خودم و خود ِ شما - 2
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:
 
خودم و خود ِشما- 1
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: حضرت سلطان

سلام

مدتی ست که تصمیم گرفته ام بخش پ.ن را مجددا احیا کنم

اما فقط و فقط برای خودم و اونی که مخاطب این بخشه

یعنی همه ی اونچه که برای "او" می نویسم، رمز است و برای شما خواننده ها غیرفعال خواهد بود.


 
 
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است ، ای هشتمین آفتاب

سلام آقایم

حال و روز این روزهای دل مرا تنها تو می دانی و من و خدایمان

بعد از سالها ، که هر ساله میزبانم بودی و من میهمانت، اینکه امسال لیاقت از من گرفته شد را به چه نیتی بگیرم؟

راستش حتی زبانم به گله گزاری هم نمی چرخد . که رسم ادب میهمان نیست که از صاحبخانه گله کند که چرا دعوت نیستم

حتی نمی گویم این رسمش نبود که جا بگذاری ام.... یا بهتر بگویم: جا بمانم

فقط می گویم آقا جانم... دلم دارد از غصه ی اینکه امسال را کنارتان نیستم،‌ می ترکد.

باور کنید شیشه ی دلم نازکتر از آن بود که بتواند سال تحویل را بی حرم شما تاب بیاورد

دلم سخت گرفته آقاجانم

کاش لااقل لحظه ی تحویل سال را شما یادم کنید

 


 
پست ثابت
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

این پست ثابت می ماند

1- از تایید و عمومی کردن هر گونه کامنت تبلیغاتی معذوریم!

2- کامنت های خصوصی نیز عمومی می شود (مگر در موارد بسیار خاص به "تشخیص مدیر" )

لذا کامنتی نگذارید که بعد از عمومی شدن بیایید و بگویید: این خصوصی بود... چرا عمومی شد ... پاکش کنید ... این خاص بود... این خیلی خصوصی است... حذفش کنید .... و غیره و غیره و غیره....!!!

با تشکر _ مدیریت وبلاگ


 
 
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: غدیر ، حضرت سلطان ، مشهد

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمومنین علی بن ابیطالب

فقط همین!

 

پ.ن:

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

حضرت آقا...

بر من ببخشید که این روزها سرگرم زندگی ام و کمتر وقت دارم برای دلتنگی

بازهم عید است به یمن آن، دلخوشیم بر کرامت تان

شما برایم بخواه وگرنه این سائل با این همه نابلدی ، سراغ آب و دانه می گیرد

شما برایم بهترین را بخواه حضرت سلطان


 
 
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

مدتی بود که سریالی از تلویزیون پخش می شد به نام "دردسرهای عظیم"

تیتراژ آخر این سریال از اون چیزایی بود که گاهی به دل می شینه و روی دلت حک میشه

دوست داشتم که ترانه ش اینقدر ساده و صمیمی خدا رو توصیف میکرد

 

یکی همیشه هست که عاشق منه

نگام که میکنه پلک نمی زنه

تنهاس خودش ولی تنهام نمی ذاره

دریا که چیزی نیست‌ ، عجب دلی داره

 

با گریه هام میاد غمهامو حل کنه

نزدیک میشه تا منو بغل کنه

از آسمون شهر خیلی پایین تره

در رو که وا کنم ، خدا پشت دره

 

چشمامو بستم از کنارش رد شدم

چشماشو بسته تا نبینه بد شدم

هرکاری می کنم ازم نمی گذره

حسی که بین ماست از عشق بیشتره

 

نامهربونی با دلم نمی کنه

به هیچ قیمتی ولم نمی کنه

یه قطره اشکمو که می درخشه باز

بهونه می کنه منو ببخشه باز

 

از مهربونی و لطف و لطیف بودن خدا، کم نشنیدیم

از محبتها و نعمتهاش کم ندیدیم

اما نمی دونم چه موجودات فراموشکار و مغرور و سرکشی هستیم که این همه می تونیم جلوش بایستیم و قد عَـلَـم کنیم و باد به غبغب بندازیم و  مَن  مَن  کنیم

خدایا !

ادرکنی!

 

پ.ن:

السلام علیک یا مولای یا علی بن موسی الرضا

مولای مهربانیها

دلتنگم

هیچ نمی گویم اینبار

این بار به گوش باد سپردم حرفها را که سلامم را و کلامم را حضورتان تقدیم کند

فقط

خیال کن که غزالم

بیا و ضامن من باش

بیا که آتش صیاد

از زبانه بیفتد


 
← صفحه بعد