سلام بانو!
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روز مادر ، سدره المنتهی ، روز زن ، کوثر

جهان به انتظار آفرینش خودش بود

یا شاید به دنبال بهانه ای برای آفریده شدن

و چه بهانه ای زیباتر و با ارزش تر از تو که محور خلقت باشی و اصل و اساس پیدایش گیتی

بهشت در وجودت هویدا بود ....   نه!.... تو خود، بهشت جاودان بودی و کوثر و خیر کثیر

آمدی تا پدر را مادر باشی و علی را همتا و همسر

آمدی تا با تمام ابعاد وجودت نشانمان بدهی مادر بودن را ، زن بودن و همسر بودن را، فرزند بودن را، حامی ولایت و امامت بودن را، عبد بودن را و "فاطمه" بودن را

آمدی و آمدنت ستاره باران کرد شبهای تیره ی جاهلیت را هر چند کوردلان و خفاشان تاب دیدن نور وجودت را نداشتند.

آمدی تا عزت دهی زن بودن را

آمدی تا ارج نهی مادر بودن را

و شاید در آمدنت رازی نهفته باشد همانند رفتنت .

و شاید تو خود رازی نهان باشی و گوهری پنهان

 

ای دخت سدره المنتهی!

ای همسر علی عالی اعلی!

و ای بانوی دو عالم!

آمدنت مبارک

به یاد شبهایی که بر سجاده می نشستی و برای غافلان و همسایگان بی مهرت تا صبح دعا و طلب استغفار می کردی، بیا و برای ما فرزندان عاصی و رو سیاه اما خسته و امیدوار به دستان پرمهر و دعاهای مستجابت نیز مادری کن و از خدا برای مان عاقبت به خیری طلب نما .

 

میلاد ریحانه ی نبی و دردانه ی جهان آفرینش مبارک

 

 

...................................

...................................

مادر!

ای همه خوبی و عشق!

میلاد بانوی دو عالم بهانه ای ست برای نامیدن این روز به نام تو

اما همه روز، روز ِ توست

چرا که دلت لحظه به لحظه برای من می تپد

تپشهای قلبت مستدام

عذرم را در کوتاهی انجام وظایفم بپذیر و باز هم با دیده ی اغماض خطاهای این سالیان را بر من ببخش و همچنان دعای خیرت را بدرقه راهم نما که هر چه هستم از دعای شما هستم.

روزت مبارک مادرم

.

.

.

پ.ن:

سلطان دلم!

در شادی میلاد مادرتان شریکیم و منتظر دریافت صله و هدیه

التماس نگاهم را که به گوشه ی چشمان مبارکتان دوخته شده می بینی؟

همان عنایت و گوشه ی چشمت همه ی دو دنیای مرا کافیست

فقط خیال کن که غزالم ..... ضمانتت همه ی امیدم است حبیب من !

 


 
دنیای فرزانه
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

(مطلب این بار کمی طولانیه چون دو تا موضوع داره. عذرخواهی می کنم از این بابت)

 

بیا بریم مدینه به نیت زیارت

...

السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده

ای آسمانی ترین گنج پنهان

ای محور آفرینش

سلام بر شما و بر پدر برگزیده تان و همسر و فرزندانتان

آن روز که برای اولین بار حدیث کساء می خواندم در این اندیشه بودم که چرا خداوند خاندانتان را به جبرئیل اینگونه معرفی کرد :

آنها فاطمه و پدر فاطمه و همسر فاطمه و فرزندان فاطمه هستند

و با اینکه جبرئیل با پیامبر انس دیرینه داشته شمایان را با پدرتان معرفی نکرده است و یا با اینکه همسرت امیرالمومنین در آسمانها شناخته و محبوب بوده با او آغاز نکرده ؟

بعد از آن هر چه بیشتر فکر کردم دریافتم ابتدا و انتها شمایید

که: هُم فاطمه و ابوها و بعلها و بنوها

دریافتم شما محور آفرینش هستید

بانو ! اجازه دهید شما را "مادر" خطاب کنم

هرچند فرزندی رو سیاه و عاصی بوده ام اما وقتی مادر خطابتان می کنم دلم آرام می گیرد و می دانم که مادر همواره و در همه حال دست دعا دارد برای عاقبت به خیری فرزندانش

مادر

بانوی گرامی

همه می گویند که قبر گمشده ی شما تاثر و تالمی عظیم در دلها می افکند

نمی گویم گفتاری نادرست است

اما می گویم کاش آنقدر که برای ناشناس بودن قبر شما متاثریم ، از ناشناخته ماندن شما در میان خودمان متاسف بودیم

اگر شما را به واقع می شناختیم و اعمالتان را سرلوحه ی کارهامان قرار می دادیم شاید فرزندت  منتقمت  قائم آل محمد(ص) زودتر ظهور می کرد و ما را از این غم و اندوه رها می ساخت

مادر!

ما فرزندانت را دعا کن

با همان دست که بر موهای زینبت شانه زدی

با همان دست که دستاس را چرخاندی

 

و از صمیم دلت عاقبت به خیری مان را بخواه

با دلی که در همان سینه ی مجروح از مسمار داری

مادر!

مادری کن برایمان که سخت محتاج توایم

-------------------------------------------------

 

 

دنیای فرزانه چقدر با دنیای آدمای معمولی یعنی امثال ماها فرق داره!

حتی نمی تونم ساعتی خودم رو جای فرزانه تصور کنم و مشکلاتش رو درک کنم

داشتن ِ یه پسر نابینای 17 ساله و یه دختر نابینای 8 ساله که دخترک مشکلات راه رفتن و در واقع نرمی استخوان هم داشته باشه ... همسرت هم چند سالی باشه که تو رو رها کرده و رفته باشه و تو مونده باشی و کوهی از مشکلات جسمی و روحی و زخمهایی که از بی وفایی و ناجوانمردی همسرت و خونواده ت خورده باشی. تو مونده باشی و خدایی که صد البته بزرگتر از تموم مشکلات و نگرانیهای توست

و در این میان به جای تموم اعضای خانواده ای که تو رو رها کردن تا به تنهایی با مشکلاتت دست و پنجه نرم کنی خدای بزرگت خواهرزاده ت رو فرشته ی نجاتت قرار بده که به همراه دوستانت بانی کمک های مالی و دستگیریت بشن . به کمک اونها ماشینی تهیه بشه که تو بتونی بچه های نابینات رو برای درس و درمان به این سو و اون سو ببری و بعد هم هنوز طعم این راحتی رو نچشیده باشی که یه شب که بچه ت توی بیمارستان بستریه ماشینی که با این زحمت تهیه شده توسط یه دزد ِ ناجوانمرد و بی خبر از خدا و خَـلق، از جلوی بیمارستان ببره و باز تو بمونی و کوه مشکلاتت! که فقط یکی از این مشکلات تهیه ی آمپولای بالای 200 هزار تومن برای هر 3ماهه که دخترت نرمی استخوانش زیاد نشه.

خدای مهربونت رو شکر که خواهرزاده ت کنارت هست و به لطف خدا وسیله ی آرامش فکریت رو تا حدودی فراهم می کنه

امروز که اومدم قزوین و مشکلاتت رو از نزدیک دیدم (نمی تونم بگم لمس کردم) دیدم تو از من خیلی قویتر و محکم تری

می دونی؟ پیش خودم فکر می کردم چطور میشه آدم بچه هایی این چنین معلول داشته باشه اما اونچه که پیش چشمشه آینده ی این بچه ها باشه. یعنی اصلا نمی تونم بفهمم یه آدم ، یه "مادر" چقدر می تونه مادر باشه؟ ... چقدر می تونه فداکار باشه؟... چقدر می تونه مثل تو باشه؟

هرکسی امتحانات خودش رو می ده... امتحانات تو شاید خیلی خیلی سخت تر از امتحانات ما باشه اما فکر می کنم سخت تر از امتحان تو ، امتحان ِ آدمای ِدور و بر توئه که مشکلاتت رو می بی نن و از نزدیک لمس می کنن اما ممکنه بی تفاوت عبور کنن. یعنی فکر کنم الان امتحان من از امتحان تو سخت تر شده چون تو توی بوته ی آزمایش قرار گرفتی و داری از این مسیر عبور می کنی . این من و امثال من هستیم که باید تصمیم بگیریم کمکت کنیم یا بگذاریمت و بگذریم و کلاه خودمون رو محکم بگیریم که باد نبره... و صد البته در این بین با دیدن تو دو چیز رو یادمون نره:

اول شکر و سپاس خدا بابت نعمتهایی که داریم و دوم دستگیری از تو و امثال تو که کم هم نیستن

 

خدایا لایقمان کن که وسیله و اسباب تو باشیم برای یاری و کمک رساندن به فرزانه و فرزانه ها

 

دوستان اگه تمایل داشتن به این خونواده یا چنین خونواده هایی کمک برسونن (مادی- معنوی- نقدی و یا اجناس ضروری) می تونن برام پیغام بذارن و اعلام کنن چه کمکی ازشون بر میاد. امثال این مورد رو زیاد می شناسیم

 

پ.ن:

می دانم شال مشکی تان آماده است.

عزای مادر است ... همان گنج پنهانی که عطر وجودش را استشمام می کنی اگر چشمانت را ببندی و دلت را به مدینه راهی کنی

ما که دعایمان به جایی نمی رسد سلطان

شما دعا کن برای فرج و ظهور فرزندش که بیاید و نشانی یاس را بدهد

السلام علیک یا سلطان یا علی بن موسی الرضا المرتضی


 
یک تیر و دو نشان
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

 

سلام بانوی عشق!

سلام کریمه ی اهل بیت

با دستهایی خالی اما دلی امیدوار به لطف خاندانتان در محضرتان خواهیم بود

باشد که شفاعتتان شامل حالمان شود

 

اَلسَّلامُ عَلَیْک ِ یا بِنْتَ رَسوُل الله

اَلسَّلامُ عَلَیْک ِ یا بِنْتَ فاطِمَةَ وَ خَدیجَةَ

اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ اَمیر ِالْمُؤْمِنینَ

اَلسَّلامُ عَلَیْک ِ یا بِنْتَ الْحَسَن ِ وَ الْحُسَیْنِ 

اَلسَّلامُ عَلَیْک ِ یا بِنْتَ وَلِىِّ الله

اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا اُخْتَ وَلِىِّ الله

اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا عَمَّةَ وَلِىِّ اللهِ

اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ موُسَى بْنِ جَعْفَر

وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُهُ

 

پ.ن:

السلام علیک یا سلطان یا علی بن موسی الرضا

این اولین بار است که درخواستم برای زیارتت را و رفع دلتنگی ام را به خواهر کریمه ات حواله کرده ای

این اولین بار است که قرار شده عطر حریم تو را از محضر خواهر استشمام کنم

و مگر می شود روزها روزهای مادر باشد و به زیارت بانو حضرت معصومه رفت و شما را آنجا نیافت؟

اصلا مگر می شود در حرم کریمه ی اهل بیت اثری از برادرش نباشد؟

 

خوب جایی حواله ام دادید

این بار شما را به خواهرتان قسم حضرت سلطان

این کوه غم را تنها گوشه ی چشمی کفایت می کند

پس این من و این دل و این نیاز

 

الهی! دستمان را از آستان خوبانت کوتاه مکن

 


 
اذن به یک لحظه نگاهم بده !
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی

که جز ولای توام نیست هیچ دستاویز

 

اولین چیزی که می تونم بعد از این مدت بنویسم اینه که :

یا سریع الرضا

به حق امام رضا

اکشف کربنا

 

پ.ن:

دلم گرفته دوباره هوای تو رو داره

چشمای خیسم واسه ی دیدنت بیقراره

این راه دورم خبر از دل من که نداره!

 

یا سلطان!

دستور صریح خداست و من این دستورو گذاشتم کف هر دو دست خالیمو حالا دو زانو جلوی شما نشستمو سرمو انداختم پایینو دستامو آوردم بالا و می گم:

فاما السائل فلا تنهـــــــر

و من :

سائلی گم کرده راه و خسته و درمانده

به امید دستگیری شما که رئوفی و در قاموستان نمی گنجد که سائل زبان به نیاز باز کند بیش از این

دستم گیر که بیش از اینم نه توان تحمل دوری و  دلتنگی ات هست و نه یارای ادامه ی مسیر

 


 
سال نو در کنار تو ... همواره آرزوست!
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

بالاخره صفحات دفتر سال 90 به آخرین برگ هاش رسید.

یه دفتر جدید 365 برگی هم کنارش گذاشتن تا وقتی اینو بستی اون یکیو باز کنی

اینکه توی دفتر سال نود ِ ت چیا نوشتی بمونه برای فکر کردن و تجربه و نتیجه گیریهات

اما دفتر 91 هنوز سفید و دست نخورده س

صفحه ی اولشو که لحظه ی تحویل سال باز کردی ، دعای یا مقلب القلوب رو که خوندی ، نیت کن که سال رو با نام خدا با یاد خدا و برای خدا آغاز کنی

دل به او بسپار و به خودش توکل کن و ازش بخواه کمک کنه تا این دفتر رو جوری تکمیل کنی تا وقتی که می بندی و تحویلش می دی لبخند رضایتی بهت تحویل بده

من که سالهای سال دفاتر عمرم رو بیهوده و ناقص و ناپسند سیاه کردم و تحویل دادم

پشیمونی ها هم که دیگه سودی نداره

اما:

دارم امید عاطفتی از جناب دوست

کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

 

لحظه ی سال تحویل یادتون نره دعا کنید برای ظهور اونی که بیش از همه ی ما منتظر امر الهی ست... اللهم عجل لولیک الفرج

پیشاپیش سال نو رو به همه تبریک میگم و برای همه ی دوستان سالی توام با سلامتی  سربلندی سعادت موفقیت و عاقبت به خیری آرزومندم

 

پ.ن:

من دور ِ گندم ِ کـَرَم ِ تو  کبوترم
            ردّم نکن که از همه بی آبروترم....

چند سالی ست که دفتر کهنه رو در حضور شما می بندم و دفتر نو رو کنار شما تحویل می گیرم. می دونم با این دفتر هم رضـایت نکردم با اعمال و رفتار و گفتارم ... امید که دفتر بعد را بهتر از قبل تحویل بدهم ....!

پیوسته دست بر سر زوار می کشی
          تو کیستی که ناز ِ گنهکار می کشی....

راستی سطان دلم!

گریه بهانه ای است که عاشقترم کنی

شاید مرا کبوتر ِ جـَلد ِ حرم کنی!

 

 

مرقدت ضرب‌المثل‌های مرا تغییر داد
هرکه بامش بیش، برفش... نه! کــبــوتر ، بیشتر

چار فصل مشهد از عطر گلاب آکنده است
این چنین یعنی سه فصل از شهر قمصر بیشتر

 


 
به امر دوستان آپدیت کردیم !
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

اعتراضات بالا گرفت!!!

دوستان حق دارن... وبلاگ زیادی گرد و خاک گرفت ... شرمنده !

فقط مشکل اینه که وقتی سواد نوشتن نداری و خیلی هم با کپی برداری موافق نیستی مگر در صورت تشخیص لزوم و ضرورت این امر، اونوقت باید منتظر بشینی تا دلت حرفی برای گفتن داشته باشه... اینجوری میشه که وبلاگت کلی گرد و خاک می گیره و پشت صحنه هم کلی از الطاف دوستان بهره مند میشی و چشم غره ها و خط و نشون ها و ....!!!!

نه که خیال کنید ترسیدم ها !!!!  به احترام دوستان صفحه عوض می کنیم !

 

خبرها حاکی از آن است که دخترمان در دانشگاه سوره رشته گرافیک قبول شده اند.... از همین جا به این دختر عزیزتر از جان مان تبریک بسیار زیاد عرض می نماییم. انشاالله در مراحل مختلف زندگانی اش سربلند و موفق باشد .... و همچنین در مصاحبه ی دانشگاه !

 

و اما بعد...

سال به انتهای خود نزدیک می شود و در فکر اینم که دفتر امسال را چگونه می بندم. به سرعت ِ چشم بر هم زدنی گذشت! نمی دونم چقدر از صفحات امسال رو خوب پُـر کردم و چقدر کم کاری داشتم اما هرچه بودم و هرچه کردم باز هم بنده ی تو ام ای خالق مهربان ... پس عجیب نیست که به لطف و بخششت چشم امید داشته باشم

بعضی روزها دلم می خواد فرصتی داشته باشم برای خلوت و حساب کتاب

فرصتی برایم مقدر فرما تا به حسابم برسم قبل از اینکه به حسابم رسیدگی کنی

.

.

.

پ.ن:چشم امید دارم بر ضمانت تو که مکرر در دل می گویم :

خیال کن که غزالم  بیا و ضامن من شو .....

هر کسی که پای پنجره ی فولادت میاد منتظره تا گره ای از گره هاش رو باز کنی... من اما هر بار میام تارهای دلم رو به پودهای شبکه هات محکمتر گره می زنم تا مبادا نقش ِ فرش ِ دلم عوض بشه .....

این گره ها رو وا نکن......

 

 


 
میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی؟
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

وقتی تاریخ و تقویم بهت میگه وقت ِ مشکی پوشیدن برای سلطان و امام رئوف رسیده انگار قلبت رو سخت در فشار می بینی

انگار غربت و ماتم به یکباره بر دلت هجوم میاره

اونم درست بعد از سالروز رحلت پیامبر ِ مهر و رحمت و شهادت کریم اهل بیت ... همون  غریب ِ شهر مدینه که توی خونه ش هم غریب بود!

بقیع که قسمتم نشده اما تصاویر بقیع رو که می بینم میگم : یا ابالحسن یا علی ابن موسی الرضا! درسته که از شما با عنوان امام غریب یاد می کنیم اما غربت بقیع و اهانتهای وهابیون کجا و حرمت حرم شما کجا؟

.

.

تقریبا از اوایل ماه صفر فکر بلیط قطار بودم برای مشهد که شهادت آقا حرم باشیم

نشد که نشد

یعنی بلیط نبود

هفته ی قبل هم زهرا کلید کرده بود که هرجور شده بریم مشهد

سعی کردم بلیط هواپیما هم که شده گیر بیارم

بازم نشد که نشد

یعنی اصلا بلیطی نبود

شنبه هم زنگ زدم برای بلیط ... گفتن اصلا نیست

ساعت 3 و نیم بود که دو سه خطی برای شهادت آسمان هشتم نوشتم و کامپیوتر رو داشتم خاموش می کردم که از اداره بیام بیرون

اعظم زنگ شد :

- ماری! مشهد نمی ری؟

- می خواستم برم. بلیط گیر نیومد

- رضا رو چیکار می کنی؟

- اگه امام رضا و خدا بخوان و ماشین سلامت باشه شاید دوشنبه صبح راه بیفتیم بریم. رضا که فکر نمی کنم باهامون بیاد. خیلی مسافرتهای اینجوری دوست نداره و همراهمون نمیشه ... یه کاریش می کنم

(پیش خودم گفتم لابد اعظم می خواد ببینه اگه میرم باهامون همراه بشه)

- بلیط نمی خوای؟ 2 تا بلیط هست با قطار دوشنبه بعد از ظهر میریم. یه تعدادی خانوم هستیم .....

باورم نمیشد.... خدایا ... یا سیدی و مولای... آقا جان... یعنی دل زهرا اینجوری مشهد می خواست و شما اینجوری لطف نشون دادی؟

- چرا نمی خوام اعظم؟ میایم. حتما برام بگیرش

- راستش بلیط نبود ماری... دو نفر کنسل کردن... بهم زنگ زدن و گفتن کسی رو سراغ نداری که بلیط رو لغو نکنیم ؟ گفتم چرا ... به تو زنگ زدم. پس دوشنبه قرارمون بعد از اداره

نمی دونستم دلمو جمع و جور کنم یا اشکامو

خدایا شکرت.... ممنون آقا

.

.

به لطف خدا و سلطان دلهای شیعیان دوشنبه راهی حرم آقاییم

انشاالله روز شهادت آقا علی ابن موسی الرضا نایب الزیاره دوستان هستم

شهادت آسمان هشتم ، مولا امام رضا (ع) رو تسلیت می گم

.

.

پیشاپیش فرا رسیدن ماه ربیع الاول و پایان ماه غم و عزا رو به ساحت مقدس امام عصر (عج) و همه ی دوستان تبریک می گم

.

.

پ.ن: چه می کنی با دل گدایت مولای من؟! گدایی کویت افتخارم است آقا... کاش به خادمی در ولایتت راهی داشتم...فرمودی: لا اله الا الله حصنی و من دخل حصنی امن من عذابی .... بشروطها ... و أنا من شروطها.......

مولای من! من این شرط را عاشقم

....

خیال کن که غزالم بیا و ضامن من شو

بیا که آتش صیاد از زبانه بیفتد

الا غریب خراسان ، رضا مشو که بمیرد

اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد

....

آسمان هشتم دلم! زبانم قاصر است برای شهادتت

این ماتم عظیم و غم سنگین را با دلم به حرمت میاورم تا دامان مهربانی ات تسلی بخش دلم گردد

دوست دارم که از الان تا صبح محشر همیشه

من رضا رضا بگم تو هم منو رضا کنی


 
← صفحه بعد