SHiaTools.MihanBlog.cOm --> حـريــم دل
 
میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی؟
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢ 

وقتی تاریخ و تقویم بهت میگه وقت ِ مشکی پوشیدن برای سلطان و امام رئوف رسیده انگار قلبت رو سخت در فشار می بینی

انگار غربت و ماتم به یکباره بر دلت هجوم میاره

اونم درست بعد از سالروز رحلت پیامبر ِ مهر و رحمت و شهادت کریم اهل بیت ... همون  غریب ِ شهر مدینه که توی خونه ش هم غریب بود!

بقیع که قسمتم نشده اما تصاویر بقیع رو که می بینم میگم : یا ابالحسن یا علی ابن موسی الرضا! درسته که از شما با عنوان امام غریب یاد می کنیم اما غربت بقیع و اهانتهای وهابیون کجا و حرمت حرم شما کجا؟

.

.

تقریبا از اوایل ماه صفر فکر بلیط قطار بودم برای مشهد که شهادت آقا حرم باشیم

نشد که نشد

یعنی بلیط نبود

هفته ی قبل هم زهرا کلید کرده بود که هرجور شده بریم مشهد

سعی کردم بلیط هواپیما هم که شده گیر بیارم

بازم نشد که نشد

یعنی اصلا بلیطی نبود

شنبه هم زنگ زدم برای بلیط ... گفتن اصلا نیست

ساعت 3 و نیم بود که دو سه خطی برای شهادت آسمان هشتم نوشتم و کامپیوتر رو داشتم خاموش می کردم که از اداره بیام بیرون

اعظم زنگ شد :

- ماری! مشهد نمی ری؟

- می خواستم برم. بلیط گیر نیومد

- رضا رو چیکار می کنی؟

- اگه امام رضا و خدا بخوان و ماشین سلامت باشه شاید دوشنبه صبح راه بیفتیم بریم. رضا که فکر نمی کنم باهامون بیاد. خیلی مسافرتهای اینجوری دوست نداره و همراهمون نمیشه ... یه کاریش می کنم

(پیش خودم گفتم لابد اعظم می خواد ببینه اگه میرم باهامون همراه بشه)

- بلیط نمی خوای؟ 2 تا بلیط هست با قطار دوشنبه بعد از ظهر میریم. یه تعدادی خانوم هستیم .....

باورم نمیشد.... خدایا ... یا سیدی و مولای... آقا جان... یعنی دل زهرا اینجوری مشهد می خواست و شما اینجوری لطف نشون دادی؟

- چرا نمی خوام اعظم؟ میایم. حتما برام بگیرش

- راستش بلیط نبود ماری... دو نفر کنسل کردن... بهم زنگ زدن و گفتن کسی رو سراغ نداری که بلیط رو لغو نکنیم ؟ گفتم چرا ... به تو زنگ زدم. پس دوشنبه قرارمون بعد از اداره

نمی دونستم دلمو جمع و جور کنم یا اشکامو

خدایا شکرت.... ممنون آقا

.

.

به لطف خدا و سلطان دلهای شیعیان دوشنبه راهی حرم آقاییم

انشاالله روز شهادت آقا علی ابن موسی الرضا نایب الزیاره دوستان هستم

شهادت آسمان هشتم ، مولا امام رضا (ع) رو تسلیت می گم

.

.

پیشاپیش فرا رسیدن ماه ربیع الاول و پایان ماه غم و عزا رو به ساحت مقدس امام عصر (عج) و همه ی دوستان تبریک می گم

.

.

پ.ن: چه می کنی با دل گدایت مولای من؟! گدایی کویت افتخارم است آقا... کاش به خادمی در ولایتت راهی داشتم...فرمودی: لا اله الا الله حصنی و من دخل حصنی امن من عذابی .... بشروطها ... و أنا من شروطها.......

مولای من! من این شرط را عاشقم

....

خیال کن که غزالم بیا و ضامن من شو

بیا که آتش صیاد از زبانه بیفتد

الا غریب خراسان ، رضا مشو که بمیرد

اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد

....

آسمان هشتم دلم! زبانم قاصر است برای شهادتت

این ماتم عظیم و غم سنگین را با دلم به حرمت میاورم تا دامان مهربانی ات تسلی بخش دلم گردد

دوست دارم که از الان تا صبح محشر همیشه

من رضا رضا بگم تو هم منو رضا کنی


کلمات کلیدی:
 
یا مقلب القلوب
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ 

رویاهای کودکی

خاطرات قدیمی

دوران شیرین و لطیف خردسالی و نوجوانی

همه و همه گذشت

بلوغ و جوونی و سالهای بعدش هم یکی یکی به نوبت با سرعت برق و باد از جلوی چشمام رد شد

حالا هم میانسالی و لابد اگه عمری باقی بمونه کهولت و پیری !

چه زود گذشتی عمر

اونقدر زود که گذرت رو یا از زیاد شدن تارهای موی سفید و چروکهای پوست و کم شدن انرژی می فهمم و یا بزرگ شدن بچه ها و تغییرات اونها

امشب برای اولین بار بعد از این همه سال با رسیدن سالروز تولدم اشک حسرت ریختم

این اشک رو فقط تو می دونی که برای تو بود

نه برای وجودت

بلکه برای سالهایی که بیهوده گذشت و من رو قدمی هم به تو نزدیک نکرد

سالهایی که به قول آقا امیرالمومنین فرصتهایی بود که همچون ابر در گذر بود

سالهایی که می تونست الان منو به تو رسونده باشه

سالهایی که می تونست از من یه انسان بسازه

امشب فقط اشک ریختم از این همه دوری از تو

از این همه غفلت این سالها

از اینکه چقدر می تونستم توی آغوش رضایت تو باشم و خودم نخواستم

اما حالا

اگه باور کنم هنوز فرصت هست

اگه خیال کنم می تونم تا تو همه ی فاصله ها رو بدوم

اگه فرض کنم می شه جبران کم کاری ها رو بکنم

اگه رحمانیت و رحیمیت تو رو هم کنار همه ی خیالاتم بذارم

بازم می دونم و باور دارم که نمیشه اونی بشم که می تونستم و بیهوده و در پس غفلت گذروندم

اصلا من امشب، شب ِ تولدم ، شاکی ام خدااااا ..... شاکی

از تو؟؟؟

نه...........

از خودم

که این همه راه رو نشون دادی و من بیراه رفتم

که این همه صدام کردی و من جواب ندادم

که این همه چراغ روشن کردی و من توی تاریکی رفتم

که این همه آغوش گشودی و من پشت کردم

 

دلم می خواد دستمو بگیری و منو برگردونی به ابتدای جوونی

که دوباره وقت داشته باشم قدمی به سوی تو بردارم

می دونم نمیشه

یاد روزی افتادم که آدمای ِ مثل ِ من، آرزوی بازگشت به دنیا و جبران کم کاریهاشون رو دارن اما جواب داده میشه که به قدر کافی فرصت داشتین !

 

یا انیس من لا انیس له!

مهربونیات دلم رو بیشتر آتیش می زنه

تو اینقدر غیر قابل وصفی و من این همه ازت دور بودم

اگه این همه مهر و خدایی توی ذاتت نبود و انتقامت بر جود و رحمتت پیشی می گرفت شاید این همه حسرت به دلم نمی نشست

یا لطیف!

می خواهمت.... همین گونه که هستی........

می خواهی ام؟؟؟؟؟ همین گونه که هستم؟؟؟؟

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

خب چیه؟ مگه این دعا فقط باید شب سال نو خونده بشه؟

می خوام سالروز تولدم دعای تحویل سال بخونم

اشکالی که نداره؟؟؟

 

هم اکنون به دعای خیری از صمیم دل تان نیازمندم !

 

پ.ن:

دلم این روزها داره نا آرومی می کنه آقا

ایام سنگینی پیش رو داریم

رحلت جدّ بزرگوارتون... شهادت غریب بقیع آقا امام حسن و شهادت شما که سلطان دلهامون هستید

نمی دونم ایام شهادت شما رو به کجا باید پناه برد جز به خدا و خودتون

آسمان هشتمین ! السلام علیک یا شمس الشموس


کلمات کلیدی:
 
در ِ خونه ی خدا !
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ 

بعد از نماز ظهر و عصر داشتیم از مسجد اداره می اومدیم بیرون

نمازخونه خانومها طبقه ی بالای مسجده

من روی آخرین پله های بودم و اون طبق عادت داشت در ِ چوبی و بزرگ مسجد رو می بوسید

قبلا هم بارها این کارش رو دیده بودم . خانمی زحمتکش و میانسال از نیروهای خدماتی اداره

یهو یه آقایی از همکارا که چهره ش برام ناآشنا بود و تا حالا ندیده بودمش با اخم اومد جلوش و با صدای بلند گفت:

"خانوووووم!.... داری چیکار می کنی؟؟!! امامزاده که نیست!!! ...."

خیلی آروم جواب داد:  "نباشه...خونه ی خدا که هست ...! در ِ خونه ی خدا رو می بوسم!

اون آقا فقط و فقط  2یا 3 قدم جلو رفت ... یه هو پاش لیز خورد و تعادلش به هم خورد و داشت می افتاد زمین البته خودش رو نگه داشت.... بی اونکه سرش رو برگردونه راهش رو از بقیه ی اونایی که از مسجد بیرون اومدن جدا کرد و رفت .....

شنیدم آروم به خانومی که کنارش بود و با هم می رفتن سمت اداره گفت: دیدی خونه ی خدا بود...خودش جوابشو داد....!

 

راستش اگه من جای اون آقا بودم شاید بر می گشتم و از این خانوم عذرخواهی می کردم بابت طرز گفتارم .... شایدم می رفتم و 2 رکعت عذرخواهی هم از خدا به جا می آوردم و موقع بیرون اومدن در ِ چوبی و بزرگ مسجد رو می بوسیدم !

 

پ.ن:  حکایت شاه و گدا رو شنیدی سلطان دلم؟  از همونا می خوام ... از همون حکایتها که اون روز رو به روی ضریح کنارتون زمزمه می کردم:

"بنازم به بزم محبت که آنجا ..... گدایی به شاهی مقابل نشیند !"

آره آقا... از همینا که تو باشی و خیل مشتاقانت ... اما هر کی باهات حرف می زنه فکر می کنه فقط خودتی و خودش!

السلام علیک یا سلطان یا علی بن موسی الرضا المرتضی


کلمات کلیدی:
 
ضریحی از جنس ِ دل ِ استاد فرشچیان!
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦ 

چهره ات برایم گاهی دلنشین تر از هنرت است
اسمت رو قبلا شنیده بودم اما خودت رو با نقاشیهات شناختم
به خصوص نقاشی های مذهبیت:  "ضامن آهو" - "عصر عاشورا"- "علی اصغر" -و ..... و آخرین اثر هنری ت "سقای دشت کربلا"

بعد از طراحی ضریح آقا علی ابن موسی الرضا (ع) وقتی طراحی ضریح امام حسین به ایران تقدیم شد این کار رو با جون و دل پذیرفتی و از اون سر دنیا با آغوش باز به استقبال این کار اومدی

چهره ت عجیب برام دلنشین و دوست داشتنی شد وقتی اولین تصویرت رو در حال کشیدن طرح های ضریح جدید سید الشهدا اباعبدالله الحسین (ع) دیدم

 


فقط می تونم بگم :

هنرت رو نه، بلکه تموم دلت رو با عشق توی این ضریح برای آقا نقش زدی


دست مریزاد هنرمند
زنده باشی


سالار شهیدان خیر و برکت بده به عمر و زندگی و هنرت

دلت گرم به محبت اهل بیت بادا استاد فرشچیان !


 


کلمات کلیدی:
 
برای این پست عنوان ندارم !
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦ 

یادمه بارها گفتم : خوش به حال کسانی که شما به دیدارشون می ری

یادمه بارها گفتم : آقا میشه یه وقت نگاهی به اون جای همیشگیم توی صحن بندازی و بگی جای این زائرم خالیه؟

یادمه بارها گفتم : وقتایی که من هنوز تصمیم نگرفتم بیام  شما خودت منو دعوت کنی یه حال دیگه ای داره

و یادمه هیچ وقت این حقیر رو از دیدارت محروم نکردی

اما امروز با این دل چه کردی؟

اینکه توی اداره نشسته باشی و ساعت 10 صبح بهت بگن مدیرمون رو برای همایشی دعوت کردن که تو باید به جاش بری . بعد تا ساعت 2 بعدازظهر حکم ماموریت و بلیط توی دستات باشه و هی بشینی با خودت دو دو تا چهارتا کنی و بگی: مولای من ... ممنون!  اما اینا توی قوانین دو دو تا چهارتا جا نمیشه !

عنوانی برای این پست ندارم. اگه شما داشتین یه عنوان روش بذارین

اگه عمری باقی بود و فردا انشاالله همه ی اسباب و وسایل جهت عزیمت به حریم رضوی مهیا شد یادی از دوستان دنیای مجازی و حقیقی خواهم کرد

التماس دعا

 

پ.ن: فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی....

السلام علیک یا سلطان

گدایی بر در سلطانی چون تو بزرگترین افتخارم است یا علی ابن موسی الرضا


کلمات کلیدی:
 
ح س ی ن
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦ 

باز هم سالی گذشت و محــر ّم دیگری از راه رسید

محــر ّم ماهی ه که وقتی میاد دل خیلی ها رو بزرگ می کنه

جنس شون رو عوض می کنه 

وقتی هم می ره خیلی ها مَحـــرَم می مونن و از خیمه های سالار شهیدان بر نمی گردن

 

دل هوای زیارت و دیدارت رو داره آقا

اما کاش زهیر می شدم برات

خیلیها دنبالت اومدن که همراهت بشن

      اما تو خودت دنبال  "زهیر"  فرستادی تا همراهیت کنه

 

حُـــر که نشدم توی تموم این سالها

میشه زهیر م کنی؟؟؟؟

یا شایدم هر کسی که نگاه کیمیایی ت به دلش می افته 

 

اونایی که کربلا رفتن می دونن همه جای کربلا قصه ی پرغصه ی خودش رو داره

اما خیمه گاه انگار یه علامت سواله ... یه امتحان!

یاد اون شبی می افتی که همه رو جمع کرد توی خیمه و گفت هر کی بمونه کشته میشه ... بیعتم رو برداشتم. از تاریکی شب استفاده کنید و .....

وقتی میخوای از خیمه گاه بیرون بیای دلت آشوب میشه و پاهات می لرزه

نکنه توی تموم زندگیت پشت کردی به امام و داری از تاریکی دلت استفاده می کنی و رو به شیطان و وسوسه هاش در حرکتی؟

 

السلام علیک یا اباعبدالله

آمده ام که اگر زهیر گونه به دنبالم نفرستادی لااقل یکی از غلامان این کاروان به حسابم آوری.... غلامی رو سیاه که تمام چشم امیدش به نگاهت است تا رضایت مادرت را برای خودش بخرد و از روسیاهی درآید

 

پ.ن: هنوز یادم نرفته برات کربلا رو از پشت همون پنجره فولادت دادی.... گدا شدن به در خونه ت که عار نیست آقا... دست دلم باز هم پشت پنجره ی فولادت دراز شده...

می دونم برای اینکه دست خالی برنگردم باید اذن دخول داشته باشم ....اینم اذن دخول:

یا ابالفضل

 

 


کلمات کلیدی:
 
یا اله العاصین!
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢ 
جایی نوشته بود: واحد اندازه گیریِ فاصله "مــتــر" نیست ؛ "اشتیاق" است ... مشتاقش که باشی ،حتی یک قـدم هم فاصله ای دور است!
 
با خودم فکر می کنم: گفته بودی بین من و تو هیچ فاصله ای نیست و از رگ گردن به من نزدیکتری. این یعنی اشتیاق تو به من!
 
پس وای بر من که اگر تو را دور می بینم و فاصله مان را نمی توانم اندازه بگیرم این یعنی میزان اشتیاق من به تو!
 
 
این روزها نگاه کردن در آینه و دیدن تارهای موی سپید نشان از خبری تکان دهنده دارد
خبری که از آن غافل بودم سالــــهـــــا ....  و این سالها را خیلی کم بخواهم در نظر بگیرم 25 سال است!!!
 
چگونه می توان جبران کرد این همه فاصله را؟؟؟
 
گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
تازودتر از واقعه گویم گله ها را
 
می دوم به سویت تا باز گویمت گله ها را
 
گله دارم از کسی که مرا از تو دور کرد
 
گله دارم
 
از خودم
از نفْسم
از شیطان درونم
از اراده ی سستم
و از خواسته های دلم
 
دور بودم این همه لحظه ها را از تو که خالق منی و این همه نزدیک به من
 
یعنی با دویدن به سویت می توانم این همه فاصله های جامانده از تو را پُر کنم؟
 
این همه سالهای جوانی را که جا ماندم از تو ...
 
آن همه لحظه های ناب و لذت بخشی را که می توانستم در آغوش تو باشم اما در آغوش نفْس گذشت؟
 
گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را.......
 
نمی دانم تا لبالب شدن پیمانه ی عمر چند صباح دیگر فرصت است
اما این را بدان در پی جبران این فاصله هایم
کاش برسم به تو ای همه هستی ز تو پیدا شده!
 
می پذیری ام؟
 
 
پ.ن: خیال کن که غزالم ... بیا و ضامن من شو ... بیا که آتش صیاد ... از زبانه بیفتد ... الا غریب خراسان ... رضا مشو که بمیرد ... اگر که مرغک زاری ... از آشیانه بیفتد...
 
 

کلمات کلیدی: