سرش دستار سبزی بسته بود
به دلم مهرش عجب بنشسته بود
در قدوم آن نگار مه جبین
از جلال حضرت عشق آفرین
دو ملک سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتند این زمزمه
آمده اینجا حسین فاطمه
صاحب روز قیامت آمده
گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد
گفت آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را
اینکه اینجا این چنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده بعد شیرش داده است
اینکه می بینید در شور است و شین
ذکر لالائیش بوده یا حسین
دیگران غرق خوشی و هلهله
دیدم او را غرق شور و هروله
با ادب در مجلس ما می نشست
او به عشق من سر خود را شکست
سینه چاک آل زهرا بوده است
چای ریز مجلس ما بوده است
خویش را در سوز عشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد
اسم من راز و نیازش بوده است
خاک من مهر نمازش بوده است
پرچم من را به دوشش می کشید
پا برهنه در عزایم می دوید
اقتدا بر خواهرم زینب نمود
گاه می شد صورتش بهرم کبود
بارها لعن امیه کرده است
خویش را نذر رقیه کرده است
تا که دنیا بوده از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده
اینکه در پیش شما گردیده بد
جسم و جانش بوی روضه می دهد
حرمت من را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقای من
گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد زهرا می برم
هر چه باشد او برایم بنده است
او بسوزد صاحبش شرمنده است
در مرامم نیست او تنها شود
باعث خوشحالی اعدا شود
در قیامت عطر و بویش می دهم
پیش مردم آبرویش می دهم
باز بالاتر به روز سر نوشت
میشود همسایه ی من در بهشت

آری آری هر که پا بست من است
نامه ی اعمال او دست من است

شاعر: امیر حسین میر حسینی

 

ایام سوگواری سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) تسلیت باد


کلمات کلیدی: محرم ، کربلا
 
غیر قابل پخش!!!
ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٥ 

سلام دوستان

این نوشته از جناب آقای قزوه رو از وبلاگ دوست خوبم "نستوه" برداشتم (البته با اجازه ی قبلی)

==============
مولای من!

خلیفه نیستی

سلطان هم !

فقط امام اول مظلومانی

 

و جای پنج سال

می‌شد که پنجاه سال حاکم باشی

می‌شد که شامات را

چون دندانی کند و پراکند

که سهم بچه‌های ابوسفیان باشد

و در امارت کوفه

کاری هم به «ابن‌ملجم» و «قطام» داد.

 می‌شد هر سال

به هند و پارس

به چین و ماچین دعوت شد

سلطان روم

به افتخار حضورت برپا کند

چیزی شبیه همین ضیافت‌های شام

در تالارهای آینه و مرمر

و پشت درهای بسته

می‌شد حسین و حسن را با خود همراه کرد

یکی مشاور اعظم

یکی وزیر خزانه‌داری کل

می‌شد کاری کرد

که جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده‌دار باشد

یا کاره‌ای که زهر نریزد

 یا نه

حکومت ایران هم می‌شد که سهم حسن باشد

حکومت عراق، سهم حسین

حتی عقیل را می‌شد سه چهار سالی

با حقوق ارزی آن روز

به اندلس فرستاد

می‌شد محمد حنفیه

سفیر سازمان ملل باشد

مانند این پسرخاله‌ها

که تا هنوز و تا همیشه سفیرند!

 می‌شد کنار رود فرات

کاخی سبز ساخت

برای تابستان‌ها

سری به بغداد زد

بر بالای کوه ابوقبیس

کاخی سپید داشت

چیزی شبیه کاخ سعدآباد

شبیه کاخ ملک فهد

کاخی بلندتر از خانه‌ خدا

 می‌شد که بعد خود

به فکر پادشاهی فرزندان بود

مثل همین ملک حسین و ملک حسن

مثل همین حیدر علی‌اف

و اف بر این دنیا...

 می‌شد که امام علی بود و

با تمام جهان ارتباط داشت

مثل همین امام علی رحمانف

می‌شد با خانم رایس دست داد

می‌شد انبان خویش را پر کرد

از شیر مرغ و جان آدمیزاد

از وعده و وعید

 و افطاری داد از بیت‌المال

و جامه‌های اطلس و ابریشم پوشید

با میمون و سگ بازی کرد

رقاصه‌های روم را دعوت کرد

با چشم‌بندی و آتش‌بازی

شب را به صبح رساند

در برج‌های دوبی سهمی داشت

در بازار بورس دستی...

نشست بالای تختی و

کلاهی از مروارید و زر بر سر گذاشت

یا دست کم

هر روز یک اسب پیش‌کش قبول کرد

یک شمشیر مرصع

که نام تو بر آن حک شده باشد

ـ این تحفه‌ها از هند است

ـ آن جامه‌ها از روم

ـ این فرش‌های ابریشمین از ایران ...

 جشنی بگیر

بگو که شاعران قصیده بخوانند

شب را زود بخواب

که کاترینا و سونامی در راه است

 برای کندن چاه

به بردگان سیاه فرمان بده

به شرکت‌های چند ملیتی

برای بردن نان فرصت نیست

این را به سازمان غله و نان بسپار!

 این وقت شب

نشسته‌ای و به من لبخند می‌زنی؟!

 

می‌دانم

این‌گونه شعرها خوب نیستند

اما مولای من!

آن کفش‌های وصله‌دار هم

مناسب پای حضرت حاکم نیست!

 20 رمضان 1384 ،2005

علی رضا قزوه

* * * * * * * * * *

مولای من ! اول مظلوم عالم

این روزها چقدر دلم هوای نجف داشت. این روزها چقدر بر اون ٣ روزی که به سرعت باد گذشت حسرت می خورم . چقدر نشستم و لحظه های زیارت ٣ روزه رو مرور کردم

این روزها چقدر با خود زمزمه کردم که: " ایوان نجف عجب صفایی دارد"

این روزها چقدر مظلومیتت را در خاطرم گذراندم

این روزها....

آری... این روزها دلتنگت هستم و بهانه ی تو را دارم .

ای امیر عشق و عدالت! این روزها حس می کنم هر بار که از سر ارادت و از نهایت دل نامت را بر زبان می آورم دلم نمی تواند عظمتت را تاب بیاورد و می لرزد. و من چقدر این دل لرزه ها را دوست دارم.

و این روزها چقدر این بیت از شعری که فرمان فتحعلیان خوانده به دلم می نشیند که می گوید:

یعنی آن روز که حق بود و دگر هیچ نبود

در پس پرده ی معبود علی بود به سجود

 

غدیر یک رازاست. این روز پررمز و راز بر همه مبارک. عباداتتان که همان ذکر علی است، مورد قبول درگاه حق. التماس دعا

 

راستی... حکایت ِ‌ " علی شدنِ  دانیال" در روز غدیر رو بخونید . کلیک کنید!


کلمات کلیدی: غدیر
 
زلزله! خیلی می خوامت...
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸ 

فکر نکنم کسی زلزله رو دوست داشته باشه

اما من امروز دلم زلزله می خواد .

نه .... فکر نکنید دلم خرابی خونه های مردم رو می خواد ها.... نه

یه زلزله می خوام توی دلم

یه زلزله که بشه گفت: "زلزلت زلزالها"

یه زلزله ی ١٠ ریشتری

که همچین درست و درمون دور تا دور این دل رو بگیره و آی بتکونه... آی بتکونه که همه ی ساخته ها و بافته هاش توی چند لحظه از هم بپاشه و خراب بشه و به قول معروف با خاک یکسان شه

آخ که چقدر دلم زلزله می خواد ....

چقدر دلم می خواد با یه زلزله، یه ویرونه روی دل ریخته بشه

اونوقت بشینم و روی این ویروونه ها همه چی رو از نو بسازم، همه ی اون چیزایی رو که باید تا حالا توی اون می ساختم و نساختم، همه ی اون چیزایی رو که تا حالا ساختم اما غلط ساخته بودم

آخ که چقدر دلم زلزله می خواد ....

کسی می دونه چه جوری این زلزله رو میشه روونه ی دلم کنم؟

 

 

به کمک های نقدی (فوری و اورژانسی) برای تعدادی نیازمند ، نیازمندیم. اگه دوستان تمایل به همکاری دارند اطلاع بدن


کلمات کلیدی:
 
به بهانه ی سالروز پیوند ماه و خورشید
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦ 

شهادت آقا جوادالائمه (ع) را به پدر بزرگوارشان حضرت علی بن موسی الرضا (ع) و تمامی دوستان تسلیت عرض می کنم.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

این روزا از هر جا می گذرم پلاکاردایی رو می بینم که روشون نوشته :

جشن ازدواج علی(ع) و فاطمه(س)

 زمان: 28 آبان     مکان: ....     مداحی توسط: ....

 

نمایشگاه بین المللی تهران هم این بار از قافله عقب نمونده. نمایشگاهی بر پا میشه با عنوان:

  "زوج خوشبخت ایرانی" از 28 آبان تا 2 آذر

مکان: نمایشگاه بین المللی تهران 

زمان 28 آبان تا 2 آذر   از ساعت 10 الی 16

 

عجب!

اینها همه به بهانه ی ازدواج دو آسمانی، دو کمال، دو دریای عشق و معرفت الهی، دو خورشید عصمت و ولایت است؟!

کاش به جای این همه، به بهانه ی شناخت این دو نور بهشتی غور می کردیم در منش و شیوه ی زندگی شان

کاش به جای این همه، به بهانه ی سالروز این ازدواج آسمانی که در زمین برگزار شد، می نشستیم و تفکر می کردیم در ازدواجهای امروزی با این شرایط دشوار

کاش به جای این همه، به بهانه ی این ازدواج پربرکت، اصول و رازهای ازدواج موفق را در می یافتیم

کاش این پیوند ماه و خورشید بهانه ای بود تا علمای ما به فرهنگ سازی ازدواج جوانان بپردازند.

کاش به جای برگزاری این جشن یک روزه، به دنبال پایه گزاری اصولی برای ازدواج و رفع این معضل جوانان می پرداختند.

کاش به جای این همه، کاش به جای پرداختن به فرعیات، به اصول رو می کردیم

کاش از سَمـبُل گرایی و سَمبـَل گری، به الگو سازی می پرداختیم

 

نظرتون چیه؟؟؟؟ 

 


کلمات کلیدی: